#خاطراتشهدا🧔🏻🌱
سرمایِ شدیدی خورده بود ،
احساس میکردم به زور رویِ پاهایش ایستاده است !
من مسئول تدارکات لشکر بودم ،
با خودم گفتم : خوبه یکه سوپ
برایِ حاجی درست کنم تا بخوره
حالش بهتر بشه 😋 🍲
همین کار را هم کردم ، با چیزهایی که توی آشپز خانه داشتیم ، یک
سوپ ساده و مختصر درست کردم.
از حالت نگاهش معلوم بود خیلی
ناراحت شده است !! ☹️😖
گفت : چرا برای من سوپ
درست کردی ؟؟
گفتم : حاجی آخه شما مریضی 🤒
ناسلامتی فرماندهی لشکرم هستی ؛
شما که سرحال باشی ، یعنی
لشکر سرحاله !
گفت : این حرفا چیه میزنی فاضل ؟! من سوالم اینه که چرا
بین من و بقیهی نیروهام فرق گذاشتی ؟ تویِ این لشکر، هرکی
مریض بشه تو براش سوپ
درست میکنی ؟
گفتم : خب نه حاجی ! 🙄
گفت : پس این سوپ رو بردار ببر؛
من همون غذایی رو میخورم که
بقیهی نیروها خوردن 🍃
( شهید حاج احمد کاظمی )
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#امدادغیبی
هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث های فراوان راجع به این قضیه شنیده بودم.خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در بیاورم.تا اینکه ﭘام به جبهه باز شدو مدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم. بچه ها از دستم ذله شده بودند. بس که هی از معجرات و امدادهای غیبی ﭘرسیده بودم. یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت: " می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چی؟ " با خوشحالی گفتم : " خوب معلومه" نا غافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و محکم کرد تو سرم. تا چانه رفتم تو قابلمه. سرم تو قابلمه ﮐﻴﭖ ﮐﻴﭖ شده بود. آنها می خندیدند و من گریه می کردم. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقی اش را یادم نیست. وقتی به خود آمدم که دیدم افتادم گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند. لحظه ای بعد قابلمه در آمدو نفس راحتی کشیدم.یکی از آنها گفت: "ﭘسر عجب شانسی آوردی. تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو. ببین ترکش به قابلمه هم خورده! " آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه ؟!
#خاطراتشهدا
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بزارید👇
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#خاطراتشــــهدا📜 رفیقمـ گفت چیہ پدر جان؟چرا اینقدر ناراحتے؟
پیرمرد گفٺ این تدارکاٺ گردانمون مگه می ذاره آدم راحت باشه.
رفیقم گفت:چطور؟
پیرمرد گفت:4 قلم جنس خواستم،ڪارم ضروریه،گفتن الا و بلا باید بری از خود کاوه دست خط بیاری
رفیقم پیشانے مرد را بوسید و گفٺ:بیا بریم پدر جان تا خودم مشڪلت رو حل کنم.
پیرمرد نرفت و گفت:من باید برم پیش خود ڪاوه.
رفیقم با خنده پیرمرد را دنبال خودش ڪشاند.گفت:ڪاوه سرش خیلـے شلوغہ،بیا بریم خودم درستش مےڪنم.
رفتند.رفیقم وقتے برگشت،ازش پرسیدم:چے شــد؟
گفت:مشڪلش حل شد.
پیرمرد رفت سراغ رفیقم، گرفتش توی بغل.غرق بوسہ اش ڪرد.با صدای لرزش دار گفت:چرا بہ من نگفتے خودتـ محمود ڪاوه اے؟! #شـــهید #محمود_کاوه
#شهدا_را_با_ذکر_صلواٺ_یاد_کنید.
#شهدا🥀
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بزارید👇
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#خاطراتشهدا🌱
⁉️یک روز در وضعیتی دیدمش که خیلی تعجب کردم دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود. جلوی یک مغازه کارتن ها را روی زمین گذاشت.
🤝وقتی کار تحویل تمام شد .جلو رفتم و سلام کردم .بعد گفتم: آقا ابرام برای شما زشته ، این کار باربرهاست نه کار شما!نگاهی به من کرد و گفت:کار که عیب نیست،بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام می دم برای خودم خوبه، مطمئن میشم که هیچی نیستم. جلوی غرورم رو می گیره!
