هم لباست هم موهات هم چشمات هم پلکات خوشگلن
دوست دارم ببرم عکستو نشون بدم به مامانم پز بدم
بهش بگم حواسش هست آب آورد هرموقع پسرت سرفه کرد
انقدری دوست دارمت که میخوام سر هر دونه اشکت کشته شم
هدایت شده از "هیکآری" نــوری از اعماق تاریکی
نام داستان: یک مرد
او عاشق همان شاعری بود که تعریفش را کرده بودم.آن روزی که شاعر کوچک او به دیدنش امده بود،او همان جا بود،اما او نمیدیدتش،البته که از آن موقع دیگر هیچ کس اورا نمی دید.با اینکه او بعضی اوقات بیش از حد منتظر مرگ بود بود،ولی وقتی با شاعر کوچولو آشنا شد دیگه هیچ وقت همچنین آرزویی نکرد.بیشتر دلش می خوایت زنده باشد تا شعر هایش را بشنود،اما روزگار کی بر وفق مراد ما گذشته؟هیچ وقت از روزگار زیاد ناراضی نبود،ولی وقتی جانش گرفت،از همیشه بیشتر نفرت و کینه از روزگار داشت.از اینکه مرگ اینقدر سریع به بالینش آمده بود،خوشحال نبود.کی گفته یک مرد هیچ وقت گریه نمیکنه؟یک مرد هیچ وقت نمیشکنه؟ان خرافات در جلوی چشمانم محو شد،با دیدن گریه های آن مرد و شکستن هایش.
[تقدیم به مردی که شعرهای شاعر را گوش می داد]:
https://eitaa.com/joinchat/892601251C76e0138758