eitaa logo
بـاوان|نـورا‌نـوشـت؛
2.3هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 خدمات: @Luna128 نویسنده؟ @Noora_315_Mt هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترا فردا راهی مشهدم ، حلال کنین خلاصه،اسماتون هم بگین میندازم تو پنجره فولاد @Noora_315_Mt
امید،از اونجایی جوونه میزنه که با وجود این که دو بار قولتو‌ شکستی،دوباره می‌طلبت..
امید از اونجایی جوونه میزنه که داری خودتو با بقیه مقایسه می‌کنی ، ولی یادت میاد اونقدری که امام رضا تورو دوست داره اونارو دوست نداره ..
سه روز هم گذشت و خبری نشد.نیامدند.نه مصطفی ، نه صالح. یک نشانی ، تلفنی ، زنگی ، هیچ . دیگر دلم طاقت نداشت‌. زیر چشمانم از گریه و بی خوابی سیاه شده بود و تار می‌دیدم.از روی تخت بلند نمیشدم‌؛توانی نداشتم. دوباره درد به سراغم آمد ، اما شدیدتر.توی ذهنم میگفتم ؛ + نه ماهکم الان نه.الان وقت اومدن نیست. اما بچه ی نوزاد سرش نمیشد کی بیاید که.دردم شدیدتر شد.بی اختیار جیغ زدم.حتی توان لباس پوشیدن هم نداشتم. زینب سمتم دوید. _ضحی خوبی؟بریم بیمارستان؟ نمی‌خواستم.نمی‌خواستم الان بیمارستان بروم.ولی چاره ای نبود.هم خودم میمردم ، هم ماهکم. سرم را تکان دادم و چادر و پوشیه را پوشیدم. زینب اسرا را به ایلیا سپرد و سوار ماشین شدیم. دیگر داشت‌ چشمانم سیاهی می‌رفت.سوار ویلچری که زینب از حیاط بیمارستان آورد شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. تا چشمانم را باز کردم ، روی تخت بیمارستان بودم. تنها کسی که کنارم بود ، یک پرستار بود.یاد کیمیا افتادم.کاش به جای این پرستار ، کیمیا ایستاده بود. پرستار سمتم لبخند زد و کنار رفت. سعی کردم از جایم بلند شوم ، اما درد امان نمیداد.چشم هایم را برهم فشردم و افتادم.پرستار سفید پوش رویش را به من کرد. _کجا میری دختر؟باید استراحت کنی.دنبال کی می‌گردی؟ با این حرفش بغضم گرفت.باید مصطفی و صالح اینجا می‌بودند.کنار من. +بچم...بچم کو؟ _نگران نباش.برات میارنش.به همراهت بگم بیاد پیشت؟ +آره...آره. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/3312191086C920406772f این دفعه با گروهی اومدیم که مرجع گیف و استیکره🦦💕
ممنونم کنارم بودین تو ناشناس دخترام:)))
زینب چند لحظه بعد آمد ، در حالی بچه ام در آغوشش بود.روی صندلی کنارم نشست و لبخند زد.انگار میخواست جوری وانمود کند که همه چی عالی است و هیچ اتفاقی نیوفتاده.میخواست مرا دلگرم کند. _ببین ضحی ، ببین خدا چه دختر خوشگلی بهت داده.اسمشو چی میذاری؟ بعد از این همه روز ، لبخند به لبم نشست.عمو سلمان همیشه می‌گفت دختر نعمته. آرام روی تخت نشستم و بغلش کردم.دست هایش کوچیکتر از آنی بودند که فکر می‌کردم.انگشت هایش را لمس کردم و بوسیدم. زینب دوباره پرسید. _نگفتی،اسمش چیه؟ من اهل زیر قول زدن نبودم.درنگ نکردم. +ماهک. لبخند زد. _الهی چه قشنگ. من هم یک لبخند زورکی زدم. به کل فضای بیمارستان نگاه کردم.همه چیز غم داشت.تابلویی که به علامت ساکت بودن بود،دیوار ، تخت ها ، مریضان ، دکتران و پرستاران.انگار هیچ کس در هیچ شرایطی شاد نبود.شاید هم من اینطور می‌دیدم،چون دنیا برایم تیره و تار بود. حس تنهایی و این که فقط من مانده بودم و زینب و سه تا بچه ، داشت خفه ام می‌کرد.انگار هیچ پناهی نداشتم.