🏐گفتم: اگه کسی شما رو این طوری ببینه خوب نیست شما ورزشکاری خیلی ها می شناسنت ابراهیم خندید و گفت: ای بابا ، همیشه کاری کن که، اگه #خـدا تو رو دید خوشش بیاد نه مردم!
#شهیدبراهیمهادی🕊
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بزارید👇
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#خاطراتشهدا🌱
از کودکی تکیہ داشت ، و بچہها را دور خودش جمع میکرد نوحه هم هر شب برای آن ها میخواند ، سینه هاشونو میزدند، عزاداری هاشونو میکردند ساعت دوازده شب نشده هم میگفت برید خونہهاتون خانواده هاتون اذیت نشن
خودش هم در همون تکیہ میخوابید . . .
هشت سالش بود ، خواب امام حسین علیهالسلام رو دید ؛ با بغض اومد بہ خونہ گفتم حسین چیشده ؟
گفت مامان خواب دیدم آقا #امام_حسین علیهالسلام رو اومده تو تکیہام گفتہ حسین چہ تکیہ قشنگی زدی دستشونم کشیدن رو سرم یعنی با بغض این ها رو بہ من میگفت...
#شهیدحسینولایتیفر🌷
یادشهداباذکرصلوات
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#خاطراتشهدا♥️
شهید پور جعفری میگفت:
روزی در منطقه ای در سوریه، حاجی خواست با دوربین دید بزنه، خیلی محل خطرناکی بود، من بلوکی را که سوراخی داشت بلند کردم که بذارم بالای دیوار که دوربین استتار بشه
همین که گذاشتمش بالا تک تیرانداز بلوک رو طوری زد که تکه تکه شد ریخت روی سر و صورت ما!🥀
حاجی کمی فاصله گرفت، خواست دوباره با دوربین دیدبزنه که این بار گلوله ای نشست🥀
کنار گوشش روی دیوار، خلاصه شناسایی به خیر گذشت.🌺
بعد از شناسایی داخل خانه ای شدیم برای تجدید وضو احساس کردم اوضاع اصلا مناسب نیست، به اصرار زیاد حاجی رو سوار ماشین کردیم و راه افتادیم.
هنوز زیاد دور نشده بودیم که همون خونه در جا منفجر شد و حدود هفده تن شهید شدند!🥀
بعداز این اتفاق حاجی به من گفت: حسین امروز چند بار نزدیک بود شهید بشیم اما حیف...🥀
#شهیدقاسمسلیمانی🕊
#شهیدحسینپورجعفری🕊
#خدایا_عاشقم_کن
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
#خاطراتشهدا♥️
شهید پور جعفری میگفت:
روزی در منطقه ای در سوریه، حاجی خواست با دوربین دید بزنه، خیلی محل خطرناکی بود، من بلوکی را که سوراخی داشت بلند کردم که بذارم بالای دیوار که دوربین استتار بشه
همین که گذاشتمش بالا تک تیرانداز بلوک رو طوری زد که تکه تکه شد ریخت روی سر و صورت ما!🥀
حاجی کمی فاصله گرفت، خواست دوباره با دوربین دیدبزنه که این بار گلوله ای نشست🥀
کنار گوشش روی دیوار، خلاصه شناسایی به خیر گذشت.🌺
بعد از شناسایی داخل خانه ای شدیم برای تجدید وضو احساس کردم اوضاع اصلا مناسب نیست، به اصرار زیاد حاجی رو سوار ماشین کردیم و راه افتادیم.
هنوز زیاد دور نشده بودیم که همون خونه در جا منفجر شد و حدود هفده تن شهید شدند!🥀
بعداز این اتفاق حاجی به من گفت: حسین امروز چند بار نزدیک بود شهید بشیم اما حیف...🥀
#شهیدقاسمسلیمانی🕊
#شهید #حسین_پورجعفری🕊
#خدایا_عاشقم_کن
●➼┅═❧═┅┅───┄
بسم الله القاصم الجبارین
https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin