eitaa logo
Blue².
59 دنبال‌کننده
678 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
Blue².
« دلتنگی؟ » دلتنگی معمولاً به‌عنوان یک احساس توصیف می‌شود، اما می‌شود آن را دقیق‌تر فهمید. دلتنگی بی
"همه عمر برندارم سر از این خمارِ مستی ؛ که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی! " - آقایِ امام‌حسین(ع) ؛ من هربار حین سعدی‌ خواندن به این بیت می‌رسم ، مُحال است محبتِ شما در ذهنمِ نقش نبندد! هربار به این فکر می‌کنم مگر محبتی قدیمی‌تر از عشقِ شما هم وجود دارد؟! حبّی که گمانم از همان ابتدایِ خلقت، میانِ گلِ وجودمان کاشتند و اشک‌هایِ ما در غمِ شما ، آبیاری‌اش کردند. عشقی که ازلی و ابدی‌ست... شما همه‌کسِ زندگیِ مایید آقا. به وقتش رفیقید ، به وقتش مولا. به وقتش پناهگاه و به وقتش کشتیِ نجات! اصلاً ما هرکجا کم بیاوریم ، برمی‌گردیم به آغوش‌ِ شما. به تار و پودِ پرچمِ هیئت‌تان . به زمزمه‌ی نامِ مقدس‌تان. به نان و نمکِ سفره‌ی شما. به کربلایتان که وطنِ ماست! دنیا بدونِ وجودِ شما که لطفی ندارد. ولادت‌تان مبارکِ ما ، که هرچه داریم از حُبّ شماست : )✨ [ تولدت مبارك ، قرة‌العینِ ما🤍 ]
Blue².
"همه عمر برندارم سر از این خمارِ مستی ؛ که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی! " - آقایِ امام‌حسین(
در سپهرِ این وطن، شب‌ها تاریک و نفس‌ها حبس است، جز نگهبانِ سرفراز، کیست که با دلی پر از احساس، بر فرازِ مرزها، چون صیادِ تیزبین، به هر جنبش و هر نشانی، با ایمانی‌یقین بنگرد؟ پاسدار، نه یک سرباز، که تجسمِ استواری است، در برابرِ طوفانِ دشمن، چون کوهی استوار و بلندقامت ایستادگی میکند. از جان و دل، هدیه‌ای می‌دهد به این خاک، به نام امنیت، تا سایه‌ی امن و آرام، بر سرِ این مردم بیارامد. زحماتش، همچون بارانی که در خشکسالی کنعان بر سر مردمان ارغند میبارید امیدوار کننده است. حکایت از ایثار و از خودگذشتگی دارد. راهی که در آن گام می‌نهد، راهِ شهادت است، و آرزویش، رسیدن به دیدارِ یار، در اعلی مرتبات است. پاسدار، نگهبانِ قلب‌های ماست، و در عمقِ وجودش، عشق به ایران، ریشه دوانده است. روزت مبارک مامان)))💙
این روزا روند شاپ ذوق زدم میکنه. دیگ بابتش خسته نیستم.
_
هدایت شده از جانِ قلم🇮🇷 .
