💬 متن پیام:
سلام
ممنونم برای کانال ناب تون
نوشته های زیباتون
شعر زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
از بانو ژاله اصفهانی ست
_
سلام
ممنون از حضور شما🥰
چشم اگه اشتباه فرستادیم درست میکنیم و اگه پیشنهاد شماست ، میفرستیم کانال
💬 متن پیام:
تو این مدتی که عضو شدم انقد تبلیغ گذاشتی مطلب نذاشتی😂 تبلیغ و تبادل اوکی ولی احترام به مخاطبم رعایت بشه عالیه
_
دیگه شما به بزرگی خودت ببخش وسعمون همین قدره
پستچی شب آبی
💬 متن پیام: تو این مدتی که عضو شدم انقد تبلیغ گذاشتی مطلب نذاشتی😂 تبلیغ و تبادل اوکی ولی احترام به
تازه ما به نسبت بعضیا تبلیغ کم میزاریییم😂🦦
💬 متن پیام:
https://eitaa.com/BluePostman/84
حقیقتا کاملا به شما مربوطه :) بیخیال ما که رفتیم ولی این درست نیست
_
خوش آمدید
💬 متن پیام:
سلام 🌸
میشه از آهنگ های بی کلامتون استفاده کنم پ و داخل کانالم بذارم؟
_
سلام عزیزم🌱
آره میتونی ، اما متنشو نه
💬 متن پیام:
سلام شب بخیر، امکانش هست یک ویدئو ارسال کنم اگر صلاح دونستید نشر بدید :)؟
_
سلام . با احترام نه
💬 متن پیام:
پرتوهای تیز غروب شلمچه، سایهی شوم تاریکیِ دلهای بارانزده را کور میکند، با هر قدم، عشق طوفان را عمیق تر میشِکَنَد، و او.. بهمریختهگیای بود سراپا نااهل و سرکش که پوزش زمین خورده بود. چگونه خاک داغ این سرزمین، هرچه ساخته بودند را ویران کرد؟ سازهی همان مردمانی که تمام قوتشان را میگذارند تا واقعیت را زیر بار توهمها خفه کنند، نفرت را در دل های جوان بکارند و فاصلههایی ترسیم کنند که فرزند را از مادرش غافل میکند. اما این شهر.. زبانش تنها خاک است و آسمانش. سلاحاش روایتی که هرچه انکار میکرد، راه فراری نداشت، در دام عشقش افتاد. اینجا ابرها همنشین چشمان غم زدهاش و جزرومد کاروناش حال و روز روح ویرانش میشد، تمام تعلق و امنیتی که تک تک لحظههایش، مانند کودک گمشدهای برایش بیقرار بود. روزی نمیرسد که کلمات قادر به وصف روحهای نگهبانی شوند که در مرز زمین و آسمان، میان برجکهای سر به فلک کشیدهی ایران و عراق دید، خون های گلگونی که زینت سیمخاردارها شده بودند، بالهایی که روی شانهی مردی رشد کرد تا بتواند دخترک آشفتهای چون او را به چنگ گیرد و از بُهتِ آن جماعتِ تنها بیرون بکشد. یک اشک سرگردان و قلبش دیگر مال خودش نبود، شاید بالاخره صاحب خانهاش را پیدا کرده بود؟ و او گفت که بیوفایی رسم دعوت شدن نیست :) شب آخر یک بغضِ شیرین است، در نگاه اول از قلب سرباز میکند و آخر داستان تا گلویش رشد میکند، سینهاش را تنگ میکند و چشمانش را سرخ، نفسهایش دردناک میشود اما غمانگیز نه، نشان به نشانیِ همان گمنامِ بینشانی که قول پرواز را داد. و زیر گوشش زمزمه کردند که او دخترکِ همین خاک بود و نقطهی امن آخر هر أولادی، خانهی پدریست.
_
بلد بودم برات نقد میکردم
قشنگ بید کلن
💬 متن پیام:
https://eitaa.com/bluenight/62947 شاعر جناب فاضل نظریه و اسم شعر بوتراب هست:)
_
مرسی ویرایش میزنم
💬 متن پیام:
https://eitaa.com/BluePostman/279خیلی گیر میکنه تو سایت
_
برا من خوبه ها
حالا مگه چقدر مخوایین پیام بدین
تهش دو روز یبار
💬 متن پیام:
چرا پیاما رو هی پاک میکنی؟ :(
_
اینایی که همگانی نیست پاک میکنم
حوصله ندارم بمونه بعد بحث بشه بعد هی بخوام جواب بدم بعد اون بگه فلان بعد اون بگه بهمان
بعد کسی که تازه اومده نفهمه چی به چیه کلا چیزی که سوالش بوده رو نگه