eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
627 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
خانواده م وقتی فهمیدند عاشق مرتضی شدم. منو مجبور به ازدواج با مردی که چهارده سال از من بزرگتر بود و یه بچه داشت کردند. مردی که شاهد عاشقی من و مرتضی بود. رمان زیبای عشق بیرنگ به قلم فریده علیکرم https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
خودت مسئول خوب ڪردن حال خودتے🐈 از هیچڪس انتظار نداشتہ باش💛 •| |• ♡___.___.___.___♡ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🧚‍♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت319 چایی رو دم کردم و به سالن برگشتم، تا ته سیگارها رو از روی میز جمع کن
پویا بیدار شد. صبحونه‌اش رو دادم. با هم به زیرزمین رفتیم. سقف کوتاه و فضای بزرگی داشت. پنجره باریکی بالای دیوار بود که احتمالا به حیاط پشتی می‌خورد. پر از وسایل ریز و درشت بود که به هم ریخته و نامرتب کنار هم قرار گرفته بودند. باید دنبال سیخ و منقل می‌گشتم، اما کنجکاوی تماشای وسایل به هم ریخته تمرکزم رو گرفته بود. چند تا وسیله جالب چشمم رو گرفت. خیلی دلم می‌خواست ببرمشون بالا، ولی اول باید از مهیار می‌پرسیدم. نیم ساعتی بین وسایل کنجکاوی کردم. ولی بالاخره تمرکزم رو جمع کردم و سیخ و منقلی رو که دقیقا جلوی چشمم بود رو پیدا کردم و روی پله‌ها گذاشتم. نگاهم به یه سری کتاب افتاد که داخل یه قفسه آهنی قدیمی و زنگ زده، بی‌نظم روی هم چیده شده بودند. به طرفشون رفتم. چند تاشون رو برداشتم و ورق زدم. کتاب‌های خوبی بودند. چند تا دفتر سر رسید قدیمی هم توی قفسه بود. یکی شون رو برداشتم، مال نه سال پیش بود. چیزی توش نوشته نشده بود. می‌شد به عنوان چرک نویس ازش استفاده کرد. اون یکی رو برداشتم. اکثر صفحاتش پر شده بود. صفحه اول رو باز کردم. کمی به طرف نور کجش کردم. هر کسی که اینها رو نوشته بود، خط خیلی زیبایی داشت. سعی کردم تو نور کم پنجره نوشته‌ها رو بخونم. (نزدیک چهار شنبه سوریه، کلی وسیله آتیش بازی خریدم. می‌دونم که پریا خیلی دوست داره، ولی اگه بابا بفهمه، همه رو می‌ریزه توی آب. می‌گه توی بیمارستان قبل از عید پر می‌شه از جوون‌ها و نوجوون‌هایی که با همین‌ها آسیب دیدند. به خاطر همین هم تو خونه خودمون نمی‌تونستم نگهشون دارم، با علیرضا تو انبار خونشون قایمشون کردیم.) فکر کنم این خط مهیاره و این هم دفتر ثبت خاطراتش. کنجکاو شدم بقیه‌اش رو بخونم. ( شب چهارشنبه سوریه، بابا ترقه و وسیله‌های آتیش بازی رو ممنوع کرده و گفته که یه کپه آتیش دم در درست کنید و از روش بپرید، قلیون و گیتار هم آزاده. باید یه جوری فرار کنم برم پیش پریا و علیرضا. شاید مامانم کمکم کنه.) دفتر رو بستم و به جلدش نگاه کردم. مال هشت سال پیش بود. دوباره دفتر رو باز کردم و ورق زدم. (مامان که کمکم نکرد، ولی من فرار کردم و رفتم خونه دایی. علیرضا نصف ترقه‌ها رو زده بود و می‌گفت کرایه انباری‌مونه. پریا می‌گفت حتی یه دونه‌اش رو هم به اون نداده. کلی حرف بارش کردم که من اینها رو برای پریا گرفته بودم. بقیه ترقه‌ها رو با پریا ترکوندیم. صداشون خیلی بلند بود، ولی پریا خوشش می‌اومد. وسط کوچه‌اشون یه آتیش بزرگ درست کردیم. نمی‌دونم چرا، ولی یه دفعه آستینم آتیش گرفت. علیرضا با کتش خاموشش کرد، ولی دستم سوخت. خیلی می‌سوزه.) نویسنده:
