eitaa logo
بسم الله القاصم الجبارین
3.1هزار دنبال‌کننده
137.1هزار عکس
168.6هزار ویدیو
237 فایل
﷽ ڪد خدا را بـرسانید زمـان مستِ علے اسٺ مالڪ افـتاد زمـین تیـغ ولـے دستِ علے اسٺ #انتقام_سخت ✌️🏻 #شهادتت_مبارک_سردار_دلها 💔
مشاهده در ایتا
دانلود
*﷽* بابا به نماز بخصوص به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. برایم محرابی خریده بود تا در آنجا نماز بخوانم. وقتی در خانه بود نماز جماعت دو نفره می خواندیم. برای اینکه من در نماز خنده ام نگیرد به مامان می گفت داخل اتاق نیاید. بابا خیلی دوست داشت که ما حجاب مان را رعایت کنیم. همیشه به من توصیه می کرد مراقب حجابم باشم. دوست دارم با عمل به وصیت بابا دلش را شاد کنم. راوی : محیا طارمی 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* هیئت تموم شده بود؛ نزدیک اربعین بود، اومدم پیشش طبق معمول روبوسے ڪردیم حال و احوال و شوخے و خنده و... بهم گفت : موتورت ڪو؟ گفتم : گذاشتم بفروشمش گفت : میخواے ماشین بخری؟ گفتم : نه میخوام برم ڪربلا گفت : خب موتور واسه چے میخواے بفروشی؟ گفتم : واقعیت پول ندارم مجبورم بفروشم گفت : چقدر میشه پول سفرت؟ گفتم : یه تومن گفت غلط ڪردے موتور و بفروشے من پول بهت میدم گفتم : ایول خیریه زدی؟ گفت : اره اولین یتیمشم تویی! گفتم : دمت گرم جور میشه گفت : جور شد دیگه... 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* وحید مانند اکثر دهه هفتادی ها بود. بسیار خوش تیپ و امروزی بود. موهایش را شانه میزد و بعضی وقتها موهایش را ژل میزد. اما در کنار اینها اعتقاداتش بسیار قوی بود. برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود. واجبات را رعایت می‌کرد بچه هیئتی بود و بیشتر مواقع در مراسم های مختلف در مسجد حاضر می شد و در کار های مسجد و هیئت کمک می‌کرد. حتی در وصیت نامه اش از ما خواسته بود که ؛ پیراهن مشکی که با آن در محرم و ایام شهادت در مساجد حاضر می شد را به همراهش دفن شود. راوی : پدر شهید 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* حاج اصغر آدم تربیت می‌کرد. همه‌جور آدمی در ارکان حاج اصغر بود. از هر طیف و هر اعتقادی. اصغر آقا می‌گفت : نباید در اعتقاد افراد تجسس کرد. بعد فهمیدیم که این دستور مستقیم حاج قاسم است. مثلاً نوجوان سوری بود به اسم محمد که به معنای واقعی جنگ زده بود پدر و مادرش در قومه و کفریا در محاصره بودند و خبری از شان نبود. وضعیت مناسبی نداشتند. حاج اصغر محمد را جذب کرده و زیر بال و پر گرفته بود. یک جورهایی برایش هم برادر بود ، هم پدر و هم فرمانده .در مدت کوتاهی محمد که حکم تحصیلات دانشگاهی نداشت ، تبدیل شد به کمیلی که نخبه کار اطلاعات عملیات بود آن هم اطلاعات جنگ های چریکی و شهری که بسیار پیچیده است! 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* روی احترام به بزرگ ترمان ، مخصوصاً مامان خیلی حساس بود. خودش که به شدت هوای مامان را داشت. به ماموریت که می خواست برود سفارش اول و آخرش مامان بود ، که مبادا تنها بماند. گاهی که خودش نبود و ما سفر می‌رفتیم ، به ایشان اصرار می کردیم که : خب شما نیستید ، مامان رو بذارید با ما بیاد. همیشه با یک جمله ثابت جوابمان را می داد که : نه خودم میام ، خودم می برمش. 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* جمعه ها که خانه بود ، تمام خرید یک هفته مان را می کرد. به خاطر روماتیسم مفصلی خیلی نمی‌توانستم کارهای شستشو را انجام بدم. خودش میوه‌ها را می‌شست ، خشک می‌کرد. خریدها را جابجا می‌کرد ، حتی ظرف ها را می شست تا کمتر اذیت شدم. وقتی مهمان داشتیم پا به پایم کمک می‌کرد. روای : همسر شهید 📚 : ماهنامه فکه 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* حسین 15 سال داشت که به جبهه رفت. یکبار که مجروح شده بود ، در بیمارستان بستری شد. وقتی که برای دیدنش وارد اتاقی که بستری بود شدم ، اوجلوی چشمم بود ولی من نمی شناختمش! پدرش گفت :این کیه؟ می شناسیش؟ گفتم : نه! گفت : این حسینه گفتم : تو حسین منی؟! حسین چشمهایش نمی دید. گفت : مامان تویی؟ حسین رو از صدایش شناختم. خواستم صورتش را ببوسمش دیدم جایی برای بوسیدن ندارد ، تمام پوست صورتش کنده شده بود. گفتم : الهی بی مادر بشی که اینجوری نبینمت حسین! گفت : کاشکی بی مادر بودم! گفتم : چرا از من ناراحتی؟ گفت : دعای تو مانع شهادت من شد. گفتم : اینکه مشکلی نیست مادر! ان شاالله دفعه بعد شهید می شوی. 📚 : حماسه ۴۱ 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* قرار شد برای تشییع جنازه برویم مشهد ، تا اصغر نیز برای آخرین بار آخر زیارت کند. خودش هم به من قول داده بود وقتی برگردد ، یک سفر خانوادگی برویم مشهد ، به قولش عمل کرد. توی صحن حرم جمع بودیم ، داشتم فکر می کردم در این شلوغی چگونه صورتش را ببوسم که یک هو صدای روضه خوان ،بالا رفت... قلبم برای لحظه ای ایستاد و ناگهان تیر کشید چیزی را که می شنیدم باور نمی کردم. تمام صحن دور سرم چرخید تمام تنم به لرزه در افتاد. لحظه ای که داشتن سر از بدنش جدا می کردند آمد جلوی چشم هایم. آن اصغر رشیدی که از زیر قرآن ردش کرده بودم بدون سر برگشته بود ، اما سربلند... دلم را گذاشتم کنار دل مادر امام حسین (ع) و آرام آرام باریدم. راوی مادر شهید 📚 : مجله فکه 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* بعد از شهادت رجایی و باهنر ، امام خانواده آن دو شهید را به حضور پذیرفتند. احمد هم همراه خانواده شهید باهنر به دیدار امام رفته بود. من نمی‌دانم در آن جلسه چه گذشت؟ احمد وقتی که برگشت ، بار سفر بست و عازم جبهه شد. هنگامی که می رفت به من گفت : محمود! من با امام عهد بسته ام تا زنده‌ام لحظه‌ای در راه تحقق آرمان‌ها و اهداف او آرام ننشینم. راوی:محمود سلیمانی 📚 : ریشه در آسمان 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* خیلی ها تلاش می کنند برای رسیدن به شهرت! شهرت هم پول می آورد، هم مقام و جایگاه، هم قدرت! شهرت یک جور شهوت است... شهوت مقام و پول و قدرت! این آدمها ذلیل اند. کوتوله اند. قابل این نیستندکه حتی به عنوان دوست انتخاب شوند. اما یک کسانی را خدا عزت می دهد! آن وقت، شهرتشان عالم گیر می شود! پناه می شوند برای بی پناهان! چون بندگی کرده اند در پناه خدای عالمیان! 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
*﷽* در محله شان یک هیئت داشتند به اسم حضرت زهرا(س)که مهدی پای ثابت آن بود.به قول معروف میان دار هیئت بود. کار خیر و کمکی که میخواست انجام بدهد از این هیئت انجام میداد. می گفت: برکتش رو حضرت زهرا(س) می ده. 📚: جاده سرخ 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin
2.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج ابومهدی خیلی خوش‌رو و خندان بود. خیلی خوش‌اخلاق بود. اگر یک مدتی ایشان را نمی‌دیدیم، دل‌مان برایش تنگ می‌شد. در دفتر کارش، میز پینگ‌پنگ گذاشته بود، یک بار به من گفت: بیا پینگ‌پنگ بازی کنیم. من نخستین‌بار بود که پینگ‌پنگ بازی می‌کردم. در همان دست اول مرا برد. من هم به شوخی به او گفتم دیگر پشت سر شما نماز نمی‌خوانم، دیگر از نظر من عدالت ندارید! آخر شما با یک مستضعفی که هیچ بلد نیست اینگونه بازی می‌کنید که برنده بشوید؟ این را که گفتم با هم خندیدیم. می‌خواهم بگویم رابطه صمیمی و بدون تکلفی با دوستانش داشت. راحت می‌شد با او حرف زد و شوخی کرد. واقعا آدم دلنشینی بود. 🎤: ابواثیرالسالم 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin