eitaa logo
پستچی شب آبی
85 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
جهت ارسال نظرات و شنوای حرف‌های شما📬 پیام‌هاتون خونده میشه و اگر لازم باشه جوابش اینجا ارسال میشه📻🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
💬 متن پیام: https://eitaa.com/Ayhan_053/7315 چرا آیهان؟؟ _ یه حرفایی تو ناشناس زد که به مذاق بعضیا خوش نیومد ، ایتا هم که دست به مسدودیش خوبه
💬 متن پیام: سلام ببخشید شما افسرده اید؟ اخه چرا انقد پیامای منفی میزارید ادم اصن میاد تو کانالتون حالش بد میشه من محتواهاتونو دوس دارم قشنگه ولی خب تا یه حدی از شکسته عشقیو بدبختیو این چیزا بزارید یکم چیزای مثبتم بزارید خاهشن _ سلام وقت بخیر همه‌ی آدم‌ها درصدی از افسردگی رو در خودشون دارن و نمی‌شه گفت همیشه همه چیز خوبه. من این کانالو زدم چون فکر می‌کردم و تجربه کردم که گاهی وقتی خودمو بین کلمات می‌بینم، آروم‌تر می‌شم. این حس که توی داشتن این حس‌ها تنها نیستی و می‌تونی با وجود همه‌ی اینا دووم بیاری. محتوای کانالم رو اگر بیشتر دقت کنید شکست عشقی نیست، درده. دردهایی که کمتر کسی بهشون توجه می‌کنه، توی بعدهای مختلف. و من تنها کسی نیستم که پست می‌ذاره، چند ادمین هستیم. شما اگر محتوای انگیزشی می‌خوایید، می‌تونید توی کانال‌های انگیزشی ایتا عضو بشید.
💬 متن پیام: آیهان... آیهان به چه معناست؟! _ فرمانروای ماه یا کهکشانی
💬 متن پیام: سلام ممنونم برای کانال ناب تون نوشته های زیباتون شعر زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست از بانو ژاله اصفهانی ست _ سلام ممنون از حضور شما🥰 چشم اگه اشتباه فرستادیم درست میکنیم و اگه پیشنهاد شماست ، میفرستیم کانال
💬 متن پیام: تو این مدتی که عضو شدم انقد تبلیغ گذاشتی مطلب نذاشتی😂 تبلیغ و تبادل اوکی ولی احترام به مخاطبم رعایت بشه عالیه _ دیگه شما به بزرگی خودت ببخش وسعمون همین قدره
برید خداروشکر کنید😭
💬 متن پیام: https://eitaa.com/BluePostman/84 حقیقتا کاملا به شما مربوطه :) بیخیال ما که رفتیم ولی این درست نیست _ خوش آمدید
💬 متن پیام: سلام 🌸 میشه از آهنگ های بی کلامتون استفاده کنم پ و داخل کانالم بذارم؟ _ سلام عزیزم🌱 آره میتونی ، اما متنشو نه
💬 متن پیام: سلام شب بخیر، امکانش هست یک ویدئو ارسال کنم اگر صلاح دونستید نشر بدید :)؟ _ سلام . با احترام نه
💬 متن پیام: پرتوهای تیز غروب شلمچه، سایه‌ی شوم تاریکیِ دل‌های باران‌زده را کور می‌کند، با هر قدم، عشق طوفان را عمیق تر می‌شِکَنَد، و او.. بهم‌ریخته‌گی‌ای بود سراپا نااهل و سرکش که پوزش زمین خورده بود. چگونه خاک داغ این سرزمین، هرچه ساخته بودند را ویران کرد؟ سازه‌ی همان مردمانی که تمام قوتشان را می‌گذارند تا واقعیت را زیر بار توهم‌ها خفه کنند، نفرت را در دل های جوان بکارند و فاصله‌هایی ترسیم کنند که فرزند را از مادرش غافل می‌کند. اما این شهر.. زبانش تنها خاک است و آسمانش. سلاح‌اش روایتی که هرچه انکار می‌کرد، راه فراری نداشت، در دام عشق‌ش ‌افتاد. اینجا ابرها همنشین چشمان غم زده‌اش و جزرومد کارون‌‌اش حال و روز روح ویرانش می‌شد، تمام تعلق و امنیتی که تک تک لحظه‌هایش، مانند کودک گمشده‌ای برایش بی‌قرار بود. روزی نمی‌رسد که کلمات قادر به وصف روح‌های نگهبانی شوند که در مرز زمین و آسمان، میان برجک‌های سر به فلک کشیده‌ی ایران و عراق دید، خون های گلگونی که زینت سیم‌خاردار‌ها شده بودند، بال‌هایی که روی شانه‌ی مردی رشد کرد تا بتواند دخترک آشفته‌ای چون او را به چنگ گیرد و از بُهتِ آن جماعتِ تنها بیرون بکشد. یک اشک سرگردان و قلبش دیگر مال خودش نبود، شاید بالاخره صاحب خانه‌اش را پیدا کرده بود؟ و او گفت که بی‌وفایی رسم دعوت شدن نیست :) شب آخر یک بغضِ شیرین است، در نگاه اول از قلب سرباز می‌کند و آخر داستان تا گلویش رشد می‌کند، سینه‌اش را تنگ می‌کند و چشمانش را سرخ، نفس‌هایش دردناک می‌شود اما غم‌انگیز نه، نشان به نشانیِ همان گمنامِ بی‌نشانی که قول پرواز را داد. و زیر گوشش زمزمه کردند که او دخترکِ همین خاک بود و نقطه‌ی امن آخر هر أولادی، خانه‌ی پدریست. _ بلد بودم برات نقد میکردم قشنگ بید کلن