eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
101 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاترول خیلی ماشین قشنگیه، مگه نه....؟! 🥲
آخرین باری که از خوشحالی نخوابیدم رو یادم نیست!! هی با لبخند به سقفِ خالی نگاه کردن رو یادم نیست. از این پهلو به اون پهلو شدن و دست زیر گونه خیالبافی کردن رو یادم نیست! خبری که رسید ساده ست. حتی موفقیت نهایی هم نیست. ممکنه حتی با خودتون بگید همش همین!؟ یکسال پیش، فصل بهار در ترم خلاق که مرحله اول نویسندگی مدرسه مبناست موفق شدم و تابستان برای مرحله دوم، نویسندگی مقدماتی اسم نوشتم.مرحله سوم رو هیچ وقت تجربه نکردم! باوجود یکسال تلاش، رشدی که باید حاصل نمیشد. راستش رو بخواید داشتم به "امید" بی اعتماد میشدم. امشب خبر رسید، بلاخره داستانم تونست من رو به مرحله سوم برسونه...بلاخره یکسال کتاب خوندن، نوشتن، سوژه پیدا کردن، زور زدن برای خلاق بودن، کم کردن حاشیه ها و حتی گریه برای دووم اوردن نتیجه داد.... و چقدرررر حیف که استیکر جیغ نداریم تا صدتا بذارم شاید بتونید متوجه عمق خوشحالی ام بشید. من هنوز نویسنده نشدم، همچنان خیلی باید بنویسم و پاره کنم، خیلی باید کتاب بخونم، مدام باید نقد بشم،تکنیک خاصی بلد نیستم، عمق خاصی از قلم دست گرفتن رو تجربه نکردم و مراحل زیادی مونده که باید طی کنم تا شاااید روزی با شنیدن عنوانِ"نویسنده"ذوق مرگ بشم! منتهی خبر خوشحال کننده امشب _که اتفاقا نویدِ روزهای سخته_ شبیه صدایِ کشیده شدن چوب کبریت و روشن شدنِ شعله ظریفِ ضعیفِ شمع درتاریکی بود. این کم توان ولی کله شق، مرا با جسارت برباد رفته آشتی داد.جسارتی که روزی همه چیز بود و امروز، انگار نامرئی‌ست. . . ! . .
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشم های من است به چشمهایم نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت _زنده یاد حسین پناهی_
صبح جمعه است.علی‌رغم شرایط ناکافی،امروز دوست داشتنی و زیباست. از آن صبح هایی ست که دوست دارم با سر و صدایِ ملایمِ خانواده بیدار شوم،بهم خوردنِ استکان و بشقاب ها و صدایِ شُره کردنِ آب و پر کردنِ فلاکس.از آن خلسه های مخملی که دوست دارم بیدار شوم،نه صرفا از رخت خواب بلند شوم!دریغا که "خیال" امروز با من است؛ در خانه منجمد شده‌،با صدایِ زنگِ تلفن بیدار شدم.خبر از بیدار باش بود و مکالمه با "پاشو یاعلی" به پایان رسید. فقط ۴ساعت خوابیده بودم. مانتو، شلوار و مقنعه یِ همیشه دم دستم را چنگ زدم. ربع ساعت بعد که دستم سویچ میچرخاند، فانتزی ام را از صبح جمعه تصور میکردم،مثلا گاهی تصویر کتری که روی گاز می نشیند تا بسوزد را خیال میکردم و گاهی پنجره هایی که باز میشوند تا خانه پذیرایِ نور شود و یا بساط صبحانه ای که با راحیل** چیده و نوش جان میشود. این خیال با من ماند.دنبال جا پارک میگشتم و ذهنم تصویر میساخت از مَنی که خانه مرتب میکردم. در پی برف شادی قفسه ها را چک میکردم و گمانِ نرگس در عالمِ خود به مواد غذا و ناهار میپرداخت. من هنوز به پناهِ سقفِ خانه برنگشته ام اما خیال هنوز با من است. . . . . .
