eitaa logo
Blue².
59 دنبال‌کننده
678 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بلورا شاپ.
وطن یعنی «ما» حتی وقتی ما خسته‌ایم. جایی‌ست که دردها زبانت را می‌فهمند، انگار که جایی‌ست که اندوه، غریبه نیست. غم اگر بیاید، می‌داند کجا بنشیند، می‌داند با کدام خاطره حرف بزند. وطنم جایی‌ست که درد، نیاز به ترجمه ندارد و ناله اگر در گلو بماند، باز هم فهمیده می‌شود. در وطنم انگار، غم‌ها رسمی‌اند. از کوچه‌ها عبور می‌کنند، در صف نان می‌ایستند، در نگاه مردم تکثیر می‌شوند. هیچ‌کس تعجب نمی‌کند اگر دلت سنگین باشد. وطنم جایی‌ست که آدم غمگین به دنیا می‌آید، غمگین عاشق می‌شود، و یاد می‌گیرد با غم راه برود. وطن آن‌جاست که حتی وقتی چیزی برای داشتن نداری، باز هم چیزی برای سوختن داری. جایی که دلت نمی‌خواهد رهایش کنی، چون زخمش آشناست و بر تن روح تو چسبیده. جایی که حتی اگر زخم‌ها عمیق و سیاهچاله‌ای باشند هم، امید راه نفس کشیدن را از بَر است. وطنِ من فقط جایی برای ماندن نیست، دلیلی‌ست برای دوباره بلند شدن. وطن یعنی ما؛ نه آن‌قدر قوی که نشکنیم، اما آن‌قدر کنار هم که تکه‌هایمان گم نشود. همین. 47 سالگیت مبارک وطنِ قشنگم:)💗 @Bluorashop
هدایت شده از 「²⁴⁵ درجه🇮🇷 .」
[1404/11/22] بماند به یادگار از ۲۲ بهمن امسال ✨ .
_
Blue².
به محض برخورد با تو، لحظه‌ای درنگ می‌کنم. گویی در زیباییِ پری‌گونه‌ات چیزی جای گذاشته‌ام و حال به گمشده‌هایم رسیده‌ام. مثلا در چشم‌هایت امید، دست‌هایت امنیت، لبخندهایت شادی، صدایت آرامش و در طنین خنده‌هایت، زندگی را از سرانگشتانِ خاکسری‌رنگِ غم محفوظ کرده‌ام.
Blue².
« غیر‌قابل‌توصیف » گاهی فکر می‌کنم احساسات، از آن چیزهایی‌اند که فقط بهانه‌ای به نام «کلمه» پیدا کرد
« خویشتن » گاهی فکر می‌کنم در ذهنم شهری ساخته‌ام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابان‌های صاف و خط‌کشی‌شده، با چراغ‌هایی که حتی اجازه نمی‌دهند سایه‌ها آزادانه روی زمین کش بیایند. در این شهر، احساس‌ها همیشه باید کارت عبور داشته باشند. هیچ غمی حق ندارد بی‌اجازه وارد شود، هیچ اشکی بدون تأیید عقل اجازه سقوط ندارد. نمی‌دانم مرزهای این شهر تا کجاست. نمی‌دانم کدام نقطه از وجودم هنوز دست‌نخورده مانده و زیر سلطه این نظم سختگیر نرفته است. حتی وقتی می‌خواهم فقط ناراحت باشم، فقط گوشه‌ای بنشینم و اجازه بدهم اندوه مثل باران روی شانه‌هایم بریزد، نگهبانی درونم بلافاصله سوت می‌زند. شروع می‌کند به اندازه گرفتن قطره‌ها. می‌پرسد این ناراحتی منطقی هست یا نه؟ می‌پرسد آیا این غم، شأنِ آدمی را که همیشه خودش را قوی نشان داده، پایین نمی‌آورد؟ می‌پرسد آیا این اشک‌ها شبیه ترک برداشتن دیواری نیست که سال‌ها با زحمت ساخته‌ای؟ و من میان این بازجوییِ بی‌پایان، فرصتِ گریه کردن را از دست می‌دهم. گاهی حس می‌کنم منطقم شبیه باغبانی است که آن‌قدر شاخه‌ها را هرس کرده که درخت دیگر جرئت وحشی رشد کردن ندارد. شاخه‌ها مرتب‌اند، متقارن‌اند، تحسین‌برانگیزند… اما پرنده‌ای رویشان لانه نمی‌سازد. خسته‌ام… خسته از حمل این ترازوی نامرئی که مدام دور گردنم آویزان است. هر احساسی که در من جوانه می‌زند، قبل از اینکه گل شود، باید روی این ترازو قرار بگیرد؛ باید وزنش اندازه باشد، رنگش معقول باشد، و حتی بویش هم افراطی نباشد. من دارم زیر بار این عدالتِ بی‌رحم فرسوده می‌شوم. گاهی دلم می‌خواهد مثل رودخانه‌ای باشم که مسیرش را خودش انتخاب می‌کند؛ نه مثل کانالی سیمانی که از قبل برایش تعیین کرده‌اند از کجا عبور کند و کجا حق پیچیدن ندارد. اما هر بار که می‌خواهم از دیواره‌ها بیرون بزنم، منطقم سد می‌سازد. سدهایی محکم، منطقی، بی‌نقص… و من پشتشان جمع می‌شوم، آرام، ساکت، و کمی دورتر از خودم. بیشتر از هرچیز، می‌ترسم. می‌ترسم روزی آن‌قدر به نسخه‌ی منطقیِ خودم تبدیل شوم که دیگر نتوانم صدای نسخه‌ی واقعی‌ام را بشنوم. می‌ترسم آن دخترِ درونم که بلد بود بی‌دلیل خوشحال شود، بی‌دلیل ناراحت شود، بی‌دلیل دوست بدارد، پشت دیوارهای حساب‌وکتاب دفن شود. من سال‌ها تلاش کردم قوی باشم؛ اما حالا گاهی شک می‌کنم… شاید قوی بودن همیشه یعنی ایستادن و فرو نریختن نیست. شاید گاهی قوی بودن یعنی اجازه بدهی ترک‌ها دیده شوند، یعنی بگذاری احساس‌ها بدون ترجمه شدن به زبان منطق، فقط زندگی کنند. و من این روزها، ایستاده‌ام وسط این شهر منظم، با چمدانی پر از احساس‌هایی که اجازه اقامت نگرفته‌اند، و فقط به این فکر می‌کنم که آیا روزی جرئت می‌کنم دروازه‌ها را باز بگذارم، و بگذارم خودم… بی‌محاسبه، بی‌دفاع، از میان خیابان‌های خط‌کشی‌نشده عبور کنم.