eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
626 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
5.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦❉❥🥀🕊❥❉✦ 🌙 هرڪس گره افٺاده بہ ڪارش خبر ڪنید روضہ بہ نامِ مادر سقّاے ڪــربلاسـٺ 🖤 🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
بهار🌱
#‌عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت به دیوار اتاق تکیه داده بودم و به دودی که از سیگار بیرون می‌زد نگاه م
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 همراه بابا وارد حال شدم. عمه نگاهم کرد و گفت: - خوب شدی عمه؟ دست زخمیم رو پشتم پنهان کردم و گفتم: - آره، خوبم. چپ چپ به بابا نگاه کرد و گفت: - تو خجالت نمی‌کشی، فکر کردی هنوز هفت سالشه که با مشت کوبیدی تو دماغش؟ به من نگاه کرد. -ببینم دما... ساکت شد، چون هیچ اثری از ضربه توی صورتم نبود. دستم رو روی دماغم گذاشتم و آروم یه گوشه نشستم. بابا کنارم نشست و گفت: - اینجوری گفتم دست از سرم برداری، نگاش کن ببین من مشت زدم. گیر داده بودی، منم اعصابم خراب بود. چونه‌ام رو گرفت و به سمت عمه چرخوند. -ببینش. عمه اخم‌آلود نگاهم کرد. بابا گفت: - رفتم تو اتاق، دیدم دستش پر از خونه، ترسیدم. تو هم پیله شدی روم، اینجوری گفتم بری من به خودم بیام. عمه با چشم‌های متعجب نگاهم کرد و گفت: -دستش؟ کدوم دستش؟ قلبم تند تند می‌زد. -بریده دستشو. عمه رو به من گفت: - با چی؟ بابا به جای من جواب داد: - از این تیغ‌هایی که توی کیف نگار هست، می‌زنه به ابروش، داده بوده این بندازه آشغالی، این دستشو باهاش بریده. ثریا زودتر از عمه کنارم نشست. دستم رو از پشتم کشید. قصدش باز کردن گره روسری پر از لکه‌های خون نگار بود که دستم رو کشیدم و گفتم: - چیزی نیست. - خب ببینم، یه موقع اگه بخیه‌ای چیزی بخواد ببریمت دکتر. - نه بابا، بخیه چیه! خوب میشه خودش. دستم رو لای پام گذاشتم بلکه بی‌خیال شن. بابا گفت: - مصی اونو ولش کن، زخمه دیگه، خوب می‌شه. یه چیزی الان به من گفته، من همش نشستم دارم فکر می‌کنم. عمه ابرو بالا داد. -تو هم الان یه چیزی به من گفتی، من همش نشستم دارم فکر می‌کنم. اخم کرد و گفت: - میلاد با تو چیکار کرده که تو یکسره می‌گی گوه زده به زندگیم، گوه زده به زندگیم. اونی که به زندگیش گوه زده خودتی، اونی که گوه زده به زندگی بقیه خودتی. بابا به حالتی بیخیال دستش رو رها کرد و گفت: - خیلی خب بابا، اصلا من یه گوه دست و پا دار، خر، الاغ، گاو، اصلاً هرچی که تو می‌گی. دستش رو جلوی صورت عمه گرفت. - گوش بده ببین چی میگم، یادته حسن نقاش و من رفته بودیم یه جا تو یه شرکت کار پیدا کرده بودیم، بعدم اون نظر قلی اومد؟ -خب؟ - همون موقع‌ها که من راضی نبودم، می‌گفتم کار من نقاشیه، تو می‌گفتی باید بری یه شغلی پیدا بکنی که نون بیاری واسه زن و بچه‌ات. بعد حسن نقاش اومد منو برداشت برد، چه می‌دونم ... تانکر و در و دیوار اون کارخونه‌هه رو رنگ کنیم. -خوب که چی؟ رفتی یه سال اونجا کار کردی، عوضش یه قرون دوزار درآوردی، اون سال بچه‌هات حداقل نو نَوار بودن. - کاری به اون کاره ندارم، این سپیده می‌گه، اون روز که این فک و فامیلای این پسره اومده بودن اینجا، بلند شده بود رفته بود پشت بوم با این پسره حرف بزنه. عمه به من نگاه کرد. بابا گفت: -به من گوش کن، ننه بابای پسره بلند شدن رفتن تحقیق، پروانه دختر بتول برگشته به ننه پسره گفته، این نظرقلی با ما یه کینه قدیمی داره. به خودش اشاره کرد. -نه اوناها، ما... ولی من هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد کینه. ما با اینا سر دعوا نداشتیم، جنگ نداشتیم که کینه بیاد. چه تو محل، چه تو کار، یه مدت با حسن می‌رفتیم و می‌‌اومدیم، بعدم این یارو نظرقلی اومد با ما قاطی شد. من یادمه حسن خیلی از این خوشش نمی‌اومد، ولی حرفم نمی‌زد. ته تهش دست کج خودش بود که از توی اون شرکت انداختنش بیرون، غیر از این چیز دیگه‌ای بود؟ عمه شونه بالا داد و گفت: - من چی بگم؟
♨️💯 بی‌اختیار به سمت صدا روونه شدم .جوونی سیاهپوش کفشها رو مرتب می کرد. بغضم رو فرو دادم و پرسیدم:— آقا... مجلس روضه همینجاست؟ مرد چرخید.نگاه محجوبش روی زمین بود و روی سخنش با من — بله بفرمایید. اشک چشمهام و سایه‌ی پرچم روی صورتش مانع از وضوح دیدم میشد._ ورودی خانومها کجاست؟ به کوچه‌ی فرعی اشاره کرد و سر بالا آورد. — اولین در سمت... بهت نگاهم با ناباوری چشمهاش درهم آمیخت. — ثمین...تویی؟ باور نمی‌کردم،چقدر تغییر کرده بود؛چقدر مرد شده بود. مردی که هیچ‌اِبایی از براق شدن چشمهاش و لرزش صداش نداشت— باور کنم خودتی؟ باور کنم اقا به این سرعت جوابمو داد؟کجا بودی تو آخه؟می دونی چقدر دنبالت گشتم؟ نگاه سرگردونم از محاسن صورتش شروع شد،سینه‌ی ستبر و سیاهپوش و بازوبند «خادم الحسین» زیباش رو طی کرد و به کفشهای جفت شده رسید.— به آقا گفتم اگه ثمین پیدا بشه تا آخر عمر نوکریت رو میکنم. http://eitaa.com/joinchat/3122266126Cb9813fca31
مشغول نوازش یال سیاه و‌براق اسب بودم که صدای مردونش من رو به خودم آورد _ انگار خیلی چشمت رو گرفته ها _ آره خیلی خوشگله سرش رو‌کمی جلو‌آورد:_ فقط تندر؟ صاحبش چی پس؟ مستقیم به صورتش نگاه کردم و با لحن مسخره ای گفتم: _ صاحبش که نباید خوشگل باشه، باید جذاب باشه با حرف من صدای قهقه اش تو‌فضا پیچید. این دوتا فقط کل کل میکنند😂 https://eitaa.com/joinchat/1456472226C3e1dbe1e9d
9.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦❉❥🥀🕊❥❉✦ √ حضرت ام‌ البنین سلام‌الله‌علیها باب‌الحوائجند ! ✘ با شاه‌کلیدی که ایشان را به این مقام رساند همه می‌توانند برسند! 🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
▪️🍃🌹🍃▪️ 🔴سفیر ایران در سازمان ملل در نامه ای به گوترش: ایران حق مشروع و ذاتی خود را بر اساس حقوق بین الملل و منشور ملل متحد برای پاسخ قاطع به رژیم صهیونیستی در زمان مناسبی که لازم بداند، محفوظ می دارد. 🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
بهار🌱
#‌عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت همراه بابا وارد حال شدم. عمه نگاهم کرد و گفت: - خوب شدی عمه؟ دست زخ
