eitaa logo
𝐁𝐨𝐨𝐤 𝐏𝐥𝐚𝐲
11.6هزار دنبال‌کننده
309 عکس
48 ویدیو
35 فایل
جهان دوم من🫀؛ دنیای PDF کتابامون👇🏻 @limoo_book📚 برای رشدت: @Stewie_ads
مشاهده در ایتا
دانلود
اثار: _سمفونی مردگان _سال بلوا _نام تمام مردگان یحیاست _فریدون سه پسر داشت _تماماً مخصوص _مجموعه داستان دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر _پیکر فرهاد _ذوب‌شده _آونگ خاطره‌های ما و دو نمایشنامه‌ی دیگر _روبه روی افتاب , @Book_Play 📓
((خاطره عباس معروفی از دیدار با رئیسی)) در هر دیدار پنج نفر می‌توانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق دادستان انقلاب شوند. گفت: بفرمائید! خودم را معرفی کردم، رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: «همون عباس معروفی معروف؟» دادستان انقلاب گفت: «خب آقای معروفی، چه می‌کنید؟» «رمان می‌نویسم، کتاب چاپ می‌کنم،  ادیتوری می‌کنم، هر کار که بشه چون دفترم بازه اما شما انتشار گردون رو توقیف کردین.» «خب فکر می‌کنی چرا توقیف شده؟» «همکاران شما از من می‌پرسن چه جوری و با چه پولی این مجله رنگارنگ را منتشر می‌کنم؟» «این سوال من هم هست.» , @Book_Play 📓
𝐁𝐨𝐨𝐤 𝐏𝐥𝐚𝐲
((خاطره عباس معروفی از دیدار با رئیسی)) در هر دیدار پنج نفر می‌توانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق د
«مجله روی پای خودش ایستاده، ۲۲ هزار تیراژ داره.» «چند سالته؟» «سی‌وسه.» «این چیزهایی که درباره شما در روزنامه‌ها می‌نویسن، من فکر کردم بالای ۶۰ سال رو داری.» آن‌وقت در کامپیوتر پرونده‌ام را نگاه کرد و گفت: «عجیبه! خیلی عجیبه! لک توی پرونده‌ات نیست.» گفتم:  «می‌دونم. من حتی سمپات کسی یا چیزی نبوده‌ام.» به پشتی صندلی‌اش تکیه داد با لبخند نگاهم کرد .. گفت: «پریشب در قم منزل یکی از علما، آقای فاضل میبدی بودم. قسمتی از کتاب «سمفونی مردگان» شما را خوندم. می‌خواستم ازش بگیرم، دیدم براش امضا کردی. بهم نداد. دلم می‌خواد بخونمش.» , @Book_Play 📓
𝐁𝐨𝐨𝐤 𝐏𝐥𝐚𝐲
«مجله روی پای خودش ایستاده، ۲۲ هزار تیراژ داره.» «چند سالته؟» «سی‌وسه.» «این چیزهایی که درباره شم
اتفاقاً نسخه‌ای از چاپ سوم رمان در کیفم بود. گذاشتم روی میز. دست به جیب برد که پولش را بپردازد. گفتم: «قابلی نداره.» گفت: «نه این میز، میز خطرناکیه. میز قضا و قدر!» و خندید: «باید پولشو بپردازم، شما هم باید بگیری.» ۳۰۰ تومان را روی میز گذاشت و گفت: «تعجب می‌کنم! چرا این قدر راجع به شما بد می‌نویسن؟ امکانش هست فوری کلیه گردون‌ها رو به من برسونید تا شخصاً مطالعه کنم و تصمیم بگیرم؟» گفتم: «با کمال میل. فردا براتون میارم.» گفت: «نه! فردادیره. همین حالا!» و تلفن روی میزش را طرف من گذاشت: «زنگ بزن بیارن فوری!» و بعد خواست که ناهار بمانم. تشکر کردم، یک دوره گردون از شماره ۱ تا ۲۰ را به دستش دادم و خداحافظی کردم. حدود یک هفته بعد، پرونده من از دادستانی انقلاب «عدم صلاحیت» خورد و به دادگستری ارجاع داده شد. در تاریخ ۱۶۷ ساله مطبوعات ایران من نخستین مدیر مجله‌ای بودم که با حضور هیأت‌منصفه محاکمه و تبرئه شدم. , @Book_Play 📓
دیگر می‌خواهم گوشه اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. همین. فروغ فرخزاد , @Book_Play 📓