پارت دوم2🌱
اولین اتفاق مربوط به زمانی میشود که من شش ساله بودم.علائم پیش از این وجود داشتند، اما آن زمان بود که تشدید یافتند. آن روز، حتماً مادر فراموش کرده که به کودکستان بیاید و مرا به خانه ببرد.
او بعد ها به من گفت که بعد از این همه سال به دیدن پدرم رفته بود تا به او بگوید که میخواهد فراموشش کند، البته نه برای اینکه بخواهد زندگی جدیدی را شروع کند، وای به هر حال میخواهد همه چیز را فراموش کند. ظاهراً هنگامی که دیواره های آرامگاهش را پاک میکرد، همه ی این حرف هارا به او گفته بود.آن هنگام که بلأخره عشق مادرم یک بار برای همیشه فروکش می کرد،من که مهمان ناخواستهٔ عشقِ نورسته شان بودم، کاملاً فراموش شدم.
بعد از اینکه همه ی بچه ها رفتند، گیج و منگ از کودکستان بیرون آمدم. من، یک کودک شش ساله، توانستم خانه مان را که در آن سوی یک پل بود به خاطر بیاورم. روی پل هوایی ایستادم و سرم را از نرده آویزان کردم. اتومبیل ها را دیدم که در زیر پل به آرامی حرکت می کردند. این صحنه مرا به یاد چیزی انداخت که قبلاً در جایی آن را دیده بودم. تا حد ممکن آب دهانم را جمع کردم و یک اتوموبیل را نشانه گرفتم و روی آن تف انداختم. آب دهانم خیلی قبل تر از آن که روی اتوموبیل بیوفتد ناپدید شد، اما من چشم از خیابان برنداشتم و مدام تف می کردم تا اینکه سرگیجه گرفتم.
پارت سوم3💭
«چی کار میکنی؟ کارت چندش آوره!»
سرم را بالا آوردم و زن میانسالی را دیدم که داشت از آنجا رد میشد و به من چشم غره می رفت. سپس به راهش ادامه داد و مانند آن اتوموبیل های زیرِ پل که به آرامی حرکت کرد و رفت و من دوباره تنها شدم.پله های پل هوایی به چند جهت مختلف منتهی می شدند. من گم شدم. دنیایی که در پائین پله ها دیدم،چپ و راست خاکستری و بی روح بود. یک جفت کبوتر سفید بالای سرم پرواز می کردند، تصمیم گرفتم که آنها را دنبال کنم.