https://eitaa.com/joinchat/1805125296C61bd9f2792
وخسین پرایوتم وخسین .
#ماه_بانو
#پارت_هفتادوچهارم
_بچه پررو .
مصطفی بود.زبانم بند آمده بود و هیچ نمیگفتم.
اسرا با دیدنش کمی آرام تر شد.او سمتمان آمد و نگاهی به صورت پر درد صالح کرد.
_خوبی؟
سرش را به زور تکان داد.
اسرا گریه میکرد و میترسید.من هم میترسیدم ، من هم نگران بودم.اما نباید از خودم ضعف نشان میدادم.
بلافاصله که مصطفی جعبه ی کمک های اولیه را در آورد ، از جا بلند شدم.طاقت نداشتم.
اسرا را بغل کردم و توی اتاق رفتم.بعد از بیست دقیقه ، صدای بحثشان بلند شد.لب پنجره رفتم و پرده را کنار زدم.
_مصطفی منم میام باهات.
_نه نمیشه تو که نمیتونی.برو تو.
_نه بابا میام باهات.
مصطفی حوصله ی بحث نداشت.از همان حیاط داد زد.
_ضحی ما اینارو میبریم بیمارستان.
تا خواستم بگویم نه،دیگر سوار ماشین شده بودند.
خیلی جلوی خودم را گرفته بودم تا کنار اسرا گریه نکنم.بعد از پنج دقیقه ، زینب با ایلیا آمد.اسرا سریع خودش را بغل زینب انداخت.
_ضحی؟مصطفی کو؟چیزی شده؟
بغضم را به زور قورت دادم و همه چیز را برایش تعریف کردم.او هم مانند من معلوم بود که سعی داشت خونسرد باشد.میخواست به من هم دلگرمی بدهد.
_ام..نترس..تا شب میان حداقل نگران نباش.
هنوز توی شوک بود و انگشتانش را میان موهای اسرا کشید.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
یه جا خوندم نوشته بود کسایی که کانال دارن حواسشون به محتوایی که داخل کانالشون میزارن باشه، زمانی که اعضای کانال برای خوندن پیام ها میزارن با ارزشه و می تونن روز قیامت به خاطر این که زمان با ارزششونو تلف کردید باز خواستتون کنن!...
من سعی ام رو میکنم تا محتوایی که بدردتون بخوره بزارم،اما اگر احساس میکنین که اینجا وقت تون تلف میشه یا بیهوده میگذره...
باید بگم انتخاب رفتن و موندن با خودتونه راحت باشید!
چون من روز قیامت چیزی ندارم که با زمانتون برابری کنه و چیزی ندارم بدم!
گفتم ازحالا بدونید بعدا
.
آره درسته ، صدبار گفتم بازم میگم ، دلتون میخواد لف بدین🙏🏻
#ماه_بانو
#پارت_هفتادوپنجم
شب هم شد و خبری نشد.چند باری درد به سراغم آمد و لب هایم را گاز گرفتم و تحمل کردم.
زینب خودش نگران بود ، ولی میخواست به من دلگرمی دهد.
_ام... ضحی تو برو بخواب فعلا..
روی تخت نشستم و به نور مهتاب نگاه کردم.
ایلیا هم آمد کنارم نشست و با بافت موهایم بازی کرد.
_عمه نینیت کی میاد؟
+نمیدونم.هر وقت دلش بخواد میاد.
_اسمشو چی میذاری؟
یاد حرف های آن شب صالح افتادم،که میگفت اگر دختر شد،اسمش رو بذار ماهک،خیلی به خودت میخوره.
لبخندی بر لبم نشست.
+ماهک.
صدای گریه ی اسرا بلند شد که سرش به میز خورده بود.زینب هم کلافه و خسته شده بود و دیگر حوصله نداشت.
توی این خانه ، دیگر هیچ کس حوصله ی درست حسابی نداشت ، به خصوص من.
یه لحظه دلم برای حرف زدن با مادرم تنگ شد.نه این که بخواهم همه چیز را به او بگویم و نگرانی به دلش بندازم ، نه.فقط برای این که صدایش را بشنوم و آرام بگیرم.
