https://eitaa.com/Blueroomx/338
آوین من یکوچولو لینک چنلتو برای یسریا فرستادم گفتم که اگه دوست داشتن عضو بشن :)💙 s#
_
دورت بگردمممممممم
-๒ɭยє г๏๏๓-
نقاشی دوباره در دستش گرفت و نگاهش کرد انگار این نقاشی بازسازی همان شب حادثه بود.. فلش بک–پرورشگاه
اداره آگاهی – صبح فردای قتل
نور از پنجره خاک گرفته به داخل اتاق میتابید هوای اتاق خفه بود سامان روی صندلی پشت به کاوه نشسته بود و دستش هنوز روی همون کاغذ بود
/ برای خودم برای الیاس /
کاوه از پشت سر به سامان نزدیک تر شد و پرونده ای در دستش بود
صدای قدم هاس در سکوت اتاق بیشتر از همیشه شنیده میشد
کنار سامان نشست
کاوه : جسد رو فرستادیم برای آزمایش و دی ان ای چیزی پیدا نشد دندوناش شکسته بود بودن
فقط تونستیم از اطلاعات همسایه ها برای احراز هویت استفاده کنیم ولی هنوز تایید نشده
و هیچ اثر انگشتی هم نبود قاتل حرفه ایه
سامان با لحن خشک گفت
سامان : نه ، یعنی اره شاید حرفه ای باشه ولی هدفش این نیست هدفش فقط کشتن نیست میخواد چیزی رو یاد آوری کنه...یه چیزی رو به من یادآوری کنه
کاوه لحظه ای مکث کرد و آهی کشید
کاوه : هنوز تو فکر اون اسمی ؟ الیاس ؟
سامان بلند شد انگار خسته شده بود از پنهون کردنش به سمت قفسهی کوچیک قدیمی بایگانی رفت و پرونده ای برداشت
سامان : دوازده سال پیش به پرونده بسته شد
بچه ای توی پرورشگاه سپید سوخت فقط یک شماره ازش پیدا شد ۶۳ جنازه کامل سوخته شده بود
اون بچه تنها کسی بود که من باهاش احساس زندگی کردم اما حالا فکر میکنم....
کاوه : فکر میکنی اون بچه هنوز زندس ؟
سامان : نه تنها زنده بلکه داره بازی میکنه...یه بازی برای من
کاوه اخم کرد
کاوه : اگه اینطوریه باید سریع بریم پرونده پرورشگاه از بایگانی کل بیرون بکشیم و یه نگاه دوباره بهش بندازیم شاید چیزی رو از قلم انداختیم
ساعتی بعد – آرشیو بایگانی کل
دسته پرونده مربوط به پرورشگاه سپید روی میز بایگانی گذاشته شده بود
سامان پشت میز نشسته بود و کاوه در حالی که پرونده ای دستش بود مشغول متر کردن اتاق با راه رفتن بود
پرونده ها شامل عکس بچه ها شماره ها بود
هیچکدوم از بچه ها اسمی نداشتن فقط یک شماره داشتن
پرونده شامل گزارش های پزشکی قانونی هم بود
سامان دستش گذاشت روی یک گزارش قدیمی در مورد همون شب و با صدای بلند شروع کرد به خوندن گزارش تا کاوه هم آن را بشنود
«در ساعت ۲:۲۷ دقیقه بامداد جنازه سوخته شده در موحطه جنوبی پرورشگاه پیدا شد جنازه کاملا سوخته بود و هویت قابل تشخیص نبود تنها چیزی که بود یک اسم روی لباسش بود شماره ۶۳»
سامان چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت
سامان : اگه واقعا الیاس نمرده باشه چی ؟
کاوه : یعنی فکر میکنی یه نفر دیگه رو به جای خودش...؟
سامان : نمیدونم کاوه ولی کل این قضیه عجیبه و مشکوک
سامان نقاشی که سر صحنه قتل پیدا کردن رو برداشت و نگاهی دوباره بهش انداخت
یه بچه توی آتیش
این نقاشی حس همان شب را میداد
همان شب حادثه
کاوه : فکر میکنی قصد داره چیکار کنه با این همه خشم دنبال چیه ؟ انتقام ؟
سامان : شاید ولی یه چیزی رو مطمئن اون دنبال اینه که من فراموش نکنم....فراموش نکنم کی بود و از کجا اومدم
#پارتمون⁵
«رمان شماره ۶۳»
نویسنده آوین.
شنونده نظراتتون هستم💙
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1y3qk6y&btn=اتاق.آبی
-๒ɭยє г๏๏๓-
اداره آگاهی – صبح فردای قتل نور از پنجره خاک گرفته به داخل اتاق میتابید هوای اتاق خفه بود سامان ر
بچها صادقانه نظرتون چیه تا اینجای رمان؟
دلتنگ دیدن پدرخوانده و یک هفته منتظر بودن برای اومدن هر قسمتشم
کلکل کردن با بقیه حرص خوردن دفاع کردن از بازیکن ها
و الگو قرار دادن امیرعلی نبویان
و دلتنگ مثلثشون با بهاره رهنما و مجید واشقانی ام
۱۱۴ سال پیش در چنین روزی (۱۰ اوریل) کشتی تایتانیک سفر خودش رو از ساوتهمپتون انگلستان شروع کرده
و بعد توقف کوتاهش در کابهکوک ایرلند راهی اقیانوس اطلس شد.
و ۱۵ آوریل یعنی ۵ روز بعد حرکت غرق شد.