بصیـــــــــرت
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــق #هوالعشـــــــــق #عاشقانه_مذهبی #قسمت_هفتاد_
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇
مـدافعـــــ عشـــ💞ـــق
#هوالعشـــــــــق
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_هفتاد_چهار 4⃣7⃣
سجاد مردمَ ڪِش را در ڪاسه چشم میچرخاند🙄 و هوفی ڪشیده و بلند میگوید...
چادرم را روی صورتم می ڪشم.میدانم این ڪاررا دوست داری!
ـ آقاسجاد...اجازه بدید من ڪمڪ ڪنم!
میخندد😁
ـ ن زن داداش..؏ععععلی ما ی ڪم سنگینه! ڪار خودمه...
نگاه بی تاب وتب دارت همــــان را طلب می ڪند ڪ من میخـــااهم.ب برادرت تنه میزنی
ـ خسته شدی داداش برو ...خودم ی پا دارم هنوز...ریحانه ام ی ڪم زیر دستمو میگیره.
سجاد ازنگاهت میخــــااند ڪ ڪمڪ بهانه است....دلمــ💞ــان برای همسرانه هایمان تنـــــگ شده...لبخند شیرینی میزند و تا دم در همراهیت می ڪند..لی لی ڪنان ڪنار در می آیی و ڪف دستت را روی دیوار میگذاری...
سجاد اززیر دستت شانه خالی می ڪند و باتبسم😉 معــــنا داری ی شب بخیر میگوید و میرود..حالا مانده ایم تنها..
زیر بارانی🌧 ڪ هم میبارد وهم گاهی شرم می ڪند ازخلــــوت ما و رو میگیرد ازلطافتش..
تاریڪ ی فرصت خوبی ست تابتوانم در شیرینی نگاهت حل شوم..نزدیڪ ت می ایم..انقدر نزدیڪ ڪ نفسهای گرمت پوست یــــخ ڪرده صورتم را میسوزاند.
بادست آزادت چانه ام رامیگیری و زل میزنی ب چشمهایم...دلم میلرزد!
ـ دلم برات تنــگ شده بود ریحاااان...
دستت را بادودستم مُحْ ڪَم فشار میدهم و چشمهایم رامیبندم.انگار میخــــااهم بهتر لمس پرمهرت رااحساس ڪنم.پیشانی ام را میبوسی💋 عمــــیق و گرم! وسط ڪوچه زیر باران ... ازتو بعـــید است!ببین چقد بیتابی ڪ تحمـــل نداری تاب حیاط برویم و بعد مشغول دلتنگیمــــان شویم!ریزمیخندم
ـ جووووونم!دلمم برای خنده های قشنگت تنــــگ شده بود...
دستت را سریع میبوسم!!
ـ ا!! چرااینجوری ڪردی!!؟
ڪنارت می ایستم ودرحالی ڪ تو دستت راروی شانه ام میگذاری،جواب میدهم:
ـ چون منم دلمم برای دستات تنــــگ شده بود...
لی لی ڪنان باهم داخل میرویم و من پشت سرمان دررا میبندم.ڪمڪ می ڪنم روی تخت بنشینی...
چهره ات لحظـــه ی نشستن جمع میشود و لبت راروی هم فشارمیدهی
ڪنارت میشینم و مچ دستت را میگیرم
ـ درد داری؟؟
ـ اوهوم...پام!!
نگران ب پایت نگاه می ڪنم.تاریڪ ی اجازه نمیدهد تاخوب ببینم!!
ـ چی شده؟...
ـ چیزی نیست... ازخودت بگو!!
ـ ن! بگو چی شده؟...
پوزخندی میزنی
ـ همه #شهید شدن!!...من...
دستت راروی زانوی همـــان پای آسیب دیده میگذاری..
ـ فِ ڪر ڪنم دیگه این پا، برام پا نشه!
چشمهایم گرد میشود😳
ـ ینی چی؟...
ـ هیچی!!...برای همین میگم نپرس!
نزدیڪ تر می آیم..
ـ ینی مُمْ ڪِنه..؟
ـ آره..مُمْ ڪِنه قطعش ڪنن!...هرچی خیره حالا!
مبهوت خونسردی ات،لجــــم میگیرد و اخم می ڪنم..
ـ ینی چی هرچی خیره!!! مو نیست ڪوتاه ڪنی ها ...پاعه!
لپم را می ڪشی
ـ قربون خانومم برم! شما حالا حرص نخور...
وقت قهر ڪردن نیست!! باید هرلحظـــه را باجان بخرم!!
سرم راڪج می ڪنم
ـ برای همین دیر اومدید؟ آقاسجاد پرسید همه خــــاابن..بعد گفت بیام درو باز ڪنم!
ـ آره! نمیخـــااست خیلی هول ڪنن بادیدن من!..منتظریم آفتاب بزنه بریم بیمـــارستان!
ـ خب بیمارستان شبانه روزیه ڪ!
ـ آره!! ولی سجاد جدن خسته است!
خودمم حالشو نداره...
اینا بهونس..چون اصـــلش این ڪ دیگ پامو نمیخـــاام!! خشڪ شده..
♻️ #ادامه_دارد...
#داستان_عاشقانه_مذهبی 💘
#مدافع_عشق
✫┄┅═══════════┅┄✫
🔮ڪانال بصیرتی و شهدایی خامنه ای شهدا
@khamenei_shohada