eitaa logo
Brown Book🤎
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تنها چنلی که از رمانای معروف برات میزاره🌱🌟 کپی¿ فوروارد قشنگ تره💫🎀 لف¿بی صداش کنی بهتره🧸🌸 من¿🐇💕 @Leopard_Girl (میدونم پارت گذاری خیلی طول میکشه)💫🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت اول1💫 آن روز شش نفر مُردند و یک نفر زخمی شد. اول مادر و مادربزرگ، بعد دانشجویی که برای متوقف کردن آن مرد به سمتش هجوم برده بود و دومرد پنجاه ساله ای که در ردیف جلوی سپاه رستگاریٰ بودند و بعد هم یک افسر پلیس و در نهایت خود آن مرد کشته شد. او ترجیح داد که آخرین قربانیِ کشتار جنون آمیزش باشد. چاقو را محکم در سینه اش فرو برد و مانند بیشتر قربانی ها قبل از رسیدن آمبولانس درگذشت. من همهٔ این اتفاقات را که پیش رویم رخ دادند، فقط تماشا کردم و طبق معمول بدون هیچ عکس العملی فقط آنجا ایستادم. ___ سپاه رستگاری یک مذهب مسیحی و سازمان خیریهٔ بین المللی است که ساختاری نظامی گونه دارد و توسط ویلیام بوث در سال 1865 (میلادی) برای ترویج دین مسیح در میان تودهٔ مردم، در انگلستان تاسیس گردید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه نکته ٰ: اگه در پارت رمان بالای یک کلمه ای این علامت کوچولو رو دیدید یعنی پایان اون پارت رمان معنی اون کلمه رو توضیح میدم مثل همین پارت اول‼️‼️‼️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت دوم2🌱 اولین اتفاق مربوط به زمانی میشود که من شش ساله بودم.علائم پیش از این وجود داشتند، اما آن زمان بود که تشدید یافتند. آن روز، حتماً مادر فراموش کرده که به کودکستان بیاید و مرا به خانه ببرد. او بعد ها به من گفت که بعد از این همه سال به دیدن پدرم رفته بود تا به او بگوید که میخواهد فراموشش کند، البته نه برای اینکه بخواهد زندگی جدیدی را شروع کند، وای به هر حال میخواهد همه چیز را فراموش کند. ظاهراً هنگامی که دیواره های آرامگاهش را پاک میکرد، همه ی این حرف هارا به او گفته بود.آن هنگام که بلأخره عشق مادرم یک بار برای همیشه فروکش می کرد،من که مهمان ناخواستهٔ عشقِ نورسته شان بودم، کاملاً فراموش شدم. بعد از اینکه همه ی بچه ها رفتند، گیج و منگ از کودکستان بیرون آمدم. من، یک کودک شش ساله، توانستم خانه مان را که در آن سوی یک پل بود به خاطر بیاورم. روی پل هوایی ایستادم و سرم را از نرده آویزان کردم. اتومبیل ها را دیدم که در زیر پل به آرامی حرکت می کردند. این صحنه مرا به یاد چیزی انداخت که قبلاً در جایی آن را دیده بودم. تا حد ممکن آب دهانم را جمع کردم و یک اتوموبیل را نشانه گرفتم و روی آن تف انداختم. آب دهانم خیلی قبل تر از آن که روی اتوموبیل بیوفتد ناپدید شد، اما من چشم از خیابان برنداشتم و مدام تف می کردم تا اینکه سرگیجه گرفتم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا