هدایت شده از جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
[ چای ]
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار
با واسطه «سلام» برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می خندی و برات مهم نیست... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای
بدبخت من... فلک زده من... بد بيار من...
امروز عصر چای ندارم تو مانده ای
_حامد عسکری
چیز شعرگویان کوگو🌝🤙🇵🇸🇮🇷🇪🇦
بیاید باهم بمیریم🙏
هنوز ندیدمش ولی ... ندیده نفرین بهت!+
چیز شعرگویان کوگو🌝🤙🇵🇸🇮🇷🇪🇦
بیاید باهم بمیریم🙏
خب ... واقعا نفرین خدایان بهت کوگوچان😭😭
چیز شعرگویان کوگو🌝🤙🇵🇸🇮🇷🇪🇦
خب ... واقعا نفرین خدایان بهت کوگوچان😭😭
یه عالمه دیگه هم داشتم تو بات تلگرام دانلودشون کردم یهو اکانتم پرید🙏
چیز شعرگویان کوگو🌝🤙🇵🇸🇮🇷🇪🇦
یه عالمه دیگه هم داشتم تو بات تلگرام دانلودشون کردم یهو اکانتم پرید🙏
چیکار میکنی با این اکانت بیچاره تلگرامت؟ ... چرا هی میپره؟😂😭