#رمان
ملیس و دوگوکان پیش جمره مانده بودند .
جمره از او پرسید :
بقیه کجان ؟!
ملیس گفت :
رفتن یکم هوا بخورن .
جمره گفت :
خب چرا به ما نگفتن .
ما هم بریم هوا بخوریم .
شما چرا نرفتید ؟!
دوگوکان گفت :
خب میخواستن تنها باشن .
بالاخره نیلسو و برک که خواهر برادرن .
لیزگه هم خیلی وقته با نیلسو دوسته .
ملیس گفت :
آره .
من و اونا تا همین چند روز پیش همو ندیده بودیم تا حالا .
تو هم تازه با نیلسو دوست شدی .
دوگوکان هم تازه با نیلسو رفته تو رابطه .
جمره گفت :
مگه رفتین تو رابطه ؟!
دوگوکان خندید و گفت :
نه خیلی .
یعنی آره .
تقریبا .
ملیس گفت :
همین که هل کردی کافیه .
مشخصه دوستش داری .
دوگوکان گفت :
آره .
انگار به قول معروف چشاش سگ داره .
جمره خندید و گفت :
پس تمومه .
من میرم بیرون یکم قدم بزنم .
دوگوکان گفت :
باشه . میبینمت .
جمره رفت و بعدش ملیس گفت :
الانه که حرفات به گوش ملتم برسه .
دوگوکان گفت :
آره .
نقشه ی خوبی بود .
سپس یک تماس تصویری گروهی گرفتند .
نیلسو گفت :
سلام بچه ها .
چیکار کردید ؟!
ملیس گفت :
دوگوکان جلوی جمره از علاقش به تو حرف زد تا ببینه حرفاش به گوش ملتم میرسه یا نه .
وقتی شنید بد جور جا خورد .
بعد هم رفت بیرون مثلا قدم بزنه .
ولی میدونم میخواد به ییگیت خبرا رو برسونه .
لیزگه گفت :
عالیه .
دوگوکان گفت :
الان یه چیزی به ذهنم رسید .
شما گفتین اون پسری که جمره باهاش تو رابطه بوده ییگیت بوده .
خب این یه نشونه ست که اونا به هم ربط دارن .
نیلسو گفت :
آره .
اصلا یادم نبود .
مرگ مامان کاری کرده باهام که خیلی از چیزها رو یادم رفته .
لیزگه نیلسو را بغل کرد و گفت :
طبیعیه .
درست میشه .
ملیس گفت :
خب . شما چیکار کردید ؟!
برک گفت :
الان ال و گروگان گرفتیم .
و دوربین را برگرداند تا آنها ال را ببینند .
لیزگه گفت :
ازش سوال نپرسیدیم تا شما هم باشین .
شروع کنیم ؟!
برک گفت :
آره .
و دهن ال را باز کرد .
ال گفت :
چیکار میخواین بکنین ؟!
نیلسو گفت :
خفه شو . فقط موقعی حرف میزنی که جواب سوالاتمون و بخوای بدی .
ال گفت :
باشه .
سوالاتتون و بپرسین .
ولی بعدش ولم کنین .
برک گفت :
نه دیگه باید به ما کمک کنی .
به ریچل هم زنگ زدم داره میاد .
چند دقیقه بعد ریچل هم رسید و گفت :
سلام .
میبینم ال گیر افتاده .
ال گفت :
عوضی .
ریچل گفت :
نه دیگه .
اسم خودتو رو من نذار عوضی .
نیلسو گفت :
خب . من شروع میکنم .
از اول تو و ییگیت برنامه داشتین که مثلا کاری کنین لیزگه ما رو بکشونه اینجا یا ؟!
ال گفت :
نه . وقتی ییگیت فهمید که شما هم قراره با لیزگه بیاین این نقشه رو چید .
واسه عملی کردنش به چند نفر نیاز داشت .
دو تاش خودش و من بودیم .
قرار شد من تو رو جادو کنم تا پیش من بمونی .
بعدش یک دعوا راه بندازم که بقیه برن و هم تو از اونا متنفر بشی هم اونا از تو .
بعدش جمره رو بفرستیم سراغ نیلسو .
ریچل هم بفرستیم سراغ تو .
دوگوکان گفت :
پس حدسمون راجب جمره درست بود .
من و ملتم این وسط چیکاره بودیم ؟!
ال گفت :
ییگیت میدونست که تو واقعا ملتم و دوست نداری و میدونست تو و ملتم اینجایین .
از علاقه ی دختر عموش به تو هم خبر داشت . به خاطر همین شما هم وارد این بازی کرد .
برک گفت :
هدفش چی بود ؟!
میخواست انتقام چیزی رو بگیره ؟!
ال گفت :
آره .
به گفته ی خودش مرگ پدرش تقصیر پدر و مادر شما بود .
میگفت که شما ارث و میراثش هم دزدیدید .
نیلسو گفت :
از اول هم این خانواده توهم زده بودن .
مگه پدرم چقدر ارث و میراث داشت .
یه دو تا تیکه زمین و یه ویلا بود که خود پدرش خواست بزنه به نام پدرم .
چون میدونست ییگیت اونا رو به باد میده .
لیزگه گفت :
سوال بعدی .
کجا با ییگیت آشنا شدی ؟!
ال گفت :
جفتمون دانشجوی نقاشی بودیم .
یک روز باید گروهی یک جا رو نقاشی میکردیم .
من و ییگیت هم باهم تو یک گروه افتادیم .
میخواستیم بریم پشت بوم یک شرکت که ساختمونش خیلی بلند بود تا از بالای شهر یک جا رو انتخاب کنیم .
وقتی که از صاحبای شرکت و اینا اجازه گرفتیم رفتیم سوار آسانسور شدیم تا بریم طبقه ی آخر از اونجا بریم پشت بوم . ولی آسانسور گیر کرد و ما هم اونجا دوازده سیزده ساعت گیر افتاده بودیم .
تو اون مدت انقدر باهم حرف زده بودیم که باهم دوست شدیم و رفتیم تو رابطه .
برک گفت :
جمره و برای چی برای گول زدن نیلسو انتخاب کردید ؟!
ال گفت :
جمره از دوستای قدیمی ییگیته .
در اصل ییگیت براش یک جور اربابه .
هر کاری بگه میکنه .
اون بازیگر خیلی ماهریه .
به خاطر همین اون و فرستاد سمت نیلسو تا هم جاسوسی کنه هم مادرتون و بکشه .
نیلسو گفت :
وااای .
و گریه کرد .
سپس ملیس گفت :
باید کمکمون کنی جمره رو گیر بندازیم تا از اون طریق به ییگیت برسیم . انتقام عمه هم ازشون بگیریم .
ال گفت :
باشه . کمکتون میکنم .
ولی شما سه تا برید . برک بمونه .
آنها گفتند :
باشه .
برک ماند و بقیه رفتند ...
پارت ۴۵
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6