من مانده‌ بودم و دختری به اسم ماه و زیبایی ماه.تازه چشم باز کرده بود و در نگاه اول مادری با چهره ی حزن‌آلود و دیده بود و بی پدری را. برای لحظه ای زبانم را گاز گرفتم.این چه چیزهایی که با خودت میگی ضحی؟نباید برای این بچه مثل برج زهرمار باشی.اما نمیشد دیگر.نمیشد. حس می‌کردم هشتاد درصد گریه ی ماهک به خاطر چهره ی حال‌ندار من است.برای او لبخند زدم و گونه اش را بوسیدم. +خوش اومدی عزیز مادر. گریه اش آرام شد.انگار واقعاً دلیل گریه اش من بودم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سه روز دیگر هم گذشت و باز هم خبری نشد.دیگر داشتم دق می‌کردم.آرام و بی صدا اشک می ریختم،پنهانی.تا دلم میخواست آرام بگیرد ، ماهک گریه می‌کرد.زینب همیشه کمک دستم بود.اگر او نبود،چه می‌کردم؟ من و ماهک مکان همیشگیمان توی اتاق بود.بیرون که می‌آمدم ، انگار بیشتر دلم می‌گرفت.اسرا و ایلیا نمیدانستند ما از آن ها هیچ خبری نداریم.خیال می‌کردند رفته اند سفر و اسرا دور خانه می‌دوید که بابا کی برایم سوغاتی می‌آورد.یا عروسک هایش را کنار ماهک می‌چید و اسم هایشان را می‌گفت.ماهک هم هر از گاهی می‌خندید و اسرا هم پا به پایش. کاش من هم دنیای آنها را داشتم.شیر می‌خوردم و دست و پا میزدم یا با عروسک هایم بازی می‌کردم.کاش من هم خیال می‌کردم رفته اند سفر. دل است دیگر.کاریش نمیشود کرد. هیچ وقت از ته دل در این چند روز نخندیدم.فقط وقتی ماهک را بغل می‌کردم،یادم می‌آمد که برایش لبخند بزنم که ناراحت نشود.گناه این طفل معصوم چه بود؟ ایلیا هم مثل همیشه آرام بود.کنار من می‌نشست و با ماهک حرف می‌زد.او هم با دقت گوش می‌داد و چشم از ایلیا برنمیداشت. من هم زانو هایم را بغل می‌کردم و ذکر می‌گفتم که حداقل خبری شود. ظهر بود و همه خواب بودند ؛ که با صدای زنگ تلفن از جا پریدم.قلبم تند تند می‌زد و به دنبال یک خبر بودم ، یا یک صدای آشنا. سمت تلفن با همه دردی که در بدنم مانده بود دویدم.نفس نفس میزدم و آرام تلفن را دم گوشم گذاشتم. +ا..الو؟ ادامه دارد..‌. به قلم نورا متانی.
_سلام ضحی خانوم. مادرم بود.مکث کردم.استرس گرفته بودم و قلبم تند تند میزد.اگر خبر از ماهک می‌گرفت،میفهمید به دنیا آمده و می‌آمد اینجا و همه چیز را میفهمید. _ضحی؟صدام میاد؟خوبی؟ تلفن را قطع کردم.نمیتوانستم حرف بزنم. رفتم توی اتاق و چادر و پوشیه پوشیدم.میخواستم یک سر برم حرم اباعبدالله،برای درد و دل. نگاهی به چشم های بسته ماهک انداختم و گهواره اش را کمی تکان دادم. زینب بیدار شد و نگاهی به من انداخت. _کجا ضحی؟ +میرم حرم...مراقب ماهک باش. بغلم کرد و شانه ام را بوسید. _دختر خیلی مواظب خودت باش.خیلی نگرانتم.زود برگرد ، باشه؟ +خیالت راحت. گونه ی نرم ماهک را بوسیدم و تاکسی گرفتم.هر لحظه اش قلبم می‌تپید که کاش سالم برسم.الحمدالله ، بالاخره رسیدم. رفتم و یک گوشه ی دنج حرم نشستم.زانو هایم را بغل کردم و اشک ریختم.انقدری که تا حالا اینطور گریه نکرده بودم. فکر کردم وقت رفتن است.انقدر راه رفتم و فکر و گریه می‌کردم که راه را گم کردم.رسیدم به یک خیابان خلوت.هیچ کس نبود.ناامید از همه چیز،گوشه ی دیواری که آجر های زرد داشت نشستم.باران بارید و اشک هایم ، با قطرات باران قاطی شد.حالا فقط من بودم و بارانی که ، حالش از من بهتر نبود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.