بهار🌱
#پارت320 پویا بیدار شد. صبحونه‌اش رو دادم. با هم به زیرزمین رفتیم. سقف کوتاه و فضای بزرگی داشت. پ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 با صدای مهیار، سریع دفتر رو بستم و سر جاش گذاشتم و گوشه دیگه زیر زمین رفتم. یه رادیو ضبط قدیمی رو که از قبل نشون کرده بودم، از روی زمین برداشتم. اگه بهش می‌گفتم، شاید اجازه می‌داد دفترش رو بخونم، ولی فکر نکنم. چون یه بار بهم گفت از پریا سوال نپرسم. شاید بتونم توی اون دفتر چیزی از گذشته پیدا کنم. صدای بهار گفتن مهیار، نزدیک شد. اضطرابم رو کنترل کردم و بلند گفتم: - زیرزمینم. تازه یاد پویا افتادم. اون هم یه قلیون قدیمی پیدا کرده بود و داشت نگاهش می‌کرد. - بهار، پویا، اینجایید؟ سر چرخوندم. قامت مردونه مهیار تو چهار چوب زیرزمین بود. بلند جواب دادم: - آره، اینجاییم. - پیدا کردی؟ سر تکون دادم. رادیو ضبط رو روی زمین گذاشتم و به طرف پله‌ها رفتم. سیخ و منقلی رو که روی پله گذاشته بودم رو برداشتم و دست پویا روگرفتم و از پله ها بالا رفتم. منقل و سیخ رو بهش دادم و گفتم: - اشکال نداره بعضی از وسایل اینجا رو بیارم بالا، استفاده کنیم. نگاهش روی سیخ‌ها بود و گفت: -اگه به نظرت قابل استفاده هستند و به دردت می‌خورند، بیار. نگاهی به سر و وضع پویا و بعد به خودم انداختم. حسابی خاکی شده بودیم. در زیر زمین رو بستم و مستقیم به اتاق پویا رفتم. بعد از عوض کردن لباس پویا و خودم زیر اندازی برداشتم و به طرف حیاط رفتم. مهیار سیخ‌ها رو شسته بود و داشت جوجه‌ها رو به سیخ می‌زد. زیر انداز رو پهن کردم و ازش خواستم که روی زیر انداز بشینه. یکی از بسته‌های زغال رو باز کردم و توی منقل ریختم. با صدای مهیار سر چرخوندم. - نون داریم؟ -نه. -یادم رفت بگیرم. موقعی که توی خوابگاه بودم، همیشه خودم برای خودم نون می‌خریدم. کمر صاف کردم و گفتم: -اگه بدونم این طرفها نونوایی کجاست، می‌رم می‌گیرم. اخم‌های مهیار تو هم رفت و تیز بهم نگاه کرد. از شکل نگاه کردنش کمی جا خوردم. مگه چی بهش گفتم که اینطوری عصبانی شد؟ با تشر گفت: - مگه تو خونه عموت که بودی، نونوایی می‌رفتی؟ شونه بالا دادم و گفتم: - نه، معمولاً یکی از پسرعموهام این کار رو می‌کرد. با همون اخم و به حالت تشر گفت: - خدا رو شکر اینقدر غیرت داشتند که بدونند یه دختر جوون نمی‌ره نونوایی. اینجام همینه، فرقی نداره، نونوایی بی نونوایی. نگاه غضبناکش رو ازم گرفت و دوباره مشغول کار شد. بهم برخورد. مگه چی گفته بودم! خب دوست نداشت زنش بره نونوایی، می‌تونست بهتر حرف بزنه، با ملایمت بگه. حالم گرفته شده بود. کمی دور و برم رو نگاه کردم. دلم می‌خواست ازش فاصله بگیرم. پویا داشت با توپش بازی می‌کرد. به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم و توپ رو برداشتم. - بیا بریم اون طرف بازی کنیم. پشت سرم رو نگاه نکردم که ببینم مهیار چی کار می‌کنه، یا عکس‌العملش چیه. تا می‌تونستم ازش دور شدم. از بین درخت‌ها رد شدیم و به انتهایی‌ترین نقطه‌ای که می‌شد تو اون حیاط رفت، رفتیم. می‌فهمیدم که گاهی به من نگاه می‌کنه، ولی من سعی می‌کردم نگاه نکنم و خودم رو مشغول بازی با پویا نشون بدم. پویا توپ رو به سمتم انداخت و من هم محکم زیر توپ زدم. توپ شوت شد و بالای یه درخت گیر کرد. پویا هاج و واج به توپ نگاه کرد و کمی بغض کرد، که سریع گفتم: - عزیزم، برات میارمش پایین. نویسنده:
