┄━━•●❥-🌤﷽🌤-❥●•━━┄
گردان قاطرچیها
✍ داوود امیریان
📖 قسمت ۳۱
سیاوش دوباره امید در دلش روشن شد و پرسید:
ــ «چهطوری؟ سوار قاطرها میشیم؟»
همه خندیدند. یوسف سر تکان داد و گفت:
ــ «آره، لباس کابویی میپوشیم و میزنیم به دشت و جاده! نه پسر جان، قراره همگی سوار قطار بشیم. کلی راهه!»
قرار شد فعلاً چادر بزنند و شب را در آن بگذرانند. سیاوش جیم شد و رفت سر وقت قاطرها. دیگران تیرکهای فلزی را در زمین فرو کردند و چادر برزنتی کرمرنگ را سرپا کردند. هنوز کارشان تمام نشده بود که سیاوش لنگانلنگان آمد. سر تا پایش خیس و گِلی بود و جای سُم یک قاطر روی باسنش، مثل اثر انگشت، نقش بسته بود!
همه بیآنکه سؤالی بپرسند، فهمیدند که سیاوش اولین تجربهی شیرینش را با قاطرها پشت سر گذاشته است!
---
سرنشین ماشینهایی که در حال نزدیک شدن به اندیمشک بودند، صحنهی عجیبی را کنار جادهی آسفالته میدیدند. رانندهها سرعت ماشینشان را کم میکردند تا بهتر و دقیقتر آن کاروان عجیب را دید بزنند.
هفت رزمنده، سوار بر قاطر و پنج قاطر دیگر که با طناب به قاطر آخری وصل شده بودند، همه را به تعجب وامیداشت. سیاوش سوار قاطر چموش، گر و کچل لجبازی بود که اسمش را گذاشته بود کوسهی جنوب!
کوسهی جنوب، تمام شیرینکاریها، خوبیها و بدیهای قاطرها را با هم جمع کرده و انگشتنما شده بود. هم گاز میگرفت، هم جفتکهای سهمگین و کوبنده نثار این و آن میکرد و هم کلههای معرکهای پرت میکرد که اگر به موجود زندهای اصابت میکرد، طرف همانجا ضربهی مغزی میشد! و سیاوش، دست روی همین قاطر گذاشته و برای سواری انتخابش کرده بود.
پشت سر کوسهی جنوب، حسین سوار بر جفتکآتشین هیهی میکرد و از سر و صداهایی که جفتکآتشین از پشت خود درمیآورد، حسابی کفری و عصبانی بود.
از زمانی که از پادگان دوکوهه بیرون زده بودند، جفتکآتشین بیستودو بار دمش را بالا برده و امواج بدبوی طوفندهای به عقب شلیک کرده بود! در اصل، او اسهال گرفته بود و هیچجور هم شکمش بند نمیآمد!
پشت سر جفتکآتشین، اکبر خراسانی، سوار گندهبک، بالا و پایین میپرید و عق میزد. چند بار جفتکآتشین ناغافل دمش را بالا گرفته و امواج بدبوی طوفندهاش را به سر و بدن او شلیک کرده بود. اکبر، گریهاش گرفته بود. قاطرش، یقور و هیکلی اما بسیار بیخاصیت و تن لش بود. مدام خسته میشد، سر و صدا میکرد و اکبر مجبور میشد پیاده شود و پا به پای او برود تا خستگی گندهبک رفع شود.
علی، سوار قاطر دربوداغونی بود که سیاوش اسمش را گذاشته بود قزمیت!
ادامه دارد...
#رمان
#بنده_امین_من
#هشت_تا_چهارده_سال
@Bandeyeamin_man
─━━━✣✦━♥️━✦✣━━━─
┄━━•●❥-🌤﷽🌤-❥●•━━┄
#کتاب
🏠 یک خانه کتاب
📗 قسمتی از پول تو جیبیهایتان را برای یک خرج مهمتر نگه دارید.
#بنده_امین_من
#هشت_تا_چهارده_سال
@Bandeyeamin_man
─━━━✣✦━♥️━✦✣━━━─
علی ظهریبانپیشنهاد ابوسفیان.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
┄━━•●❥-🌤﷽🌤-❥●•━━┄
🔴ماجرای پیشنهاد ابوسفیان به امام علی(ع)
🔵ابوسفیان به امام علی(ع) گفت: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم و تو را رهبر بعدی مسلمین کنم.
امام علی(ع) که از نیت ابوسفیان با خبر بود به او گفتند...🤔🧐
#قسمت_چهل_و_یکم
#امیرالمؤمنین_امام_علی(ع)
#بنده_امین_من
#هشت_تا_چهارده_سال
@Bandeyeamin_man
─━━━✣✦━♥️━✦✣━━━─
┄━━•●❥-🌤﷽🌤-❥●•━━┄
برای پیروزی توی هر چیزی، به کارت میاد✅
از پیروزی توی درس و مشق گرفته تا پیروزی توی خودسازی و تربیت نفس و.... خلاصه هر چیزی که میخوای توش پیروز بشی‼️
#حدیث🎆💕
#بنده_امین_من
#هشت_تا_چهارده_سال
@Bandeyeamin_man
─━━━✣✦━♥️━✦✣━━━─