دوشنبهای که گذشت ترم دو دانشگاه تموم شد. نمیدونم فقط امیدوارم در آینده زندگی دانشجویی هیجان انگیزتر باشه... دوندگی کنم، زمین بخورم و ازشون تجربه کسب کنم، از سختی راه گریه و شکایت کنم، پوست کلفت بشم، از خود مسیر لذت ببرم، بدوئم تا روزی که بشه و برسه اون لحظهای که منتظرشم.
یه یادداشت کوچیک برای پایان سال اول دانشگاه. /
میخواستم درخت بشم میوه بدم برات، انجیر...
کارم شده گوله گوله اشک ریختن و فرستادن تیکههای قلبم با هر زائری که راهی میشد و میشه.
تو موکب آقایی رو داریم که چند ساله مادر تنهاش رو با خودش میاره اینجا و مشغول خادمی میشه (کارایی رو که هیچکس حاضر به انجام دادنش نیست این بندهی خدا انجام میده) و مادر تمام مدت تو موکب میمونه. امروز شخصی بانی شد و دو نفری فرستادشون زیارت. چی قشنگتر از اینکه فراقی به پایان رسید!
از صبح هرررربار که یادش میوفتم بغض تو گلوم شبیه توپ بسکتبال میشه و براشون خوشحال میشم *
شیرینترین و قشنگترین تجربهی زندگیم به پایان رسید؛ ولی معنی تا لب چشمه رفتن و تشنه برگشتن را با بندبند وجودم درک کردم...
باز هم شکر، شکر که اجازه دادی چند نفسی در مسیر عشق خادم زائرانت باشم و خاک این مسیر زیبا، کربلا و نجف را توتیای دیدههایم کنم.
دو تا از غم انگیزترین قابها *
غروب اربعین و سرخی پرچم، شهر خالی از زائر و جمع کردن خیمهها.