دنبال «وی‌آی‌پی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه. شماره کارت👇👇 6277601241538188 به نام آسیه علی‌کرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید. @baharedmin57 (این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارت‌گذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف وی‌آی‌پی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆 ⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمی‌پذیره. ⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمی‌شه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمی‌ده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇جواب سوالات پر تکرار👇 📌رمان بهار در وی‌ای‌پی تموم شده؟ بله 📌چند پارته؟۷۲۷ پارت 📌هزینه‌اش چقدره؟ سی تومن 📌پی‌دی‌افه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمی‌کنم و حلال نمی‌کنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه) 📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همه‌اش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم. 📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری می‌شه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیت‌های دیگه همین رمان ادامه بدم. 📌 رمان جدید، که نام براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، وی‌آی‌پی هم جدا براش گذاشته می‌شه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇 https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت دست به سمت گوشی من دراز کرد و گفت: -نشونم بده. می‌خوام... دستم رو به
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 اشکم روی آستین مانتوم افتاد و گفتم: -تو قبل از من، عاشق نشدی؟ نگاهش کردم. - راستشو بگو. نگاهش رو گرفت. وقت حرف زدن بود و باید می‌گفتم. -سال اولی بود که میخواستم کنکور بدم، ریاضیم ضعیف بود، کیانوش چند تا مبحث رو بهم کمک کرد. جلوی همون کتابخونه برام توضیح داد. منکر نمی‌شم که بهش دل دادم، ولی همه چیز تو دل خودم بود، هیچ وقت به کسی نگفتم، یا کاری نکردم که کسی شک کنه. -ولی شخصیت داستانت رو از روی اون نوشتی. -خب باید از روی یکی می‌نوشتم دیگه! قیافه اون می‌خورد به شاهرخ. هم قیافه‌اش، هم مدل زندگیش. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: -شاهرخ رییس یه شرکت بود، یه شرکت طراحی ماشین، مهندس، پولدار، عاشق دختر سرایدار شرکتشون می‌شه و ازدواج می‌کنه باهاش. سرکوفت‌ها شروع می‌شه که این همه دختر، چرا یه بی اصل و نصب. زنه حامله می‌شه، حرفها روی شاهرخ تاثیر می‌زاره و نقشه‌های اطرافیانم برای جدا شدن این دو تا حسابی می‌گیره. زنش قهر می‌کنه و می‌ره خونه باباش، دو قلو حامله بوده، قرارش با شاهرخ این بود که بچه رو بده بهش و جاش مهریه رو که کامل بگیره هیچ، یه خونه هم به نامش