- کتابخورِ گلگلی.
"الو سلام مامان، خوبم مرسی. چیزه سوخت، نه غذا نه. موهام."
کنسله. سکته میکنه از ترس.
- کتابخورِ گلگلی.
حق دارید لف بدید بچها. من آدمِ ناجالبیام.
با موهایِ وزوزیای که الان دارم بیشترتر هم حق دارید*
- کتابخورِ گلگلی.
هلپ.
(نشست گوشۀ لابی*)
+ میدونستی اصلا مهربون نیستی آبجی؟
(یه خانومه از آسانسور میاد بیرون*)
- چیکار کردم مگه؟ بلندشو زشتهه.
+ خجالت نمیکشی آبجی؟ وقتی بچهایِ جنوبی تو گرما دارن آبپز میشن، چراغ اتاقو روشن میکنی؟
(یه آقاهه با بچهش میان تو*)
- خب کار داشتم تو اتاققق. بلندشو جونِ من آبرومون نیومده رفت.
(قیافۀ طلبکارشو حفظ میکنه*)
+ نمیخوام.
- بلندشو بریممم. ببخشید حواسم هست دفعۀ بعد. اصن بستنی میخرم واسهت. بلندشو.
(خرذوق بلند میشه و همینطوری که از در بیرون میریم و من نگاهِ شرمندهای به لابیمن میندازم، بپربپر میکنه و بلند بلند میخونه*)
+ اگه به عشقق ایننن وطن جون میدی بیبهونههه. اگه میخوای کمک کنی به وطنت مردونههه ...
- کتابخورِ گلگلی.
(نشست گوشۀ لابی*) + میدونستی اصلا مهربون نیستی آبجی؟ (یه خانومه از آسانسور میاد بیرون*) - چیکار کرد
اینجا هم به رسمِ چنلِ خدابیامورزِ قبلی: مکالمۀ روززز.
- کتابخورِ گلگلی.
کامروا باشید تا سحرخیز شوید.
چیزی نیست، فقط بجایِ این که بکپم، ترجیح دادم سه جلد کتاب بخونم و یه فصل از سریالم ُببینم. من خیلیام نرمالم.🙏🏻
- کتابخورِ گلگلی.
عاشقماشقِ وقتاییم که خونۀ یکی از خالههام پلاس میشیم و دربارۀ هرچیزیییی (از دراماهایِ موجود در جامعه گرفته تا تحلیلهایِ کاملا مورداعتمادِ سیاسی*) حرف میزنیم. تا اینکه به خودمون میایم و میبینیم ساعت دوازدهِ شبه و هیچی از کیك شکلاتیِ خاله کوچیکم نمونده :>