و به امکان زیاد شاید توی زندگیه بعدیم
بعد از اینکه با خواهرم حکومت کردیم خواهرم به نجات مادر بزرگم توی گورا میره و اونجا مجبور میشه دست به جادو خون و سیاهه ممنوعه ببره.
و در همون حین جدمون اوناگ استار کرست بیدار میشه.
من هم رفتم پیش پیشگوها تا پادشاهی افتاب رو پیدا کنیم و کلی خطر شن رو تحدید میکنه و من باید نجاتش بدم.
پیکان داران بارون هم مخالفان ساحران هر روز بیشتر میشن و کشور رو خراب میکنن.
ولی درست همون موقع جادو ی ساحران یکی میشه و همه به حقیقت پی میبرن که ساحران این کشورو ساختن و قصد بدی ندارن.
اصن اقا من هیچکدومه اینارو نمیخوام میخوام الینا گیلبرت توی میستیک فالز باشم که دوتا خون اشام عاشقم میشن😂