هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
ساعت سه نیمهشب بود که مادربزرگ آخرین نفس هایش را میکشید . نه در بیمارستان . توی اتاق کوچکش، روی تشکی که بوی باران و بهار نارنج میداد. پنجره باز بود و مهتاب رنگش را کرده بود سفید محض.
من کنار در نشسته بودم. نه جرات نزدیک شدن داشتم، نه توان فرار.
مادربزرگ از سالها پیش دیگر مرا نمیشناخت. آلزایمر آمده بود و ریخته بود توی حافظهاش مثل لکه جوهر روی کتابی پر از خط . اما در آخرین نگاهش، وقتی چشمان ابریاش را باز کرد، نگاهم کرد. انگار نه فراموشی در کار بوده، نه سکوت اجباری. گفت: «آبی... پسرم آبی دوست داره... نمیدونم چرا.»
آن آبی تنها کلمهای بود که از تمام واژههای دنیا برای من گذاشت.
روزِ بعد ، جنازه را بردیم سمت گورستان روستا. راه دور نبود، اما هر قدم شبیه یک اقیانوس بود. تاریک. بیکران. عمیق . پر از چیزهایی که روی سطح آن پیدا نیستند. مردم میرفتند و برمیگشتند؛ برایشان همین نزدیکی بود. اما من داشتم غرق میشدم. توی همین چند قدمِ سستِ خاکی.
هنگام تدفین ، بیل را از من گرفتند. گفتند: «تو نمیتونی... لرزش دستات زیاده.» روی قبر که خاک ریختند، مادرم بیصدا گریه کرد. من نه. من ته دلم چیزی میجوشید که اسمش گریه نبود. شبیه پارگی بود. شبیه کسی که تمام استخوانهایش را یکجا میشکنند، اما صدا از گلویش در نمیآید.
آنشب برگشتم خانه. رفتم توی اتاق مادربزرگ. هنوز بوی او میآمد. پتوها را باز کردم. زیر تشک، یک قاب عکس پیدا کردم. عکس کودکیام بود. پشتش با خطِ شکسته نوشته بود :«نوهام دوست دارد تهِ اقیانوس شنا کند .»
گریهام گرفت. نه برای مرگ. برای تمام دفعاتی که زنده بود و من فکر میکردم دیگر درکم نمیکند. برای آن کلمهای که آخر وقت گفت: «آبی...»
و من هیچوقت نفهمیدم چرا رنگی را به جای نامم انتخاب کرد. شاید چون درد همیشه رنگیتر از اسمهاست. شاید چون آبی، رنگ عمیقترین فاصلههاست... میان یک نوه و مادربزرگی که سالها گذشت تا دوباره کمی بفهمند هم را. درست در لحظهای که دیگر برای فهمیدن، هیچ موجی باقی نمانده بود .
- از طرف آیلا برای blue room عزیز 🤍
-๒ɭยє г๏๏๓-
اداره آگاهی – صبح فردای قتل نور از پنجره خاک گرفته به داخل اتاق میتابید هوای اتاق خفه بود سامان ر
اداره آگاهی– عصر همان روز
هوا تقربیا تاریک شده بود و بارون به پنجره خاک خورده میخورد
و باعث میشد بوی خاک نم خورده در فضای اتاق بپیچد
سامان همچنان مشغول بررسی پرونده ها بود و دنبال هر اطلاعاتی بود که به دردش بخورد
که کاوه از جایش بلند شد
سوییچ ماشین را برداشت و قبل اینکه از در بیرون برود کوتاه گفت :
کاوه : میرم از داخل ماشین یه سری پرونده بیارم
سامان : باشه ، زود برگرد
سامان همچنان چشمش روی برگه های پخش پلا روی میز بود که متوجه شد کاوه خیلی وقته رفته پایین و برنگشته
کمی نگران شد
بلند شد کتش را برداشت تا برود دنبال کاوه
که همان لحظه گوشی اش زنگ خورد
شماره ناشناس بود
سامان با تردید جواب داد
سامان : الو ؟
ناشناس : آه دلم برای صدات تنگ شده بود ⁶²
سامان یخ زد..یعنی الیاس پشت تلفن بود
سامان نمیتونست حتی حرف بزند انگار زبانش بسته شده بود در ذهنش کلی سوال بود
صدای سنگین پشت تلفن مکثی کرد دوباره شروع به صحبت کرد
ناشناس : میخواستم بگم بهتره زودتر بری پیش دوستت احتمالا به کمکت احتیاج داره
سامان خشکش زد و با صدایی که در آن رگه هایی از ترس و نگرانی بود گفت:
سامان: منظورت چیه؟
ناشناس: خودت میفهمی
سامان کتش که تمام مدت در دستش بود را انداخت اسلحه اش را برداشت و سریع به سمت در رفت و هم زمان با فرد ناشناس صحبت میکرد
سامان: اگه بلایی سرش آورده باشی زنده ات نمیزارم عوضی
صدای خندهی کوتاهی از پشت تلفن آمد
ناشناس : این یک هشدار کوچیک بود ⁶² دفعه بعد حواست بیشتر باشه
صدای بوق از پشت گوشی آمد و تماس به پایان رسید
