Blue².
اسمش چه بود؟! بیخیال. در دنیایی که اسمورسمها فقط برای انجام عملیاتهایبانکی استفاده میشدند و کس
کاش پروانهای بودم که عمرش به دقیقه نمیکشید . کاش ماهیای قرمز بودم که در لحظهای تمام خاطرات را به موج دریا میسپرد . تو باران بودی بر خاک های تشنه ، آفتاب بودی بر تاریکی پیلهی پروانه ، تو نسیم خنک بهاری میان گرمای چای بودی . . .
اما چه شدی ؟ چه شد که خود ابر شدی و خورشید را پنهان کردی ؟ چه شد که دیگر چشمانت برق نزد ؟ وقتی آخرین قرارمان را مرور میکنم گویی درونم هیزم آتش میزنند . آن خنده های پر هیاهویت که هزاران چشم را به سوی ما برگرداند اما تو اصلا برایت مهم نبود . تو همیشه به زندگی در لحظه اعتقاد داشتی همیشه بوسه میزدی بر گلبرگ ها و ساقه های گلها
کلمات که از لبهایت جاری میشدند گویی ملائک آنان را در آغوش میگرفتند .
من در خاطرات کم رنگ و همیشه زندهی با تو بودن نفس را از دهان بیرون میدهم . گریه در چشمانم خشک شده دیگر جان گریه کردن هم ندارم . اما مبادا فکر کنی روزی فراموش میشوی که من آنم که با تو مینوشم و لب به سخن میگشایم . امروز هم شب شد و خورشید باز دیدگانش را از ما محروم کرد . برای بار آخر دستی بر روی سنگ مرمر میکشم و بوسه میزنم بر چشمان عکس . چروک دستانم با نفس ِزندگی مذاکراتی میکنند . ای محبوب من چشمانم کمی تار میبیند دلم خواب میخواهد جانم بسیار خسته است . چون تو رفتی این دل خسته ماند به انتظار دیدار ابروهای کمند و چشمان غزل مانندت . دستانم را روی سنگ قبر میگذارم و سرم را به آرامی پایین میآورم . تار های سفید موهایم بر روی پیشانی ام میریزند . نسیمی میوزد و با موهای سپیدم بازی میکند و میرقصد نکند تو هستی این نسیم خنک دلنشین ؟ قطرهای اشک از چشمانم بر روی سنگ مرمر غلت میخورد و محو میشود در زیبایی مرمر . چشمانم تحمل ندارند دلم کمی خواب میخواهد ، مراقب من باش ای نسیم خنک سحری . . .
#خودنویس
بماند به یادگار از ۵ اردیبهشت ۴۰۵