بزنه و دیگه سراغ بچه رو نگیره، شاهرخ نمی‌دونست که دو قلوعن بچه‌هاش. وقتی بچه‌ها دنیا میان، یکیشون رو می‌ده به شاهرخ، شاهرخم بچه رو می‌گیره و می‌ره آمریکا. اسم بچه رو می‌زاره مارتین. زنه هم توی ایران می‌مونه و اسم این یکی پسرشو می‌زاره آرتین. آرتین و مارتین بزرگ می‌شن و طی یه سری اتفاقات بهم می‌رسن، منتها الان آرتین، رییس یه باند خلاف کار شده بوده توی ایران و عاشق دختری که مارتین بعد از برگشتنش به ایران دست گذاشته بود روش. آب دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: -من تا اینجاشو نوشتم، باقیش رو دادن به یه نویسنده دیگه. نگاهش کردم و گفتم: -من منکر نمی‌شم که یه مدت حواسم پیش کیانوش بوده، ولی هوس بود، مسخره و غیر منطقی. من سر کارت نذاشتم نوید. من اون روز تو حیاط خونه‌اتون راستش رو بهت گفتم، قصدم این چیزی که الان گفتی نبود ... اینکه می‌خواستم زمان بخرم و اینا. لبهای خشکم رو تر کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. چند دقیقه‌ای روند. تلفنش زنگ خورد. از پنجره کناریم بیرون رو تماشا می‌کردم. مهراب و کیانوش امروزم رو زهرمار کرده بودند. تماس رو وصل کرد. سرسری جواب می‌داد، با کلماتی مثل نمی‌تونم، باشه، جاییم، بعدا، با خداحافظی تماس رو قطع کرد. ماشین رو گوشه‌ای کشید و پارکش کرد. -سپیده...هنوز داری می‌لرزی؟ نگاهش نکردم و گفتم: -سنگینی بار تهمته، خوب می‌شه. -ولی تو خودت الان گفتی که یه مدت... نگاهش کردم. -گفتم یه مدت حواسم پیشش بود، نه اینکه اومدم اینجا و خواستم زمان بخرم. با تاخیر لب زد: -معذرت می‌خوام، ولی حق بده بهم، من با عشق برای تو جلو اومدم، صد تا عکس بهم نشون دادن از تو، با اون مرتیکه سعید، همه همسایه‌ها می‌خواستن منصرفم کنن، ولی من گفتم نه، این دختر همونیه که من می‌خوام، بعد یهو... به خیابون نگاه کردم. ساکت شد و بعد از چند لحظه گفت: -می‌خوام برم ونکوور، وقتی برگشتم به مامان می‌گم بیاد که حرفهای نهایی رو بزنن. نگاهش نکردم. صدام زد: -سپیده، تو هم بیا بریم کانادا. به سمتش برگشتم. -خودت تنها برو. دستم روی دستگیره رفت و گفتم: -من می‌مونم که زمان بخرم و فکر کنم. در باز نشد. -بزن قفل مرکزی رو، می‌خوام تنها باشم. اهمیتی نداد. ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت اشکم روی آستین مانتوم افتاد و گفتم: -تو قبل از من، عاشق نشدی؟ نگاهش ک
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 پشت میز بستنی فروشی نشسته بودم و به پسر بچه‌ای که با ولع به بستنی قیفی توی دستش لیس می‌زد نگاه می‌کردم. چقدر سرخوش بود و چه لذتی می‌برد. اومدن نوید نگاهم رو از پسر بچه گرفت. صندلی استیل رو کمی عقب کشید و در حالی که می‌نشست گفت: -نگفتی چی می‌خوای، خودم گفتم فالوده بیاره. نگاهم رو به خیابون دادم. مردم می‌اومدند و می‌رفتند. -سپیده. نگاهش کردم. دستش رو روی میز به دستهای روی میز قفل شده‌ام رسوند، دستم رو کشیدم و روی پاهام گذاشتم. نچی کرد و لب زد: -نباید ... منتظر ادامه جمله‌اش بودم که دستهاش رو عقب کشید. حرفی که نزد، نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به پسر بچه نگاه کردم. نوک دماغش و دور تا دور لبش کثیف شده بود و اون بی