مدت زیادیه که تو خلوت خودم وقتی میخوام از اخبار بد و منفی فاصله بگیرم میرم شبکه پویا نگاه میکنم. دیشب دیدم خانواده حال جالبی ندارن شبکه پویا رو براشون آوردم و بعد چند دقیقه یهو به خودمون اومدیم دیدیم همه گوش تا گوش لبخند زدیم، بدون اینکه یادمون بیاد چند دقیقه پیش به چی فکر میکردیم. اونجا بود که متوجه شدم واقعا تاثیر داره =)
آنسویابرها.
مثلاً درمورد پنلهای خورشیدی... تو مناطق غربی چین که بیشتر کویری هست مزرعههای پنل خورشیدی دارن اونم
اولین نیروگاه زمین گرمایی ایران در مشکین شهر، وارد شبکه برق کشور شد.
جهت اینکه باید نقاط روشن رو هم دید و امیدوار بود به آینده *
دوشنبهای که گذشت ترم دو دانشگاه تموم شد. نمیدونم فقط امیدوارم در آینده زندگی دانشجویی هیجان انگیزتر باشه... دوندگی کنم، زمین بخورم و ازشون تجربه کسب کنم، از سختی راه گریه و شکایت کنم، پوست کلفت بشم، از خود مسیر لذت ببرم، بدوئم تا روزی که بشه و برسه اون لحظهای که منتظرشم.
یه یادداشت کوچیک برای پایان سال اول دانشگاه. /
میخواستم درخت بشم میوه بدم برات، انجیر...
کارم شده گوله گوله اشک ریختن و فرستادن تیکههای قلبم با هر زائری که راهی میشد و میشه.
تو موکب آقایی رو داریم که چند ساله مادر تنهاش رو با خودش میاره اینجا و مشغول خادمی میشه (کارایی رو که هیچکس حاضر به انجام دادنش نیست این بندهی خدا انجام میده) و مادر تمام مدت تو موکب میمونه. امروز شخصی بانی شد و دو نفری فرستادشون زیارت. چی قشنگتر از اینکه فراقی به پایان رسید!
از صبح هرررربار که یادش میوفتم بغض تو گلوم شبیه توپ بسکتبال میشه و براشون خوشحال میشم *