«برخی از نيكوترين خلق و خوی زنان، زشت ترين اخلاق مردان است، مانند، تكبر ،ترس، بخل، هرگاه زنی متكبر باشد، بيگانه را به حريم خود راه ندهد، و اگر بخيل باشد اموال خود و شوهرش را حفظ می کند، و چون ترسان باشد از هر چيزی كه به آبروی او زيان رساند فاصله می گيرد.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۴
« به امام گفتند، عاقل را به ما بشناسان و درود خدا بر او فرمود: خردمند آن است كه هر چيزی را در جای خود می نهد. گفتند پس جاهل را توصیف كن فرمود: با معرفی خردمند، جاهل را نيز شناساندم (يعنی جاهل كسی است كه هر چيزی را در جای خود نمی گذارد، بنابراين با ترك معرفی مجدد، جاهل را شناساند.)»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۵
« به خدا سوگند، اين دنيای شما كه به انواع حرام آلوده است، در ديده من از استخوان خوكی كه در دست بيماری جذامی باشد پست تر است.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۶
«گروهی خدا را به اميد بخشش پرستش كردند، كه اين پرستش بازرگانان است و گروهی او را از روی ترس عبادت كردند كه اين عبادت بردگان است و گروهی خدا را از روی سپاسگزاری پرستيدند و اين پرستش آزادگان است.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۷
«زن و زندگی، همه اش دردسر است و زحمت بارتر اينكه چاره ای جز با او بودن نيست.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۸
«هر كس تن به سستی دهد، حقوق را پايمال كند، و هر كس سخن چين را پيروی كند دوستی را به نابودي كشاند.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۹
«سنگ غصبی در بنای خانه، مایه ويران شدن آن است (اين سخن از رسول خدا نقل شده است و اينكه سخن پيامبر (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام ) شبيه يكديگرند جای شگفتی نيست برای اينكه هر دو از يكجا سرچشمه گرفته و در دو ظرف ريخته شده است).»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۴۰
«روزی كه ستمديده از ستمكار انتقام كشد، سخت تر از روزی است كه ستمكار بر او ستم روا می داشت.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۴۱
« از خدا بترس هر چند اندك، ميان خود و خدا پرده ای قرار ده هر چند نازك.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۴۲
« هرگاه پاسخها همانند و زياد باشد، پاسخ درست پنهان گردد.»
امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حکمت ۲۴۳
امیرالمؤمنین علی (ع) بالای بام خانه، خرما تناول می کرد، در آن زمان سن آن حضرت بیست و هفت سال بود، سلمان فارسی در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت.
حضرت علی (ع) دانه خرمایی از باب مزاح به سمت سلمان رها کرد. سلمان گفت: ای علی با من شوخی می کنید در حالیکه من پیرمردم و شما جوان کم و سن و سال هستید؟ حضرت فرمودند: ای سلمان من را از نظر سن و سال کوچک و خود را بزرگ خیال کردهای؟ آیا قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای؟چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجات داد؟
سلمان با شنیدن این کلمات از امیرالمؤمنین به وحشت افتاد و کیفیت جریان را خواست.
حضرت علی فرمودند: تو در وسط آب ایستاده بودی و از شیری که در آنجا بود می ترسیدی. دستهایت را به دعا بلند کردی و از خداوند نجات خود را طلبیدی، خداوند هم دعایت را اجابت فرمود، و مرا که از آن صحرا عبور میکردم به فریاد تو رساند.
من همان اسب سواری هستم که زره او بر روی شانه اش و شمشیرش به دستش بود. شمشیر کشیدم و ضربهای بر آن شیر وارد کردم که او را به دو نیم کرد و تو را خلاص شدی.
سلمان عرض کرد: نشانه دیگری در آنجا بود، برایم بگو.
امیرالمؤمنین دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود: این همان هدیه تو است که به آن اسب سوار دادی.
سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد، با عجله خدمت رسول خدا (ص) شرفیاب شد و عرض کرد: ای رسول خدا، من اوصاف شما را در انجیل خواندم و محبت شما در دلم جای گرفت،همهی ادیان غیر از دین شما را رها کردم و آن را از پدرم مخفی نمودم تا سرانجام متوجه شد و نقشه بر قتل من کشید ولی بخاطر مادرم از من گذشت و من را به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد تا من فرار کردم.
به سرزمینی به نام دشت ارژن برخورد کردم، در حال استراحت بودم وقتی احتیاج به آب پیدا کردم لباسهای خود را بیرون آوردم و داخل آب شدم تا غسل کنم، ناگهان شیری ظاهر شد و نزدیک آمد تا روی لباسهای من ایستاد، وقتی او را دیدم به وحشت افتادم، ناله و زاری کردم و از خداوند نجات خود را از چنگال او درخواست نمودم که اسب سواری پدیدار شد و شیر را با ضربهی شمشیرش دو نیم کرد، من از آب بیرون دویدم و لباس به تن کردم و خودم را به رکابش انداختم و آن را بوسیدم، چون فصل بهار بود و صحرا پر از گلها و سبزیها بود شاخه گلی گرفتم و به او هدیه کردم و چون گل را گرفت از چشمان من ناپدید گشت و بعد از آن از او اثری ندیدم ، از این جریان بیشتر از سیصد سال می گذرد و من این قصه را برای هیچکس نگفتهام. امروز پسر عموی شما علی بن ابی طالب (ع) به من آن قضیه را گفت.
رسول خدا فرمودند: ای سلمان، هنگامیکه مرا به آسمان بردند، به سدرة المنتهی که رسیدم جبرئیل از من جدا شد و فاصله گرفت، من تا کنار عرش پروردگارم بالا رفتم و درحالیکه با خداوند گفت و گو میکردم ناگهان شیری را مشاهده کردم که در کنارم ایستاده است، نگاه کردم دیدم علی بن ابی طالب است. وقتی به زمین برگشتم علی بن ابی طالب (ع) بر من وارد شد و پس از عرض سلام،به من بخاطر الطاف و عنایاتی که خداوند در این سیر ملکوتی نموده تبریک گفت سپس از تمام گفتگوهای من با پروردگارم را خبر داد.
بدان ای سلمان هرکدام از انبیاء و اولیاء از زمان حضرت آدم تاکنون که گرفتار شده علی او را از گرفتاری نجات داده است .
📜 القطره، جلد1، صفحه 282
و نیز قشیری از علمای شافعی در کتاب احسن الکبائر نقل کرده است.
#یاابوالعجائبمدد