تلفن را برداشتم و شماره ی خانه مان را گرفتم.چند تایی بوق خورد و مادرم برداشت.
_الو؟
ناگهان اشکم سرازیر شد.نمیتوانستم با این صدای گریهآلود با او حرف بزنم.با دست جلوی دهانم را گرفتم.نمیخواستم ناراحتش کنم.
_الو؟
تلفن را قطع کردم و صدای هق هقم بلند شد.این ها حاصل تمام بغض هایی بودند که در گلویم نگهشان داشته بودم.
گریه ام بند نمیآمد و هق هقم بیشتر میشد.ایلیا سمتم آمد و دوباره دستش را به بافت موهایم کشید.
_عمه خوبی؟گریه نکن.
این صدای گریه ی من کافی بود که حال همه را خراب کند.زینب سمتم آمد و سرم را نوازش کرد.ولی او صبور بود،مانند صاحب اسمش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
دخترا فردا راهی مشهدم ، حلال کنین خلاصه،اسماتون هم بگین میندازم تو پنجره فولاد
@Noora_315_Mt
امید،از اونجایی جوونه میزنه که با وجود این که دو بار قولتو شکستی،دوباره میطلبت..
بـاوان|نـورانـوشـت؛
امید،از اونجایی جوونه میزنه که با وجود این که دو بار قولتو شکستی،دوباره میطلبت..
امید از اونجایی جوونه میزنه که کسی و نداری ، ولی امام رضا رو داری ..
امید از اونجایی جوونه میزنه که داری خودتو با بقیه مقایسه میکنی ، ولی یادت میاد اونقدری که امام رضا تورو دوست داره اونارو دوست نداره ..
#ماه_بانو
#پارت_هفتادوششم
سه روز هم گذشت و خبری نشد.نیامدند.نه مصطفی ، نه صالح.
یک نشانی ، تلفنی ، زنگی ، هیچ .
دیگر دلم طاقت نداشت. زیر چشمانم از گریه و بی خوابی سیاه شده بود و تار میدیدم.از روی تخت بلند نمیشدم؛توانی نداشتم.
دوباره درد به سراغم آمد ، اما شدیدتر.توی ذهنم میگفتم ؛
+ نه ماهکم الان نه.الان وقت اومدن نیست.
اما بچه ی نوزاد سرش نمیشد کی بیاید که.دردم شدیدتر شد.بی اختیار جیغ زدم.حتی توان لباس پوشیدن هم نداشتم.
زینب سمتم دوید.
_ضحی خوبی؟بریم بیمارستان؟
نمیخواستم.نمیخواستم الان بیمارستان بروم.ولی چاره ای نبود.هم خودم میمردم ، هم ماهکم.
سرم را تکان دادم و چادر و پوشیه را پوشیدم.
زینب اسرا را به ایلیا سپرد و سوار ماشین شدیم.
دیگر داشت چشمانم سیاهی میرفت.سوار ویلچری که زینب از حیاط بیمارستان آورد شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
تا چشمانم را باز کردم ، روی تخت بیمارستان بودم.
تنها کسی که کنارم بود ، یک پرستار بود.یاد کیمیا افتادم.کاش به جای این پرستار ، کیمیا ایستاده بود.
پرستار سمتم لبخند زد و کنار رفت.
سعی کردم از جایم بلند شوم ، اما درد امان نمیداد.چشم هایم را برهم فشردم و افتادم.پرستار سفید پوش رویش را به من کرد.
_کجا میری دختر؟باید استراحت کنی.دنبال کی میگردی؟
با این حرفش بغضم گرفت.باید مصطفی و صالح اینجا میبودند.کنار من.
+بچم...بچم کو؟
_نگران نباش.برات میارنش.به همراهت بگم بیاد پیشت؟
+آره...آره.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/3312191086C920406772f
این دفعه با گروهی اومدیم که مرجع گیف و استیکره🦦💕
بـاوان|نـورانـوشـت؛
ممنونم کنارم بودین تو ناشناس دخترام:)))
این آیدیمه ، پیامی بود جواب میدم با جون و دل
@Noora_315_Mt