سامان با تمام سرعت از پله های پایین میرفت و صدای کفش هایش با پله ها در فضای سنگین میپیچید
وارد پارکینگ شد بوی بنزین و خاک نم خورده همهجا بود
به سمت ماشین کاوه رفت و کاوه را در حالی که روی زمین کنار ماشین نشسته بود و یک دستش روی پهلویش بود و گوشه لبش پاره شده بود
به سمتش رفت و کنارش نشست
سامان : کاوه...هی به من نگاه کن...چی شده که بلایی سرت آوردن
کاوه به زحمت شروع به صحبت کرد
کاوه : نفهمیدم چی شد دو نفر بودن وقتی اومدم پرونده ها رو بردارم از پشت گرفتنم و کتکم زدن نتونست چهرشون رو ببینم
ولی قبل رفتن یه پاکت روی کاپوت گذاشتن
سامان به سمت کاپوت رفت پاکت را برداشت و توی جیبش گذاشت و دوباره به سمت کاوه رفت
سامان : باید بریم بیمارستان
کاوه : خوبم...نیاز به بیمارستان نیست
سامان عصبی و نگران بود کاوه را از روی زمین بلند کرد
سامان : نه ما میریم بیمارستان و بحث تمومه
کاوه چشمی چرخاند و با کمک سامان سوار ماشین شد
تمام راه هیچ حرفی بین کاوه و سامان رد بلد نشد
فقط هر از گاهی سامان از زیر چشم به کاوه نگاه میکرد
نگران بود ناشناس پشت گوشی گفت این یک هشدار کوچیکه یعنی ممکنه دوباره اینکارو بکنه حتی بدتر از این دفعه
وقتی رسیدن دکتر کاوه را بررسی کرد و گفت مشکل جدی وجود ندارد فقط یکم کوفتگی ساده اس که چندان چیز مهمی نیست
و با استراحت خوب میشه
ولی سامان همچنان نگران بود
کاوه کتش پوشید و رو به سامان کرد که داشت پوست کنار ناخنش را میکند
کاوه : هی آروم باش دیدی که دکتر گفت چیزی نیست
سامان : میدونم کاوه ولی این یک تهدیده اون بهت آسیب زد شاید دوباره این کار رو انجام بده
کاوه : پس بیا قبل اینکه دوباره این کارو کنه دستگیرش کنیم
سامان : ولی مطمئنی؟ اگه نخوای دیگه توی این پرونده باشی درکت میکنم نمیخوام آسیب ببینی
کاوه:من تا آخرش باهاتم سامان فهمیدی
حالا هم مسخره بازی نکن بیا بریم خونه فردا دوباره برمیگردیم اداره
سامان سری تکان داد و با کاوه سوار ماشین شد و مشغول رانندگی شد که یاد پاکتی که روی کاپوت ماشین بود افتاد
از داخل جیبش آن را بیرون آورد و به کاوه داد
سامان : این همون پاکته بازش کن
کاوه پاکت را باز کرد و اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد نقاشی یک ساختمان بزرگ که در حال سوختن در آتش بود بچه هایی که از پنجره بیرون آمده بودن و در حال سوختن بود و بالای ساختمان یک ساعت کشیده بود که روی ساعت ۲:۲۷ دقیقه ایستاده بود
سامان وقتی کاوه نقاشی را برایش توصیف کرد ماشین را نگه داشت و نقاشی را از دست کاوه گرفت و نگاهش کرد
نقاشی همان شب حادثه بود..و البته آن ساعت همان ساعت مرگ الیاس بود که در گزارش ها ثبت شده بود
کاوه : یک نوشته هم داخلش هست
نوشته
«برای برادر ⁶²» منظورش تویی ؟
نامه را هم از کاوه گرفت و آروم گفت :
سامان : اره... منظورش منم الیاس به تنها کسی که میگفت برادر من بودم
کاوه : ولی نمیفهمم همه اینا چه ارتباطی باهم دیگه دارند
سامان : این یه پازله یه بازی که اون به وجود آورده و میخواد که ما حلش کنیم
میخواد بازی کنه و حساب قدیمی اش رو با من صاف کنه...اون دنبال انتقامه.
#پارتمون⁶
«رمان شماره ۶۳»
نویسنده آوین.
شنونده نظراتتون هستم💙
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1y3qk6y&btn=اتاق.آبی
-๒ɭยє г๏๏๓-
مجموعه سه قسمتی جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها یکی از بهترین مجموعه فیلم هایی هست که دیدم واقعا
مجموعه هفت قسمتی جیغ
از نظر من فیلمای خوبی بودن من هر هفت تاش دیدم و به نظرم هر کدومشون هیجان های لازم داشتن گمراهی های لازم و غیر قابل پیش بینی بودن در بعضی از قسمت هاش برای پیدا شدن قاتل و البته یکم بزرگ نمایی در بعضی چیزا که چاشنی فیلمه
و بازیگر های خوبی هم داره
خط داستانی خوبی هم داره
در کلش به نظرم ارزش داره کل مجموعه اش ببینید قسمت ها به هم مربوطن و خلاصه که جالبن پیشنهادش میکنم بهتون
#معرفیفیلم