امشب یه مقدار روبهراه نیستم..
و دلیل این حال، خیلی سنگینه
پس اینجا رو غمگین نمیکنم:)
من انقدر همیشه چندتا کار باهم انجام دادم که وقتی فقط یه کار میخوام انجام بدم تمرکز ندارممم. الان مثلاً دانشگاهم تموم شده ولی باز چهارتا برنامه آوردم به جاش که وقتم خالی نمونه. تازه دارم به یک ریسک بزرگ هم فکر میکنم. ریسک نکنیم و لذت نبریم، چه کنیم؟
دیشب داشتم به محدثه میگفتم فلان اتفاق بیفته اصلا بهت نمیگم، بعد دوتامون به هم نگاه کردیم و خب به این نتیجه رسیدم من انقدر دلم کوچیکه طاقت نمیارم نگم =))
بهارَك.
دیشب داشتم به محدثه میگفتم فلان اتفاق بیفته اصلا بهت نمیگم، بعد دوتامون به هم نگاه کردیم و خب به این
یک ساعت و نیم توی خیابون خندوندمش و دیگه آخراش دستاشو گذاشته بود روی صورتش، انقدر خندیده بود دردش اومده بود.