-بَند ِاُو🌼؛
_
پرسیدند:
حاجتت چیست؟
چشمهایش خیس شد و گفت:
دل من تنگ علی، تنگ اذان #نجف است : )
آقا مصطفی تو شهادت را چگونه میبینی؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
شهادت ࢪهایی انسان از حیات ماد؎ و یک
تولد نو است ؛ شهادت مانند ࢪهایی
پرنده از قفس است !
-بَند ِاُو🌼؛
به وقت چهلمین سال تولد . .
گرچه تولد ِشما ۱ آبان ِ سید ابراهیم :)
امروز اگر بودی، چهلسالگیات را جشن میگرفتیم؛
اما انگار سهم تو از چهلسالگی، نه شمع و کیک بود و نه جشن؛
سهمت شد آسمان…
حالا باید تولدت را میان خاطراتت، لبخندهایت و قاب عکست تبریک بگوییم :)
-بَند ِاُو🌼؛
_
بسم الله
چشم هایش
همان هایی که نرگس را
به تنهایی باغ است
و با یک پلک زدنش
زندگی را به تنهایی
ستون و باغبان
و ابروانش که شبیهِ
کمان آرش هاست
زندگی را برای فرزندانش
درس میکند ...
درس توامِ رافت
و مردانگی
درس جاودانگی
و حضورِ بی مانعِ
همیشگی
درسِ ابدی شدن
در ۱۹ شهریوری که
آغازی برای تو بود
که هیچ وقت پایان نداشت
و بعد از آن ابدی شدی
و تا همیشه
بخشی از زندگی وسیعت
در تمام قلب کوچک و زندگیِ
حقیرِ دنیاییِ ما خلاصه می شود
و روح می بخشد به
این جهانِ پر تلاطم
آنقدر که اگر نگاهت حتی
به اندازه پلک زدن نباشد
به آنی نمی ماند...
و...
تولدِ ۴۰ سالگی ات
مبارک آقای ِصاحبِ
قلب و زندگیِ ما
_ مثل مصطفی ، سید ابراهیم به روایت خانواده
باز به آغوششما پناه آوردم ،
اما اینبار ، شکستهتر ، مغمومتر ، محزونتر ..