«قشنگ» بود
و سر انگشتانش
به فلسفهی بوسه آغشته
زبان پلک را میفهمید
و روی مردمکهایم
مینوشت « خواب »
قطره قطره
روی شانههایش آب میشدم
و بالهایش
در رودخانهی تنم غرق میشد
صدایش
احساس شاعرانهی پرواز بود
که فاصلهی عشق و جنون را
در کسری از ثانیه میفهمید
و چشمهایش
مرا از کابوسی نجات می داد
که اسیرش بودم
موهایش
جنگلی از بادامهای تلخ
گس بود
مثل خون من
بوسیدمش
و قسمتی از روحم را
در تنش جا گذاشتم
درست پشت گردنش.
"روشنک آرامش"
در سیمای تُو ،
روشنایی عجیبی ست
که درختانِ نارنج را
بارور می کنَد
وَ صدایت ،
دریایی لاجوردی ست
که هنوز در گوشم
می خوانَد
عطرت ،
سنجاقکها را
مست می کنَد تا
سَرخوشانه روی برکه ها
به پرواز درآیند
آه ماهرخ
چه می خواستم بنویسم ؟
پای تُو که به ذهنم
باز می شود ،
به فراموشی عمیق
فرو می رَوَم
"دیهور انتهورا"
دستت را به من بده
نترس..!
با هم خواهیم پَرید.
من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوتههایی که باران پَرَست.
امید و علاقهی من از تو،
اندوه و اضطرابِ تو از من.
واژهها، کتابها و ترانههای من از تو،
سکوت، هراس و تنهایی تو از من.
حضور، حیات و حوصلهی من از تو،
تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من.
هلهله، حروف، هر چه هستِ من از تو،
درد، بلا و بیکسیهای تو از من.!
"سیدعلی صالحی"