eitaa logo
Blue².
60 دنبال‌کننده
698 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
Blue².
به نام لحظه‌ای که چشم‌هایم در خیال تو آرام می‌گیرد. . . سلام به روشن‌ترین حضورِ زندگی‌ام، سلام به کس
گویند امشب، ماه قصد آن دارد که عشق خویش را بر همگان عیان سازد؛ پیراهن سپیدش را بدرد و نشان دهد چگونه در آتش دلدادگی می‌سوزد. اما کدامین عشق؟ کدامین وصال؟ انتظارِ رسیدن، برای دختری آتشین‌زلف و جان‌سوز، که آتشِ افول را بر جان قمر افروخته است. آن‌چنان جانش را به شعله دچار کرده که قمر بی‌تاب گشته و سفره‌ی دلش را بر زمینیان گشوده؛ سینه‌ی سوخته‌اش را در ساحت ظلمت آشکار ساخته، بی‌پرده، بی‌نقاب. مهتاب، در هاله‌ای از اندوه فرو رفته، و بیم آن می‌رود که در آتش این عشق، نابود گردد. امشب، ماه نه چون همیشه با آرامش بر گستره‌ی شب می‌تابد، بلکه با دلی سوخته، زخمی از گذشته را به رخ آسمان می‌کشد.
Blue².
))))))
دیوانه نمودی تو مرا با نِگه خود ؛ ای چشم تو وادی جنون دست نگه دار .
Blue².
گویند امشب، ماه قصد آن دارد که عشق خویش را بر همگان عیان سازد؛ پیراهن سپیدش را بدرد و نشان دهد چگونه
توان از کف داده‌ام. گذشته را در دستانم گرفته‌ام و به آن می‌نگرم. حسرت میخورم و فراموش نمیکنم. بغض میکنم و آنها اشك نمی‌شوند، پشیمان میشوم و هیچ راهِ گریزی نیست، از حال هیچ نمیدانم. از احوالاتم بیخبرم، ترجیح میدهم بال هایِ بی‌خیالی را برآورم و پربکشم، پربکشم به هرجایی جز اینجا .. پرواز به آینده ناممکن است، طوفانِ نگرانی و همهمهٔ سردرگمی ها مرا از پیش رفتن در آسمانِ رویاها و خیالاتم باز می‌دارند؛ من آینده‌ام را ابری می‌بینم، چون اکنون‌‌‍م مِه‌‌آلود است. حالا، مبهم و ناآشکار است؛ من چگونه سفرکنم به بعدِ پوچ و تُهی؟ من هیچ‌توشه‌ای برای سفر و هیچ انگیزه‌ای برای قدم های بعدی ندارم. به گمانم فردایم به دستِ باد افتاده است، همان بادی که در میانش نه توان پرواز دارم و نه توانِ گریختن.. خاطری آسوده میخواهم تا مِه بِزُدایم از آسمآنِ‌دل، از آن آسمانی که خورشیدش پشت ابر و ماهش بی‌فروغ است اینک وقت طلوع است، طلوعی دوباره با روشنایی ای فراتر از هر روشنی‌ای ..
Blue².
توان از کف داده‌ام. گذشته را در دستانم گرفته‌ام و به آن می‌نگرم. حسرت میخورم و فراموش نمیکنم. بغض می
- چرا می‌نویسم؟ شاید برای آنکه واژه‌ها تنها پناهگاهم شده‌اند در این جهان پر از هیاهو. در کالبد هر حرف ، روحی از جنس دلتنگی دمیده می‌شود که در عمق وجودم خانه کرده است . می‌نویسم ، زیرا گاهی بغضی چنان راه گلویم را می‌بندد که جز با ریختن آن بر سفیدی کاغذ، گشایشی نیست . کلمه‌ها برایم چون اشک‌هایی هستند که بی‌صدا می‌ریزند و در هر قطره‌شان ، داستانی از رنج و اندوه پنهان است . من می‌نویسم تا زخم‌های کهنه‌ام را مرهمی باشم ، مرهمی از جنس جوهر . می‌نویسم تا شاید در لابه‌لای سطرها، گوشه‌ای از خود را بیابم ، خودی که در غبار زمان گم شده است . این قلم ، تنها همدم لحظه‌های تنهایی‌ام است ؛ شاهد رازهای مگوی دلم و شنونده‌ی نجواهای غم‌انگیز روحم . شاید می‌نویسم تا به این جهان بی‌رحم بگویم که هنوز هم زیبایی‌هایی هست، حتی در اوج غم . می‌نویسم تا به یادگار بگذارم که در هر دل شکسته‌ای ، گنجینه‌ای از احساسات نهفته است که لایق شنیده شدن است و شاید ، تنها شاید ، در میان همین خطوط غمگین ، کسی پیدا شود که حرف‌های ناگفته‌ی دلش را در حرف‌های من بجوید و بداند که در این دریای بی‌پایان اندوه، تنها نیست . می‌نویسم تا نفس بکشم ، تا زنده بمانم ، تا گم نشوم در ظلمت بی‌انتهای سکوت . می‌نویسم ، زیرا نوشتن، تنها راهی است که قلبم می‌تواند با جهان ارتباط برقرار کند ، حتی اگر این ارتباط از جنس غم باشد . .