خیال چکه کردن بستنی روی لباس شیک و تمیزش، فقط از خوردن لذت می‌برد. -سپیده. نگاهش کردم. -نمی‌خوای چیزی بگی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - همیشه خجالت می‌کشیدم به کسی لینک اون کانال داستانم رو بدم، یا اگر کسی ازش حرف میزد، نمی‌گفتم من می‌نویسمش. ولی اگر تو بخوای، پیداش می‌کنم برات. -منظورم این نبود که... به صندلی تکیه دادم و منتظر موندم تا منظورش رو بگه، وقتی که نگفت، من گفتم: -کی میری کانادا؟ لبهاش رو به هم فشار داد و وقتی رهاشون میکرد گفت: -مثل ربات حرف نزن دیگه! من ... لبخند تلخم به جمله‌‌ی‌ ناقصش بود. نگاهش سوالی شد. -از وقتی اینجا نشستی، چهار تا جمله ناقص داشتی، دو تاش یه کلمه‌ای بودن، دو تای دیگه هم جمله. سالار این جور مواقع می‌گه، تسمه نوارت باز گیر کرد. یکم نگاهم کرد و گفت: -راستش نباید قضاوتت می‌کردم، هر چند نکردم ولی باید تو آرامش ازت می‌پرسیدم یا چه می‌دونم! مکثی کرد و گفت: -یه سوال ازم پرسیدی، گفتی نگو که قبل از من عاشق نشدی. جوابش اینه، منم قبل از اینکه تو رو بخوام، یه بار به کس دیگه‌ای دل دادم، حتی بهش گفتم، اونم زد تو ذوقم و گفت من و تو خواهر و برادریم. من بی واکنش نگاهش می‌کردم و اون دنبال واکنش تو صورتم چشم می‌چرخوند. -نمی‌پرسی عاشق کی شده بودم؟ به قول خودش مثل ربات لب باز کردم و گفتم: -مهم نیست. -از دختری که مامان آرزو به فرزندی قبول کرده بود خواستگاری کردم. چهار پنج سال پیش. فکر کردم اینجوری می‌تونم هم به مامان آرزو نزدیک باشم، هم به پدر و مادر خودم. یه برنامه ریزی‌های ناقص تو ذهنم کردم و بدون فکر رفتم ونکوور و مستقیم بهش گفتم. اونم یه جار و جنجال راه انداخت و آبرومو برد. منم با سر پایین برگشتم. یکم نگاهم کرد و گفت: -نمی‌خوای چیزی بگی؟ -چی بگم؟ عکسش رو ندیدم که ببینم تو رمان عروس افغانت شبیه کدوم شخصیتته که بعد بگم آها، مریضی آرزو خانم بهانه است، منو خوابوندی تو آب نمک و می‌خوای بری ببینی مزه دهن... -سپیده...من معذرت خواستم. یکم نگاهش کردم و گفتم: -یه بار با تیغ دستمو بریدم، بابام رسید فکر کرد میخوام خودمو بکشم، کلی بهم فحش داد، تیغو گرفت... یه بارم به خاطر چند تا قطره خون، میخواستن مجبورم کنن به یکی بله بگم... یه بارم لالمونی گرفته بودم، سالار رسید، ازم سوال پرسید من لال بودم، اونم با لگد... دستم رو بی هوا گرفت و گفت: -بسه سپیده، معذرت خواستم و تو هم قبول کردی دیگه. تو چشمهاش زل زده بودم. بار تهمت سنگین بود، اون عذر خواسته بود، بارها و بارها، هر چند به نظرم حق داشت که شک کنه بهم با اون حرف کیانوش ولی من هر چند سرسری اما قبول کرده بود. با قرار گرفتن یه سینی روی میز، نگاه از صورت نوید گرفتم. چرا سه تا فالوده توی سینی بود؟ نوید متوجه تعجبم شد که گفت: -الان آقا مهرابم میرسه. برای اونم گرفتم. نگاهش کردم و گفتم: -چرا اینقدر بهش می‌چسبی؟ فالوده رو جلوم گذاشت و گفت: -یه سری جنس وارد کردیم با هم، خب طبیعیه که وقت زیادی رو با هم بگذرونیم، به این چسبیدن نمی‌گن، می‌گن همکاری. ولی الان اگر بهش گفتم بیاد برای این بود که سو تفاهمی پیش نیاد، چون تو گفتی مهراب باعث اخراجت شد. به در تمام شیشه‌ای بستنی فروشی نگاه کرد و گفت: -اومد.
