نمیدونم. کاش هنرم چیزی غیر از نوشتن بود.
مثلا موسیقی. پیانو. نقاشی. هر چیزی غیر از نوشتن.
نوشتن تشریحِ ذهنه. قلم، همون تیغ جراحیه که قراره باهاش تنِ ذهنم رو بشکافم، ریز ریز کنم، بعد برسم به چیزی که میخوام بنویسمش.
کلمات تو قلبم، استخون و گوشتم پنهون شدن. برای نوشتنشون باید همهی اینها رو بشکافم. همهشون رو تیکه تیکه کنم تا برسم به چیزی که میخوام.
بعضی شبها، مینویسی و مینویسی اما زخمها بیشتر سر باز میکنن. بیشتر. خیلی بیشتر.
Blue².
دیده به گیتی که میگشاییم، آمال میخرامد در دهلیزها، گونه سرخ است به نشاط، تبسم عریان است در مه افرو
شما هرگز نمیتوانید از عشق بگویید، نه تا وقتی که با نفرت از هم زاده شدید.
من هم به خاطر همین، احساسانم را خرجِ کسی نمیکنم. بگذارید سادهتر بگویم در منطقِ من: انسان اول خودش است و بعد دیگران. میدانم که اکنون منرا محکوم کرده و خواهید گفت که:((من اشتباه میکنم.)) اگر کارِ من اشتباه است، حتما کارِ شما اشتباهِ محضست که نه به خود محبت میکنید؛ نه به دیگران.
البته، مهربانی میورزید اما خودتان هم میدانید که از روی دلسوزی و نقشِ زندگی است.
مهربانی یعنی به او محبت کنم، بیآن که برایم کاری کرده باشد، یا برایم آشنایی بوده باشد. مگر تنها باید آشنایان مهر و محبت ببینند؟! شرط میبندم که افرادِ غریبه بیش از همهی آن آشنایان به محبتتان نیاز دارند.
اما صادقانه بگویم:من دلم میخواهد حتی به شماها، خودم محبت کنم. اما بلد نیستم.
نه آن که بلد نباشم، اما کدام احساسات را به پای خویش و شماها بریزم؟ درحالی که تمامِ آنها را سیلِ اشک برده، یا آتشِ حسرت و انتقام سوزانده.
اکنون که من نمیتوانم برای خودم و دیگران کاری کنم، از شما تقاضا دارم.
اگر کسی را دیدید که چشمانش را میدزدید، یا اواسط میهمانی آرام لبخند میزد و به زور چیزی میگفت. از سر جای قبلیتان بلند شده، و به نزدِ او بروید و در آغوشش بکشید؛ لازم نیست چیزی بگوئید.
شاید حتی دیگران فکر کنند دیوانه شدهاید، اما تنها خودِ فرد خواهد دانست که این آغوش، چه سخنهایی به همراه داشت که حتی کلمات هم نتوانستند آنرا به خوبی بازگو کنند.
#خودنویس