از این داستان یه چیزی فهمیدم.
از روری.
اینکه توی دونیا همیشه ضربه میخوری.
حتی اگه وفادار باشی.
درست مثل روری.
روری از بچگی وقتی کستور پیداش کرد بهش وفادار بود و شوالیه شد ولی بنجی، پسرش فقط از اون ،ماد و سیبل به خاطر خودش استفاده کرد.
فقط نقش بازی کرد.
و وقتی کارش با دوستاش که زندگیشونو به خاطرش از دست دادن تموم شد...
ماد رو میخواست بکشه.
به روری شمشیر زد.
و عشق روری رو ازش جدا کرد.
روری معمولی بود، ماد اشرافی ،ولی همدیگه رو درک میکردن و به هم به طور واقعی وفادار بودن.
و بنجی ازشون مثل یه وسیله استفاده کرد.
همیشه توی زندگیم روری بودم ،بخشی از وجودم هم ماد و سیبل...
فکرشو بکن بنجی کل داستان داشت نقش بازی میکرد.
شوالیه هاش،همون دوست هاش جونشونو براش دادن...
ولی اون؛
اخرش میخواست اونارو بکشه....
𝑩𝒐𝒐𝒌𓍼
ای بنجی کثافت🎀 این شعرو برات نوشتم💔 تا بت بگم ای مفت خور بدم میاد ازت بدجور🎀😂
خیلی رندوم الان که داشتم تایپ میکردم به ذهنم رسید😂
اما لوک به او گفته بود:《نمیدونم میتونم قلب شکستهت رو درمان کنم یا نه ، ولی میتونی قلب من رو برداری ، چون همین حالا هم مال توئه.》