هدایت شده از 🛐|🚮
دست به قلم شدم در شب خون خود را جوهر جایگزین کردم و بر روی دیوار های اتاقم اسمت را با دوستت دارم قبلش به نقش در آوردم من توانستم حسم را نسبت به هرکسی در این دنیا با کلمات ابراز کنم اما تو فرق داری ، میدانی بین خودمان بماند ' تو به این دنیا تعلق نداری ' از سرزمینِ فرشتگان به این دنیا سفر کرده ای تا بشوی بهترین دوست من
میدانی که تو فرشته ای و در رگانِ آبی رنگ و زیبایت خونی همرنگِ نقره های آویخته بر گردن ملکه الیزابت جاریست
آنقدر بی نهایت با تو حرف دارم که هزاران شب را با تو صبح و هزار و یک صبح را با تو شب کنم باز من میمانم و تو
خواستم در جریان باشی که بوسه هایم را بر روی استخوان های شکسته کتفت میگذارم تا بلکه بال هایت جان بگیرد و به آن دنیای رنگی برگردی میدانم آنگونه تو را دگر از دست داده ام برای همیشه اما چه کنم که قلبم طاقت ندارد ببیند که خدایی نکرده انسان های بی لیاقت به تو آسیب میزنند و هیچکار نمیتوانم بکنم یادت باشد زآده ماه تو عزیز ترین و بهترین دوست من خواهی ماند
قربون قلب مهربونت شم خانوم نویسنده عزیزم ،
لاوندر خانوم