eitaa logo
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
1.2هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
204 فایل
вє нαρρу ιт'ѕ  мαкєѕ уσυя єиємιєѕ ѕα∂ รՇคгՇ 2025/5/26 ᏇᏋ https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba ภєเﻮђ๒๏гɭץ ςђคՇ..🐈🖤 https://eitaa.com/joinchat/3728934484Cf70413d2ab
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد دوراهی یک پارت رمان میذارم✅ امکان داره سایی هم چالش بذاره✅
دیگه دوراهی تمومه❌❌❌❌ پیتزا برنده شد😂🍕
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
الان به قولم عمل میکنم👇🏻
بچه ها بمونین یک مشکلی پیش اومده درستش کنم میفرستم
ملتم هنوز در ماشین ییگیت بود . در یک لحظه دوگوکان زنگ زد . ملتم پرسید : چیکار کنم ؟! جواب بدم ندم . ییگیت گفت : جواب بده . ولی با لحنی حرف بزن که شاکی هستی . بذار رو بلندگو هم . ملتم گفت : باشه و جواب داد و گفت : سلام . دوگوکان گفت : سلام عشقم . کجایی تو ؟! من و میخوای به کشتن بدی ؟! سکته کردم . چته ؟! ملتم گفت : به من نگو عشقم . برو با همون نیلسو خوش باش . دوگوکان گفت : نمیفهمم . به نیلسو چه ربطی داره ؟! ملتم گفت : از علاقش به تو چیزی نگفته ؟! دوگوکان گفت : حالت خوبه ؟! چی میگی ؟! کجایی ؟! میخوام ببینمت از نزدیک باهات صحبت کنم . ملتم گفت : نه . دیگه نمیخوام ببینمت . و قطع کرد . ییگیت گفت : آفرین . خوب بود . ملتم گفت : این حرفا حرفای دلم بود . ییگیت گفت : حالا ولش کن . فراموشش کن یکم . آروم باش . دوگوکان پیش اتاق نیلسو و بقیه رفت و در زد و نیلسو در را باز کرد . نیلسو گفت : سلام . کاری داشتین ؟! دوگوکان گفت : بله . با خودت کار داشتم میشه بیای اینجا . نیلسو گفت : حتما . و بیرون آمد و در را بست و گفت : بفرما . من در خدمتم . دوگوکان گفت : ملتم با من قهره . من بهش زنگ زدم . با لحن خیلی بدی باهام حرف میزد و یک جا بهم گفت برو با نیلسو خوش باش . این جمله یعنی چی ؟! نیلسو گفت : منم نمیدونم . یک لحظه . نیلسو لیزگه را صدا زد و او هم بیرون آمد و گفت : بله ؟! عه سلام خوبی ؟! ملتم کجاست ؟! نیلسو گفت : تو باید بگی . تو در مورد ماجرای علاقه ی من به دوگوکان چیزی به ملتم گفتی ؟! دوگوکان گفت : تو به من علاقه داری ؟! نیلسو گفت : آره . ولی دارم سعی میکنم فراموشت کنم . چون تو خیلی ملتم و دوست داری . من نمیخوام رابطتون رو به هم بزنم . دوگوکان گفت : پس بگو چی میگفت . لیزگه گفت : ازم خواست دلیل به هم ریختگیت اون روز تو پارک و بهش بگم و منم مجبور شدم بگم . نیلسو گفت : حالا ملتم کجاست ؟! لیزگه گفت : به خدا من نمیدونم . همین که بهش گفتم رفت . دوگوکان گفت : وای . تو چیکار کردی لیزگه . همه ی نقشه های من و به هم زدی . لیزگه گفت : نقشه ؟! دوگوکان گفت : چند سال پیش ملتم یک ساعتی که برام خیلی ارزش داشت و دزدید . یک روزی که دیدم اون تو دستش بود . برای اینکه اونو پس بگیرم مجبور شدم باهاش برم تو رابطه . نیلسو گفت : وای . من دارم قاطی میکنم . عالیه . همه دارن به هم خیانت میکنن . حالا اون ساعت چی بود ؟! دوگوکان گفت : یادگار اجداد مادریم بود . مال صد و خورده ای سال پیش بود . ولی پسش میگیرم . الان که نقشه هام و به هم زدین باید بهم کمک کنین . نیلسو گفت : من که کمک میکنم . لیزگه گفت : منم هستم . دوگوکان گفت : فردا ساعت ۱۰ صبح تو رستوران هتل باشین من میام میگم چیکار کنین . نیلسو و لیزگه گفتند : باشه . و دوگوکان رفت ... پارت ۳۷ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6
بفرمایید👆🏻🤞🏻✌️🏻