Blue².
«زهرِ شرآبِ مِهر» گاهی دستی برای نجات نیست، گاهی باید خود غرق شوی در دریاها و اقیانوسها، تا اندکی
اسمش چه بود؟! بیخیال. در دنیایی که اسمورسمها فقط برای انجام عملیاتهایبانکی استفاده میشدند و کسی نبود که نامشان را درکنار لقب جانم بگذارد و صدا بزند چه اهمیت دارد نامش چه بود؟! بگذریم..
او را کتابخوار خطاب میکردند و در بعضی روزها در آشیانهٔخانه یک ماتمزدهیمنزویِجامعهگریز یاد میشد. مادرش همیشه به او میگفت: اخلاقی که تو داری را منِ مادرت هم تحمل نمیکنم، وای بهحال آدمهای بیرون از این خانه.
اگر چیزی او را میآزرد، از رُخدادی خوشحال بود و هر حس دیگری که باعث تپشقلبش میشد دفترچهاش را باهمان خودکارآبی همیشگی بهدستمیگرفت و آنقدر مینوشت تا کلماتش کم بیایند.
دوستانش وی را به ورزشش میشناختند، از دوستاننزدیکش شنیده بودند که سر و تهش را بگیری پاتوقش را که بلد باشی به خودت میآیی و میبینی کنجِصحن کنارش نشستهای و یکشیرکاکائو به دستت داده و در گوشَت نجوای مداحی زمزمه میشود.
اهل درس خواندن نبود ، چطور بگویم او عاشق درس بود اما مسیرِ زندگی اش غلط . . دلش میخواست سر از هرچیزی دربیاورد. در هر کاری سرک کشیده بود و حتی شده کمتر از کمی از آن را سعی کرده بود به کولهبار تجربیاتش اضافه کند. اگرهم از کسی خوشش نمیآمد و یا رفتاری به مذاقش بد میآمد فقط با نگاهِخیرهای به او میفهماند که باید خجالتزده شود!
از تولدش بدش میآمد، هرجا حرفش کشیده میشد فوراً یا خودش را به کوچهعلیچپ میزد یاهم بحث را عوض میکرد.. چندباری هم بر سر این موضوع با رفقایش بحثی راهانداخته بود که در نهایت قاعلهاش ختم بهخیر شد.
اما از اینها که بگذریم از خلاصه ترین جملات در وصف او باید گفت: خواب پناهگاه امنی برایش بود.
#خودنویس
Blue².
اسمش چه بود؟! بیخیال. در دنیایی که اسمورسمها فقط برای انجام عملیاتهایبانکی استفاده میشدند و کس
کاش پروانهای بودم که عمرش به دقیقه نمیکشید . کاش ماهیای قرمز بودم که در لحظهای تمام خاطرات را به موج دریا میسپرد . تو باران بودی بر خاک های تشنه ، آفتاب بودی بر تاریکی پیلهی پروانه ، تو نسیم خنک بهاری میان گرمای چای بودی . . .
اما چه شدی ؟ چه شد که خود ابر شدی و خورشید را پنهان کردی ؟ چه شد که دیگر چشمانت برق نزد ؟ وقتی آخرین قرارمان را مرور میکنم گویی درونم هیزم آتش میزنند . آن خنده های پر هیاهویت که هزاران چشم را به سوی ما برگرداند اما تو اصلا برایت مهم نبود . تو همیشه به زندگی در لحظه اعتقاد داشتی همیشه بوسه میزدی بر گلبرگ ها و ساقه های گلها
کلمات که از لبهایت جاری میشدند گویی ملائک آنان را در آغوش میگرفتند .
من در خاطرات کم رنگ و همیشه زندهی با تو بودن نفس را از دهان بیرون میدهم . گریه در چشمانم خشک شده دیگر جان گریه کردن هم ندارم . اما مبادا فکر کنی روزی فراموش میشوی که من آنم که با تو مینوشم و لب به سخن میگشایم . امروز هم شب شد و خورشید باز دیدگانش را از ما محروم کرد . برای بار آخر دستی بر روی سنگ مرمر میکشم و بوسه میزنم بر چشمان عکس . چروک دستانم با نفس ِزندگی مذاکراتی میکنند . ای محبوب من چشمانم کمی تار میبیند دلم خواب میخواهد جانم بسیار خسته است . چون تو رفتی این دل خسته ماند به انتظار دیدار ابروهای کمند و چشمان غزل مانندت . دستانم را روی سنگ قبر میگذارم و سرم را به آرامی پایین میآورم . تار های سفید موهایم بر روی پیشانی ام میریزند . نسیمی میوزد و با موهای سپیدم بازی میکند و میرقصد نکند تو هستی این نسیم خنک دلنشین ؟ قطرهای اشک از چشمانم بر روی سنگ مرمر غلت میخورد و محو میشود در زیبایی مرمر . چشمانم تحمل ندارند دلم کمی خواب میخواهد ، مراقب من باش ای نسیم خنک سحری . . .
#خودنویس
بماند به یادگار از ۵ اردیبهشت ۴۰۵