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 بابا کلافه گفت: - تو چی بگی؟ تو همه بچگی من و ناصرالدین شاهو یادته، بعد اینو چی بگی؟ همه چی رو ریز ریز تو ذهنت حفظ می‌کنی، بعد حالا به اینکه رسیدی میگی چی بگی. فکر کن خب! - آخه تو که نمی‌اومدی تو خونه حرف بزنی، حرفم می‌زدی با من حرف نمی‌زدی که، با اون الهام خدابیامرز حرف می‌زدی. -هیچی هیچی یادت نمیاد؟ عمه شونه بالا داد و گفت: -فقط یادمه شبونه جمع کردن رفتن. همین. بابا تو چشم‌های عمه خیره مونده بود و حرفی نمی‌زد. عمه به من نگاه کرد و گفت: -غریبه شدم دیگه، حرفای نویدو به این می‌گی، خون دماغتو به این میگی، بعد من غریبه‌ام! # بابا گفت: -این این که می‌گی باباشه‌ها! -باباش؟ تو چه ... ثریا گفت: -اینا رو پروانه به فروغ خانم گفته؟ عمه که حرفش نصفه مونده بود، غرغرکنان گفت: -خوبه والا، همه طرفش شدن. می‌پره وسط حرف من! ثریا گفت: -ببخشید عمه ولی میخوام بگم بریم از پروانه بپرسیم خب. چون مهمه، شاید واقعا اسفندیار کینه داره ازمون، شاید از اول با نقشه اومده سراغ سحر. مکث کوتاهی کرد و گفت: - اگه واقعا کینه کرده باشه و با سحرم نتونسته تلافی کنه، یه کار دیگه می‌کنه خب. به من نگاه کرد، دست روی پام گذاشت و گفت: -همین که می‌خواست سپیده رو هر طور شده جا سحر عقد کنه واسه سعید. خب به نمایش اگر بود، بی عقدم می‌شد، می‌شد بعدش سپیده رو بفرسته خونه، ولی به عقد اصرار کرد، بعدم با سعید فرستادش تو یه خونه. شاید همه‌اش به خاطر اون کینه‌است. همه ساکت به ثریا نگاه می‌کردیم. بابا زودتر از بقیه به حرف اومد. -مصی، پاشو بریم بابا یوسف. عمه اخم کرد. -بریم قبرمونو بکنیم! -بریم، یعنی برو پیش بتول، به بهونه همسایگی قدیمی و اینا، حرف بنداز ببین چی می‌گه. عمه سر بالا انداخت. -من برم اونجا، یا اون منو می‌کشه، یا من اونو. -بابا غلاف کن دیگه! عمه رو گرفت. بابا کلافه گفت: -چرا لج می‌کنی زن، خب بریم ببینیم این مرتیکه چشه، اون پروانه می‌دونه منی که بلا روم نازل شده نمی‌دونم. -چی بهت نازل شده، تو خودت عند بلایی. ثریا گفت: -من می‌رم. بابا نگاهش کرد. ثریا گفت: -از شیرینی‌های نگار براشون می‌برم، هم تبلیغ شه براش، هم حرف می‌ندازم که ببینم چه خبره. به عمه نگاه کرد و گفت: -یه خبرم از اون سمیه بگیرم. عمه لبخند زد. بابا گفت: -پس پاشو حاضر شو با هم بریم. ثریا بلند شد و رو به من گفت: -می‌خوای تو هم بیای؟ دلم می‌خواست ولی نمی‌تونستم. یه عده بیرون از بین خونه برام کمین کرده بودند. دنبال بهانه گشتم و گفتم: -نوید قراره بیاد آخه! ثریا آهانی گفت و رفت. نگاهم به سمت بابا رفت. بهم زل زده بود. منتظر بودم که پشت نوید حرف بزنه و از مهراب تعریف کنه، اما احتمالا اون تیغی که روی دستم دیده بود، اجازه نمی‌داد. شاید سحر چیزی از اون کینه می‌دونست. باید بهش زنگ می‌زدم. صدای زنگ خونه بلند شد. برای خلاص شدن از نگاه بابا از جام بلند شدم و به سمت آیفون رفتم. گوشی رو برداشتم. -کیه؟ -نویدم. بفرماییدی گفتم و تک کلید روش رو فشار دادم. برای اطلاع به اعضای خونه گفتم: -نویده. برای عوض کردن لباسهام به اتاق می‌رفتم که بابا صدام زد. برگشتم، از جاش بلند شده بود، به طرفم اومد. روبروم ایستاد و گفت: -اگه می‌خواهیش، خب بخواه ... به دستم نگاه کرد و گفت: -می‌مونم نگار بیاد، بعد میرم.
