تو موکب آقایی رو داریم که چند ساله مادر تنهاش رو با خودش میاره اینجا و مشغول خادمی میشه (کارایی رو که هیچکس حاضر به انجام دادنش نیست این بندهی خدا انجام میده) و مادر تمام مدت تو موکب میمونه. امروز شخصی بانی شد و دو نفری فرستادشون زیارت. چی قشنگتر از اینکه فراقی به پایان رسید!
از صبح هرررربار که یادش میوفتم بغض تو گلوم شبیه توپ بسکتبال میشه و براشون خوشحال میشم *
شیرینترین و قشنگترین تجربهی زندگیم به پایان رسید؛ ولی معنی تا لب چشمه رفتن و تشنه برگشتن را با بندبند وجودم درک کردم...
باز هم شکر، شکر که اجازه دادی چند نفسی در مسیر عشق خادم زائرانت باشم و خاک این مسیر زیبا، کربلا و نجف را توتیای دیدههایم کنم.
دو تا از غم انگیزترین قابها *
غروب اربعین و سرخی پرچم، شهر خالی از زائر و جمع کردن خیمهها.
هدایت شده از Altair Star★
اگه من
بتونم
بگذرم از این شبِ تاریک
«فردا صبح» میام
به دیدنِ تو .
از اونجایی که فعلا محتوای خاصی برای اشتراک گذاری ندارم، میخوام درمورد موضوع جالبی که امروز بهش برخوردم صحبت کنم.
این اتفاقاتی که میگم، دربارهی بخشی از سیر تحول سینمای چین و شرکت کردن فیلمهاشون در جشنوارههای بین المللی هست.
سینمای چین در دوره زمانی دهه ۸۰ میلادی بابرداشت نادرست و نگاه گزینشی غرب همراه بود، از اونجایی که چین اون زمان فاقد قدرت رسانهای بود نشریات غربی نقش کلیدی در ساختن چهرهی چین ایفا میکردن. معمولا هم معیارشون بر پایه نمادگرایی و ایدئولوژی بود و بیشتر فیلمهایی رو انتخاب میکردن که جنبهی سیاسی داشت، روایتی از فقر و تقابل فقر با سیستم داشت و این رویکرد گزینشی باعث شد یه چرخهی معیوب ایجاد بشه؛ از یه سمت به مخاطب تصویر چین رو تصویر سرزمین عقب مانده و کشور فقیر جلوه میداد؛ از سمت دیگه کارگردانای چینی به این نتیجه رسیدن که هر چی فیلمهایی با رنگ و بوی انتقادی و سیاسی بسازن جایزهی بیشتری دریافت میکنن.
تو دهه ۹۰ هم تصویری که نمایش میدادن دو حالت داشت، یا تصویر چین اسطورهای قدیمی با سنتهای عجیب و مرموز بود یا تصویر چین فقیر و عقب مانده.