eitaa logo
~حیدࢪیون🍃
2.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
126 فایل
۞﷽۞ یک روز میاید که به گرد کعبه کوریّ عدو ” علی علی ” میگوییم💚 sharaet📚⇨ @sharaet1400 شرایط nashenasi🕶⇨ @HEYDARIYON3134 ناشناسی refigh🤞⇨ @dokhtaranzeinabi00 @tamar_seyedALI رفیق 🌴¹⁴⁰⁰/ ⁵ /²⁸ پایان↻شهادت ان‌‌شاءالله
مشاهده در ایتا
دانلود
「🕊♥️」 یه شب بارونی بود.🌧 فرداش حمید امتحان داشت.📝 رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباس ها .. همین طور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده... گفتم اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت: ازت خجالت میکشم من نتونستم اون زندگی که در شان تو باشه برات فراهم کنم دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه .. حرفشو قطع کردم و گفتم : من مجبور نیستم با علاقه این کار رو انجام میدم همین قدر که درک میکنی و قدر شناس هستی برام کافیه... •همسرشهیدعبدالحمیدقاضی‌میرسعید💍• • 🎈• ─═हई{🌹}ईह═─ @Banoyi_dameshgh ─═हई{🌹}ईह═─
°•「🌸💞」•° - - - به هر بهانه اے برایم هدیہ مےخرید؛ براے روز مادر و روزهاے عید. اگر فراموش مے ڪرد، در اولین فرصت جبران مےڪرد. هدیہ اش را مےداد و از زحماتم تشکر مے ڪرد. زمانے ڪہ فرمانده نیروے زمینے بود، مدت ها به خانہ نیامده بود. یڪ روز دیدم در مے زنند. رفتم دم در، دیدم چندتا نظامے پشت در هستند، گفتند: "منزل جناب سرهنگ شیرازے؟" دلم لرزید. گفتم :" جناب سرهنگ جبهہ هستند. چرا اینجا سراغشان را مےگیرید؟ اتفاقی افتاده؟ " گفتند: از طرف ایشان پیغامے داریم." و بعد پاڪتے را به من دادند و رفتند. آمدم در حیاط ، پاڪت را درحالی که دستانم مےلرزید ، باز ڪردم. یڪ نامه بود با یڪ انگشتر عقیق . نوشته بود:" براے تشڪر از زحمت هاے تو. همیشه دعایت مےڪنم." یڪ نفس راحت ڪشیدم. اشڪ امانم نداد. 💗به روایتگرے همسر شهید صیاد شیرازے💗 - - - ▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹⊰🌸💞⊱◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃▹◃ 「💞🌸」⇢ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ❁ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ @Banoyi_dameshgh
˹❤️🌿 روزی که مصطفی به خواستگاری من آمد مادرم به او گفت : این دختر صبح ها که از خواب پا می شود ، در فاصله ای که دستش را شسته و مسواک می زند ، یک نفر تختش را مرتب کرده است و لیوان شیر را جلوی در اتاقش آورده اند و قهوه را آماده کرده اند. شما می توانید با این دختر ازدواج کنید ؟ مصطفی که خیلی آرام گوش می کرد ؛ گفت : (( من نمی توانم برایش مستخدم بگیرم ، ولی قول می دهم تا زنده ام ،وقتی بیدار شد ، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم روی تخت.)) تا وقتی شهید شد این کار را می کرد ، خودش قهوه نمی خورد اما چون می دانست ما لبنانی ها عادت داریم ؛ درست می کرد و وقتی منعش می کردم ، می گفت : ((من به مادرتان قول داده ام تا زنده ام این کار را برای شما بکنم.)) همسر شهید مصطفی چمران✨