Hadis-Kasa-pdf1400.pdf
3.75M
🔘 فایل PDF «متن حدیث کساء و فضیلت و سندیت آن» ⬅️چله حدیث کساء عج 🍃🌹🔸ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
9.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹🍃🌹🍃🔹 ✘ مسئولین نظام در حال مهاجرت به ونزوئلا! 🎙استاد شجاعی 🍃🌹🔸ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
خواب دیدم که باران شده‌ای طعمه ی خار بیابان شده‌ای کاش بیدار شوم من ازخواب تا نبینم که پریشان شده ای هیما🌱
توی روستا برادرام نذاشتن ازدواج کنم گفتن باید از پدر و مادرمون مداقبت کنی. بعد از فوت پدر و مادرمون دیگه سنم رفت بالا، خونه رو فروختن به منم سهم ندادن گفتن تو توی این همه سال اینجا خوردی و خوابیدی سهم نداری. آخر هم فرستادنم شهر پرستار یه پیرمرد بشم رفتم ولی پسرش.... https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966 عجب شانسی داشته😍
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت بابا کلافه گفت: - تو چی بگی؟ تو همه بچگی من و ناصرالدین شاهو یادته، ب
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 -سر جدت که اگه من خبر داشته باشم از چیزایی که این دختره ردیف کرده. بابا حرصی از جاش بلند شد. دستهاش رو به سمت دایی مرتضی گرفته بود و تکون می‌داد. -منه بدبخت اصلاً نه سر پیاز بودم، نه تهش بودم، اصلا به من چه! زنم اون موقع حامله بود، منم خیر سرم جلو داداشت بهش قول داده بودم سرمو بندازم پایین، برم سر کارم و برگردم. بعد عهدی یه کار درست پیدا شده بود واسم، چی‌کار داشتم به این کارا! چی‌ کار داشتم به نظرقلی! چی‌کار داشتم کی دزدی کرد، کی رفت، کی اومد! سرم تو کار خودم بود. به عمه نگاه کرد و گفت: -تو یه چی بگو مصی. عمه فقط به بابا نگاه می‌کرد. بابا دستهاش رو تو هوا پرت کرد و گفت: -اینم لال شد واسه ما! هر دقیقه زبونش یه جور می‌جنبه بعد الان لال شده. یه قدم به سمت عمه برداشت، روبروش روی زانو نشست و گفت: - خب تو اون موقعی که الهام سپیدو حامله بود، مگه پیش ما نبودی؟ مگه من خیر سرم نمی‌رفتم سر کار و برمی‌گشتم، هر بارم که برمی‌گشتم یه جام رنگی بود، الهام غر می‌زد که لباس کار بپوش، یادته؟ عمه خیلی ریز سرش رو تکون داد. بابا گفت: -یادته حسن زیاد سرش توی کارای نظرقلی بود، خوشش نمی‌اومد ازش، من می‌گفتم اینارو، الهام می‌گفت به ما ربطی نداره، یادته؟ عمه بالاخره زبونش باز شد و گفت: -می‌گه به زنش ... جایی میون شصت و انگشت سبابه‌اش رو گاز گرفت. بابا کلافه‌تر از قبل گفت: -من چی کار به زن اون داشتم مصی! من از پس... حرفش رو خورد و الله اکبر گویان ایستاد. - به پیر به پیغمبر من اصلا خبر نداشتم، زبون آدم باز می‌کنید به یه چیزایی! به دایی مرتضی نگاه کرد و گفت: -سر جدت تو یکی ولمون کن، تا همین یه ساعت پیشم نمی‌دونستم چی شده. بابا