هدایت شده از جانِ قلم🇮🇷 .
_ راستشو بخوای خستم ، من خیلی خستم
از حرف زدن خستم ، از توضیح دادن ، از تلاش برای رسوندن منظور ، از کجفهمی و یهعالمه سفسطهی دوپا
از بیخودی منت کشی کردن این و اون فقط چون دلم نمیاد دلخور بمونه ولی خودم و خودش خوب میدونیم کی مقصره .
از دیدن خستم . دیدن آدمای خاکستریِ مایل به سیاه که بعضیا بهخاطر اختلال بینایی سفید میبیننشون !
از اون استدلال آورندهی خشک و بیهویتی که با اسم خوشگل عقل و منطق حتی خودش رو هم گول زده.
از وساطت و آبرو گرو گذاشتنی که تهش جز آدم بده شدن نتیجهای نداره .
از نون و نمکی که حرمتش خیلی وقته زیر پا تجزیه شده..
از خوابیدن خستم ، از اینکه بخوابم و تهش بیداری باشه . نه اصلا شاید از بیداری خستم
کاش میشد یکهفته ، یکماه یا حتی یکسال خوابید و بعد بیدار شد ، اصلا نشد هم نشد ..
از سروصدا و حرف زدن خستم
کاش میشد آموزشگاه زبانِ چشم تاسیس میشد و مردم بهجای یادگرفتن زبان انگلیسی زبانِ چشم هارو یاد میگرفتن .
یهعالمه خستگی ، یهعالمه کوفتگی ، یهعالمه افکار بیربط که مغزم رو به یه اتاق آشفتهی کلافهکننده تبدیل کرده
اما عزیزِمن:)!
تا ابد حوصلهی تو رو دارم ، شنیدن صداتو دوست دارم ، دیدنت رو دوست دارم ، حرف زدن با تو رو دوست دارم ..
من خستم ، ولی تو رو دوست دارم :)))
[هیچ]
از بچگی توی جوی بزرگ شدم که از نزدیک شدن به آدما و صحبت کردن درباره خوشحالی و غمهام برام کار به شدت سختی بوده ( با اینک شخص
برونگرایی هستم)
ولی وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و اورژینک تصمیم میگیرم صحبت کنم کاش جوری نشه که کل احساسم له بشه و باز بیفتم تو دور اورژینک و خودخوری که چرا تصمیم گرفتم صحبت کنم که نتیجهاش بخواد بشه این ؟ [ذژقایسقامملسسصثلاتابسسسییببلتکهبیسقلب]
Blue².
در سپهرِ این وطن، شبها تاریک و نفسها حبس است، جز نگهبانِ سرفراز، کیست که با دلی پر از احساس، بر فر
«تلخیِ قهوهی چشمانِ مرا کافی دید،
شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟»
؛
گفتم چه میکنی؟ نای زندگی نداری. گفت ندارم. گفتم من نیز.
برگشت، دیده در دیده دوخت. چشمانش بلوطی بود در دیدرَسِ آفتاب، به دست سنجابی که آن را تا امتداد خوشبختی حمل میکرد. خسته بود. بیرمق، آزرده از نگاهِ تلخِ روزگار. میگفت میخواهد بلوط چشمانش را بسوزاند. تلخخندی زد و دست زیر چانه زده و به تماشا نشست. گفتم: به تماشای درخت سوختهی چشمانم نشستهای؟ خندید. سر کج کرد. گفت: قهوه، چشمانت قهوه است و من در تمنای بیداری. چشمانم را بستم. گفت چه میکنی؟ گفتم بخواب. خستهای. قهوه تلخ است، و بلوط به خانه میرسد، سنجاب. هیچ نگفت، آهی کشید جانکاه. با خود چه میکند؟ قهوهی تلخ، با نبات هم شیرینی ندارد، تو بگو با شکر، قند، شکلات. تلخ است و تلخ میکند. او شیرینی دوست دارد و شیرین بودن را. گفتم بلوط خوردهای؟ گفت نه. پس نمیداند بلوط چه شیرین و عکس قهوهی چشمانِ من است. بیفایده بود، تنها میتوان قهوهو تلخیاش را تحمل کرد و همین. گفتم: بلوط شیرین است و اما قهوه تلخ. تلخِ تلخ. گفت: همین هشیار میکند، همچو روزگار که اجبار به زندگی دارد و مزهی زهرمار. بلوطو شیرینیاش برود به درک. خواستم بگویم که همه نباتها را حاشا کردند تا از برای قصدِ رفتن، تلخی را بهانه کنند، نگفتم. چون صدایش درآمد که: ماحی! راست است که میگویند قهوه، کفایت میکند به هرچیز. خیلی بابِدل استو مبهوتکننده، خواب از سر آدمی میپَراند، به مانندِ چشمانِ تو. فهمیدم، تلخیِ قهوهی چشمانم را کافی میدید، میخواست و دوست داشت. چشمانم را گشودم، خواب بود.
#خودنویس
خودت رو تویِ هیچ دوست داشتن و نرسیدنی غرق نکن. چون دوست داشتن اگر واقعی بود، تو رو در آغوش می گرفت و انرژی و نفس بهت می داد، نه اینکه اون انرژی و نفست رو می گرفت و غرقت می کرد توی باطلاقی از احساسات ناکافی بودن.