خیلی وقت بود به خودم هدیه نداده بودم. البته که جیبم فکر میکنه زمانِ مناسبی نبود، اما چقدر باید صبرمیکردم تا زمان مناسب برسه؟ 🐳
بااین پایِ مصدوم در راه امتحان هستم. حالا امتحان چی؟! ورزش😂
اخبارِ جنبشِ مادلین رو دارید؟! جنبشی که حسرت عمیقی به دلم میندازه!(: الهی ذره ای شبیهِ آزاده های دنیا شم. 🤲🏻
"اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج"
اسنپِ تراز:
هدایت شده از [نگاهِ تو]
‌ ‌ ‌شاهرخ مسکوب مدت‌های زیادی تلاش کرده و کتابی که خیلی دوستش داشته بالاخره چاپ شده. حالا ببینید حال خودش را یک ماه بعد از چاپ کتابش چه‌طور توصیف می‌کند. 📚《در کوی دوست، بیشتر از یک ماهی است که منتشر شده. امیدوارم به زودی از دامِ دلفریبِ کتاب، نجات پیدا کنم. می‌گویم دلفریب، چون می‌خواندم و حالت مظفرالدین شاهی به من دست می‌داد و "خودمان از خودمان خوشمان می‌آمد". وقتی نویسنده با کتابش اینطوری شد مثل خری می‌شود که در گِل بماند. دیگر همان‌جا لنگر می‌اندازد و کتابش را نشخوار می‌کند. ولی خوشبختانه دارد تمام می‌شود و به مرحله دیگری می‌رسم که من، نویسنده او هستم ولی او، نوشته من نیست. مال من نیست. مال خودش است. دارد از من جدا می‌شود و من به صورت یکی از خواننده‌ها درمی‌آیم. امیدوارم زودتر این کبوتر عزیز ولی مزاحم را از سرِ بامِ فکرم بپرانم و نفس راحتی بکشم. باید همتی کنم و بند ناف ببرم.》 و من دارم به انواعِ دام‌های دلفریبِ این‌طوری فکر می‌کنم که گرفتارش هستیم. به تمام چیزهایی که باعث می‌شوند از خودمان خوشمان بیاید و همان‌ها می‌شود پاشنه آشیل‌مان! کاش همه‌مان این بندِ ناف‌ها را پیدا کنیم و تا دیر نشده، بتوانیم بِبُریمشان. @Negahe_To
در "اما بعد" از روزنوشت های جنگ هیچ ننوشتم. اما عجیب ترین روزهای زندگی ام بود. زندگی در عاادی ترین حالت خود ادامه پیدا کرد اما در ذهنم دروازه ای باز شده بود از فکر هایی با جنسِ کاملا متفاوت!! حالت هایی از استیصال را تجربه کردم که تا به حال نمیدانستم موجودیت دارند. حالا من پیروزی وطن را تبریک میگویم اما خوش بین نیستم و منتظرم تا صهیون_مطابق آنچه که هست_رذیلانه آتش بس را نقض کند. نه چون جنگ دوست دارم بلکه احمقانه میدانم اعتماد به حرفِ دروغگو را. 🦦 بگذارید بگویم چه خبرهابود؛ اول قرار بود برای ۴کتاب تمام شده، یادداشت بنویسم، حالا شدن ۸کتابِ بی یادداشت! 🫠 راااستی من که با سریال مشکل دارم، دوتا سریال تمام کردم.اما حس میکنم هیچ کدوم ارزش معرفی ندارن!): گل هدیه گرفتم و عزیزانی که خیلی دلتنگشان بودم را دیدم. ✨ مقدار زیادی سعی کردم انسان باشم و خشمم را کنترل کنم اما از درون شکسته شدم! این بده! بعد از حدود بیست روز دوباره رانندگی کردم و خوشحال شدم که تسلط داشتم. ✓ کیک درست کردم و خرابش کردم! از این بند سریع بگذرید، ناراحت کننده بود!-_- چای درست کردم و تمام کردم به مقدااار فراواااان! •‿•* تنها زمانی که داروهام رو منظم و کامل خوردم، همین ۱۲روز جنگ بود.😂 مشکیِ مُحرمِ حسین را تن کردم و الحمدلله رب العالمین. شما چه خبر؟! .