هدایت شده از کاشابربودم.
«ممنون عاشق کسی شدی که درمانده و ترسو بود. هیچی نداشت و آدم خوبی هم نبود. ممنون که بهم باور دادی آینده میتونه پر از شانس و شادی باشه»
بیشتر وقتها به این موضوع فکر میکنم که سال کنکور رو خیلی زندگی کردم. نمیدونم چطور بگم، ولی با تمام سختیها و غم و دردهاش وقتی به خاطرات، سررسید و تصاویر گالریم که متعلق به اون زمانه رجوع میکنم کلمه به کلمهی اون حرفها که نوشته شدن و تصاویری که بعضاً نه قاب بندی درست و حسابی دارن و نه زاویه خاصی، همهشون روح دارن، قصه و جزئیات دارن. مثلاً عکس فنجونهای قهوهای که بعد از چند شب کنار هم صف شدن، عکس افطار کردنهای آروم یه گوشهی کتابخونه، عکس شیرکاکائو و کیک خوردنهامون پشت کتابخونه، عکس اون بیرون رفتن یهویی و خیس شدن زیر بارون و راه رفتن خلاف جهت خیابون، عکس آب شدن همزمان من و شمع جلوی کتاب تستها وقتی برق میرفت، عکس چندین غروب مختلف وقتی از مدرسه برمیگشتیم، عکس اون مجسمهی ماه که واقعا نور داشت تو سالن کتابخونهی تازه تاسیس، عکس ناهار خوردنهامون کف سالن خلوت مدرسه، عکس(های زیاد) از افتادن نور گوشهی خونه، عکس چشمهای خیس و قرمز، عکس صبحانه خوردنهامون توی پاییز روی موزاییکهای سرد کلاس، و چند صد داستان شیرین و جالب دیگه.
تو همهی اینا بیشتر از اینکه یه سال سخت رو ببینم، یه سال پر از زندگی رو میبینم.
خداجون... سرنوشت اون هزارتا درنایی که داشتیم تو مدرسه درست میکردیم و قرار بود آرزوهامونو برآورده کنه چیشد؟!