از تخفیف وی‌ای‌پی عروس افغان جا نمونید. با تخفیف وی‌ای‌پی عروس افغان رو با قیمت ۲۰ تومن خریداری کنید. ‌واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علی‌کرم 6277601241538188 و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی @baharedmin57
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت321 با صدای مهیار، سریع دفتر رو بستم و سر جاش گذاشتم و گوشه دیگه زیر زمی
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 چند تا سنگ از روی زمین برداشتم و به توپ زدم. کفشم رو هم درآوردم و به طرفش پرت کردم، اما توپ از جاش تکون نخورد. نگاهی به تنه قطور درخت انداختم. می‌شد ازش بالا رفت. شال رو روی سرم محکم کردم و پا روی تنه درخت گذاشتم. خیلی راحت خودم رو به توپ رسوندم. با ضربه کوچیکی که به شاخه زدم توپ رها شد و به زمین افتاد. حالا باید برمی‌گشتم، اما هرکاری کردم ‌نشد. پام رو هیچ جا نمی‌تونستم گیر بدم. چند دقیقه‌ای تلاش کردم. پویا پایین درخت بهم زل زده بود. حالا باید چیکار می‌کردم؟ کمی چشمم رو به اطراف چرخوندم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی دریغ از روزنه‌ای امید. تنها امیدم مهیار بود که باهام بد حرف زده بود و دلم نمی‌خواست بهم کمک کنه. دوباره و سه باره تلاش کردم ولی فایده‌ای نداشت. نفسم رو سنگین بیرون دادم و به پویا گفتم: - پویا جان، برو پیش بابا مهیار، بگو بهار بالای درخت گیر کرده. باشه؟ پویا توپ و زمین انداخت و دوید. چند دقیقه بعد مهیار و پویا به طرف درخت اومدند. مهیار با لبخندی که حرص من رو حسابی در می‌آورد، به من نگاه کرد. یه دستش رو به کمرش زد و دست دیگه‌اش رو روی چشم‌هاش سایه‌بون کرد و گفت: - شما الان اون بالا چه کار می‌کنی؟ چشم و ابرویی اومدم و گفتم: - توپ پویا گیر کرده بود. می‌شه کمکم کنید، بیام پایین؟ لبخند زد و گفت: - بستگی داره به اینکه قهر باشی یا آشتی! چشمم رو به اطراف چرخوندم، کمی لبهام رو به هم فشردم و گفتم: -مگه من بچه‌ام که بخوام قهر کنم! از عمق لبخندش کم شد. - نه، بچه نیستی، ولی یه زنی. زن‌ها هم بیچاره‌ات می‌کنند تا آشتی کنند. یکم از اون پایین نگاهم کرد و گفت: - حالا چیکار کنم؟ قهری یا آشتی؟ - قهر نیستم. - پس دلخوری، چون آشتی هم نیستی. سرش رو پایین انداخت و گفت: - صبر کن، برم چهارپایه بیارم. چند دقیقه بعد مهیار با چهار پایه پایین درخت ایستاد و از من خواست که آروم پام رو روی چهارپایه بزارم، اما من هرکاری کردم، ‌نشد. احساس می‌کردم که چهارپایه کیلومترها با پام فاصله داره. مهیار از چهارپایه بالا اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: - آروم بیا، می‌گیرمت. خیلی آروم خودم رو به سمتش سر دادم. یه کم می‌ترسیدم، ولی مطمئن بودم که من رو حتما می‌گیره. مهیار از دو طرف پهلوی من رو گرفت. تو یه حرکت توی بغلش بودم. حالا دیگه پاهام روی صفحه آهنی چهارپایه بود. برای اینکه هردومون بتونیم روش بایستیم، مهیار دستش رو دور کمر من حلقه کرد. نویسنده:
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت322 چند تا سنگ از روی زمین برداشتم و به توپ زدم. کفشم رو هم درآوردم و ب
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 خواستم تا پام رو روی پله آهنی چهارپایه بزارم که مهیار اجازه نداد. حلقه دستش رو محکم تر کرد و گفت: - اگه می‌خوای بری، باید اول تکلیف من رو مشخص کنی. هنوزم دلخوری؟ سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم. این اولین باری بود که هیچ فاصله‌ای بینمون نبود. تپش قلبم یکم بالا رفته بود. نفس‌های مهیار دقیقا توی صورتم پخش می‌شد. ولی حرفم رو زدم. -می‌شه یه وقت‌هایی، یه حرفهایی رو آدم ملایم‌تر بگه. اونطوری تاثیرشون هم بیشتره. سرش رو روی صورتم خم کرده بود. آروم گفت: -دست خودم نیست. روی این مسائل حساسم. حرفش که پیش میاد، کنترلم رو از دست می‌دم. چشمم رو ازش گرفتم. اگر یکم دیگه توی این حالت می‌موندم حتما تلف می‌شدم. گفتم: -حالا بریم پایین، اونجا با هم صحبت می‌کنیم. - آخه اگه بریم پایین، از دسترسم خارج می‌شی، کارم سخت می‌شه. بگو دیگه دلخور نیستم بعد با هم می‌ریم پایین. این که قهر و آشتی من براش مهم بود، خوشم اومد. از اینکه کنار گوشم آروم آروم حرف می‌زد و می‌خواست که از دلم در بیاره، یه حس عجیبی بهم می‌داد. لب زدم: -دلخور نیستم. دستش رو از دور کمرم کمی ‌شل کرد و گفت: - حالا که دلخور نیستی آروم برو پایین. خیلی آهسته به کمک خودش از پله‌ها پایین اومدم، ولی خودش از روی چهارپایه پرید. نگاهی به من کرد و فاصله بینمون رو پر کرد و گفت: -من خودم به اندازه کافی مشکل دارم، تو دیگه با قهرت مشکلات رو سخت‌تر نکن. هر دو به هم خیره بودیم. براش مهم بودم و این اهمیت رو دوست داشتم. با صدای زنگ موبایل چشمش رو از من برداشت. موبایل رو از جیب شلوارش بیرون کشید و نگاهی به صفحه‌اش انداخت و تماس رو وصل کرد. - الو. - تو الان کجایی؟ - ما تو حیاطیم. -اومدم، اومدم. تلفن رو قطع کرد. نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: -شالت رو درست کن، مهبده. شال رو روی سرم مرتب کردم. مهیار به طرف در دوید. پویا رو صدا زدم و پشت سر مهیار ولی آروم‌تر به راه افتادم. مهیار در رو باز کرد. با مهبد دست داد. گویا مهبد سراغ من رو می‌گرفت که مهیار با دستش من رو نشون داد. مهبد‌ سرچرخوند و دستش رو بلند کرد و سلام بلندی داد. فاصله‌ای باهاشون نداشتم. جواب سلامش رو دادم و نزدیک ‌ر شدم. پویا هم دنبالم می‌دوید. صدای مهیار رو می‌شنیدم. -پشت ماشین بستیش؟ -آره. -بیا برو تو، یه چایی بخور. مهیار از حیاط خارج شد و به کوچه رفت. دیگه به مهبد رسیده بودم. باهاش احوال پرسی کردم. مهبد پویا رو بغل کرد و بوسید و رو به من گفت: - زن داداش، چی کار کردی این مهیار اینقدر سرحاله؟ با تعجب گفتم: - سرحاله؟ - آره بابا، حداقل اخم نکرده. با تعجب به مهبد نگاه کردم که پویا گفت: -بابا بهار رو بغل کرده بود، می‌گفت باید باهام آشتی کنی. مهبد با شنیدن این حرف، قهقهه بلندی سر داد. با حرص به پویا نگاه می‌کردم. پویا به خنده‌های مهبد نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. مهبد بین خنده هاش به سختی گفت: - نکنید زن داداش، نکنید جلوی بچه از این کارها. نویسنده:
بی شما اگرچه هوا هست ولی، به خدا که نفس ها می‌گیرد.... نها🌱
_اگر تونستی مارو دعوا بندازی یه جایزه بزرگ پیش من داری امیر با اشتیاق گفت _واقعا؟ مجید قهقهه ایی زدو گفت _اخه ادم احمق، تو زنت دوستت داره براش مهمی، دلش نمیخواد تواز راه بدر شی ، اما عاطفه منو دوست نداره که هیچ اصلا براش مهم هم نیستم. همه با صدای بلند خندیدند ، من هم ناخواسته لبخند روی لبهایم امد مجید ادامه داد _تو الان بگو مجید داره بدترین کار ممکن رو میکنه ککشم نمیگزه. همه میخندیدند مجید ادامه داد _این نگرانی های زیبا خانم همه از سر دوست داشتنه زیبا ارام گفت _یعنی عاطفه شما رو دوست نداره؟ مجید پوزخندی زدو گفت _نمیدونم ، از خودش بپرسید خیره به مجید مانده بودم و به اوج موذیانه رفتار کردن او می اندیشیدم. که شوخی شوخی چطور ماهرانه مرا به دام انداخت که در جمع مجبور شوم به او ابراز علاقه کنم. زیبا گفت _عاطفه، تو اقا مجید و دوست نداری ؟ سوال زیبا کفری م کرد، حتما باید الان این حرف را میز د و مرا در مخمصه می انداخت به سینی پناه بردم و سرگرم ریختن چای شدم. مجید به زانویم زدو گفت _از اون خواهر شوهرهای کرمو نباش، جواب زن داداشتو بده رمان زیبای عشق بیرنگ به قلم فریده علی کرم 👇👇👇👇👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510