توی هال نموند و به اتاقش رفت. نگاهها به سمت ثریا رفت. ثریا گفت: -من حرفهای بابامو باور می‌کنم، بابا اصغر خیلی ایرادا داره، خیلی... ولی وقتی اینطوری جلز و ولز می‌زنه یعنی راست می‌گه. دایی از جاش بلند شد و گفت: -ما هم نگفتیم تقصیر باباته، ولی آخه... نمی‌دونست چی بگه، بی خیال ادامه حرفش شد و به طرف اتاق بابا رفت. به سمت ثریا چرخیدم و گفتم: -یه بار دیگه از اول می‌گی پروانه چی گفت، من وسط حرفات رسیدم، داشتم با تلفن حرف می‌زدم. عمه روی دستش زد و گفت: -دیدم زنه بدبخت یهو چقده کزال شد و چند وقت بعدم که از بابایوسف رفتن افتاد مرد. دق کرده خب! بدبخت آبستنم بوده. چقدر دلش بچه می‌خواست! می‌گفت یکی کمه، دختر می‌خواست. این بار روی اون یکی دستش زد و گفت: - خب بگو زدید، داغون کردید، به زنش چی کار داشتید نا مسلمونا! لپش رو کند و گفت: -جلو چشم اون بدبخت آخه به زن حامله‌‌اش ... دست ثریا رو کشیدم. -چی شده؟ خب به منم بگید دیگه! زنه کی؟ نگاه ثریا به سمتم اومد و گفت: -زن اسفندیار، زن اولیه‌. تو فکر نمی‌کنم یادت بیاد. -مادر سعید؟ سرش رو تکون داد و گفت: -بیست سال پیش، حسن نقاش، شوهر بتول، بابا رو که دنبال کار می‌گشته، با خودش می‌بره سر کار. بابا می‌گه تا همین امروز فکر می‌کرده حسن آقا هم اونجا کارگره، ولی پروانه گفت بابام پیمان‌کاری نقاشی اونجا رو برداشته بوده. عمه روی دستش زد و گفت: -نصف پول باباتو هم نداد. تو دنیا اومدی، الهام که نا نداشت، تو هم لاجون، باباتم چشمش دنبال اون پوله بود که بگیره، حقش بود خب، واسش کار کرده بود. این که کارکن نبود یه بارم که کار کرده بود، رفت پولشو بگیره، گفته بودند چه پولی، چه کشکی، دادیم حسن. حسنم قسم می‌خورد که شرکت پول اونم خورده و نداده. بعد الان پروانه میگه باباش اونجا پیمان کاری نقاشی می‌کرده. همه پولو گرفته بوده. ثریا گفت: -پیمانکاری که می‌دونی چیه؟ سر بالا دادم. -نه. -بزار اینجوری حالیت کنم، حسن آقا با اون شرکت قرار داد بسته که یه ساله تجهیزاتش رو رنگ کنه و تحویل بده. کلا کارش همین بوده. طبق قراردادشون، شرکت پولو می‌داده به حسن آقا، دیگه حسن خودش می‌دونسته که چند تا کارگر بگیره و چطوری باهاشون طی کنه. ولی حسن‌آقا اینو به بابا نگفته، بهش گفته که یه شرکته دنبال کارگر نقاش می‌گرده، حقوقشم اینقدره. عمه گفت: -بهش گفته بود هفتاد تومن. هفتاد تومن، سال هفتاد و هفت می‌دونی چقده پول بود. یه جا دیگه بهش گفته بودن پنجاه تومن، نرفت، گفت اینجا بیشتره. بعد هر ماه سی و پنج تومن میداد به حسابداره که بده بابات. باقیشم می‌گفت حالا میدیم. ثریا گفت: -حتی از بابا مدارک می‌گیره که می‌خوام ببرمت یه جا استخدام شی، بابای ساده ما هم فکر می‌کنه صابکارش در واقع شرکته، حسنم یه جوری نشون می‌ده که ماه به ماه، حقوق بابا رو حسابداری اونجا می‌ده بهش.