_ راستشو بخوای خستم ، من خیلی خستم از حرف زدن خستم ، از توضیح دادن ، از تلاش برای رسوندن منظور ، از کج‌فهمی و یه‌عالمه سفسطه‌ی دوپا از بیخودی منت کشی کردن این و اون فقط چون دلم نمیاد دلخور بمونه ولی خودم و خودش خوب میدونیم کی مقصره . از دیدن خستم . دیدن آدمای خاکستریِ مایل به سیاه که بعضیا به‌خاطر اختلال بینایی سفید میبیننشون ! از اون استدلال آورنده‌ی خشک و بی‌هویتی که با اسم خوشگل عقل و منطق حتی خودش رو هم گول زده. از وساطت و آبرو گرو گذاشتنی که تهش جز آدم بده شدن نتیجه‌ای نداره . از نون و نمکی که حرمتش خیلی وقته زیر پا تجزیه شده.. از خوابیدن خستم ، از اینکه بخوابم و تهش بیداری باشه . نه اصلا شاید از بیداری خستم کاش میشد یک‌هفته ، یک‌ماه یا حتی یک‌سال خوابید و بعد بیدار شد ، اصلا نشد هم نشد .. از سروصدا و حرف زدن خستم کاش میشد آموزشگاه زبانِ چشم تاسیس میشد و مردم به‌جای یادگرفتن زبان انگلیسی زبانِ چشم هارو یاد میگرفتن . یه‌عالمه خستگی ، یه‌عالمه کوفتگی ، یه‌عالمه افکار بی‌ربط که مغزم رو به یه اتاق آشفته‌ی کلافه‌کننده تبدیل کرده اما عزیزِمن:)! تا ابد حوصله‌ی تو رو دارم ، شنیدن صداتو دوست دارم ، دیدنت رو دوست دارم ، حرف زدن با تو رو دوست دارم .. من خستم ، ولی تو رو دوست دارم :))) [هیچ]
از بچگی توی جوی بزرگ شدم که از نزدیک شدن به آدما و صحبت کردن درباره خوشحالی و غم‌هام برام کار به شدت سختی بوده ( با اینک شخص برونگرایی هستم) ولی وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و اورژینک تصمیم میگیرم صحبت کنم کاش جوری نشه که کل احساسم له بشه و باز بیفتم تو دور اورژینک و خودخوری که چرا تصمیم گرفتم صحبت کنم که نتیجه‌اش بخواد بشه این ؟ [ذژقایسقامملسسصثلاتابسسسییببلتکهبیسقلب]
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر بار میبینمش قلبم تیکه تیکه میشه
آدم جدید؟ نه ممنون من هنوز زیر آوار اونیم که یه روزی فکر میکردم خونمه.
Blue².
در سپهرِ این وطن، شب‌ها تاریک و نفس‌ها حبس است، جز نگهبانِ سرفراز، کیست که با دلی پر از احساس، بر فر
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه می‌کنی؟ نای زندگی نداری. گفت ندارم. گفتم من نیز. برگشت، دیده در دیده دوخت. چشمانش بلوطی بود در دیدرَسِ آفتاب، به دست سنجابی که آن را تا امتداد خوشبختی حمل می‌کرد. خسته بود. بی‌رمق، آزرده از نگاهِ تلخِ روزگار. می‌گفت می‌خواهد بلوط چشمانش را بسوزاند. تلخ‌خندی زد و دست زیر چانه زده و به تماشا نشست. گفتم: به تماشای درخت سوخته‌ی چشمانم نشسته‌ای؟ خندید. سر کج کرد. گفت: قهوه، چشمانت قهوه است و من در تمنای بیداری. چشمانم را بستم. گفت چه می‌کنی؟ گفتم بخواب. خسته‌ای. قهوه تلخ است، و بلوط به خانه می‌رسد، سنجاب. هیچ نگفت، آهی کشید جان‌کاه. با خود چه می‌کند؟ قهوه‌ی تلخ، با نبات هم شیرینی ندارد، تو بگو با شکر، قند، شکلات. تلخ است و تلخ می‌کند. او شیرینی دوست دارد و شیرین بودن را. گفتم بلوط خورده‌ای؟ گفت نه. پس نمی‌داند بلوط چه شیرین و عکس قهوه‌ی چشمانِ من است. بی‌فایده بود، تنها می‌توان قهوه‌و تلخی‌اش را تحمل کرد و همین. گفتم: بلوط شیرین است و اما قهوه تلخ. تلخِ تلخ. گفت: همین هشیار می‌کند، همچو روزگار که اجبار به زندگی دارد و مزه‌‌ی زهرمار. بلوط‌و شیرینی‌اش برود به درک. خواستم بگویم که همه نبات‌ها را حاشا کردند تا از برای قصدِ رفتن، تلخی را بهانه کنند، نگفتم. چون صدایش درآمد که: ماحی! راست است که می‌گویند قهوه، کفایت می‌کند به هرچیز. خیلی بابِ‌دل است‌و مبهوت‌کننده، خواب از سر آدمی می‌پَراند، به مانندِ چشمانِ تو. فهمیدم، تلخیِ قهوه‌ی چشمانم را کافی می‌دید، می‌خواست و دوست داشت. چشمانم را گشودم، خواب بود.