_مهمونی تموم شده.
همه رفتن.
لباست رو عوض کردی و افتادی روی تخت.
یهو یادت میاد:
«ای کاش اون حرفو نمیزدم.»
«چرا اونجوری جواب دادم؟»
«نکنه فلانی بد برداشت کرده باشه؟»
طرف احتمالاً چند دقیقه بعد فراموشت کرده.
ولی مغزت تصمیم گرفته جلسه بررسی عملکردت رو تا ساعت سه صبح ادامه بده.
_گاهی فقط دلت میخواد یکی بیاد و بگه:
«میفهممت، لازم نیست چیزی توضیح بدی.»
واردِ دنیایِ پر رمز و رازِ اطلاعاتی بشید؛ جایی که هر کلمه یه رازهاست و هر نگاه یه عملیاته...
> تلاقیِ ایمان و قدرت، عشق و تخصص... 🥀🇮🇷
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
اگه دنبال یه رمانِ امنیتی با وایبِ خاص و شخصیتهای جذاب میگردی، جای تو اینجاست 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/501221039C0836c623dc
#ESTHER | رمانِ امنیتی-مذهبی 💍🕊️