|امـ... ـا بعد|
دعوتم کن! به لبخندی. ویسی با صدایت. یک فنجان چای هل دار. نامه ای کوتاه و آمده از دلت. و هرآنچه
چرا یکیتون نیومد بگه من؟!
همتون فرض کردید یکی که حتما باید پسر باشه وارد زندگیم شده! من نه تنها ورودی های زندگیم رو بستم بلکه با خیلی از حضار قدیمی هم خداحافظی کردم!!😂
"عیدی اچ دی"؛ تاک شو جدیده!
مثل بقیه شون مسخره ست ولی باز کمی متفاوت(البته این تلاش بیش از حدشون برای متفاوت بودن هم تو ذوق میزنه!)
چون فراستیِ متفاوت که نسل من (شاید فقط خود من) خیلی نمیشناستش، همیشه برام مبهم بوده و دوست داشتم درباره خودش و نگاهش و...بدونم،ولی خب بهایی به این دوست داشتنیم نداده بودم، نگاهش کردم.
خوب بود که کوتاه بود ولی جداً اگر فراستی مهمانشون نبود احتمالا فقط ربع ساعتش رو نگاه میکردم./:
طرفداران مسعود فراستی چطور تحملش میکنن! این حجم بی قاعدگی برای ذهن اصول گرای من نامفهوم بود.ولی منکر باحالی اش نیستم.
مخاطب امیرحسین قیاسی نبودم ونیستم اما لوس بود، لوس تر نشده؟!
|امـ... ـا بعد|
این همه نوشتم که سعی کنم ذهنم رو از درد دندونم دور کنم!!
و پتانسیل دارم به این دلیل کلی حرف بزنم!
برام کار تراشیدن.حالا میرم ۱ساعت ذهنم رو دور میکنم. برمیگردم باید بشینم چشم توچشم درد دندون و تشنگی و گشنگی! خواب؟ کل دیشب رو خوابیدم!):
|امـ... ـا بعد|
تراپی؟! نهـ ممنون، میرم کتابخونهـ!🌱
I really need therapy... 💣
ولی الان از لحاظ روحی نیاز داشتم ورژن مرتبِ اتاقم رو ببینم، نه ورژن بهم ریخته!
_مغز و ذهن ما در عین پیچیدگی و باهوشی راحت تر از چیزی که فکرش رو بکنید هم گول میخوره!
_مثلا حدود ۱ساعت پیش احساس میکردم غم عالم توی دلم جمع شده و کم کم داشتم بدخلق میشدم و بهونه گیر!اتاقم بازار شام نبود ولی دوست داشتم حتی یک روسری هم روی دسته مبل و یک کتاب هم خارج از کتابخونه نبینم! و با وجود تمایل بسیاااااار شدیدم به رفتن زیر پتو و میز، شروع کردم مرتب کردن اطرافم.(صوت های روایت انسانِ استاد نخعی این ۱ساعت و نیم رو جذابتر کرد!*)الان سبکم، ذهنم آرومه،لبخند راحتتر میاد به لبم.
_خیلی کلیشهای و ساده به نظر میاد ولی وقتی جنبه بیرونی و فیزیکی زندگی تون مرتب شده مغز احساس میکنه اوضاع روانتون هم مرتبتره و وضعیت بهتره.
_وقتی وسط یه کوه کتاب و لباس و یه عالمه ظرف نَشُسته تلاش میکنیم تمرکز کنیم، مغزمون هی فکر میکنه همه دنیا به همین بهم ریختگیه.
#روانشناسیطور.
پرستو نوشت؛
کمتر از دویست سال دیگه، هیچکس ما رو یادش نمیاد. محوِ محو میشیم. دیگه فاتحهخونی روی زمین نداریم. کمترکسی انقدر بامعرفته که وسط دعاهای فوریفوتیش، سرِ حوصله، اجدادش رو یاد کنه و «خدا بیامرز»ش به ما برسه.
امشب
حتماً برای همهٔ عاشقان اهل بیت، برای همهٔ محبان امیرالمؤمنین که دیگه فاتحهخونی ندارن، دعا کنیم و قرآن بخونیم. سه تا توحید در حکم یه ختم قرآنه. بخونیم براشون. شاید حسرتشونه برگردن یه سورهٔ قدر در شب قدر بخونن. بخونیم براشون.
وقتی یه اسم نیمهمحوشده روی یه سنگ ترکخورده شدیم که تاریخ وفاتش مال یه قرن پیشه، خدا تلافی میکنه. قول میدم.
https://t.me/takooch