eitaa logo
[نگاهِ تو]
363 دنبال‌کننده
703 عکس
77 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ 📚 برای "درست زندگی کردن" اول باید "درست مردن" را دانست. وقتی که بر مرگ غلبه کنی زندگی را به دست آورده‌ای. @Negahe_To
Mohsen Chavoshi mohsen_chavoshi_pesaram.mp3
زمان: حجم: 12.1M
‌ ‌‌🎼 بشنوید و لذت ببرید🌱 آقامحسنِ چاوشی، دمت گرم! @Negahe_To
‌ ‌ ‌✍️ روزنگار جنگ تحمیلی شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴؛ روز نهم از آن شنبه‌هایی است که اگر جنگ نبود، جان می‌داد برای یک شروع محکم. روز آخر فصل بهار که می‌رسد، وقت گفتنِ یک بسم‌اللهِ قشنگ است برای شروع یک تابستانِ متفاوت. وقتِ اینکه بنشینی حسابت را با خودت صاف کنی که این یک چهارم ابتدایی سالت را چطور گذرانده‌ای و حالا که شلوغی اردیبهشت و خرداد گذشته، چه‌کار می‌خواهی بکنی در تابستان. اما صداهای واضح اطرافم که از دیشب، یک ساعت هم قطع نشده یادم می‌آورد که جنگ است. توی همان خواب و بیداری اول صبح یاد جمله امام علی می‌افتم. «چنان در دنیا تلاش کنید که گویی همیشه زنده‌اید و چنان برای آخرت خود بکوشید که گویی فردا خواهید مُرد». قبلا خیلی راحت آن را می‌فهمیدم اما حالا فهمش از حل معادله‌های چندمجهولی ریاضی هم برایم سخت‌تر شده. اینکه فکر کنم امروز روز آخر عمرم است و در عین حال بنشینم برای بقیه امسالم برنامه بریزم و محکم هم اجرایش کنم. نیمه شب که در سکوتِ زندگی، صدای شلیک‌ها تا بندبند بدنم پیش می‌رفت با خودم فکر کردم دیگر وقتش شده من هم یک کوله از وسایل ضروری را آماده کنم و بگذارم دم دست. بعد فکر کردم که اصلا کوله به چه کار می‌آید اینجا؟ یا قرار است چیزی به خانه‌ات بخورد یا نخورد. اگر خورد که دیگر کوله لازم نداری اگر نخورد که باز هم لازم نداری! خلاصه که وسطِ درگیری فکرهای ارزشمندم، خوابم برد. تلویزیون را تا بعد از نماز ظهر روشن نکردم. حالا دیگر عصر شده و شبکه یک دارد صحبت‌های سردار حاجی‌زاده را نشان می‌دهد. گوش می‌کنم در حالی که کاملا یادم رفته که او دیگر بین ما نیست. توی این یک هفته، تصویرِ چهره مهربان و فروتنانه‌اش به اضافه تصویر هوشیار و چشم‌های تیز سردار باقری از ذهنم پاک نشده است. خبری از نتیجه به‌دردبخور مربوط به جلسه بین‌المللی دیروز نیست اما زیرنویس‌های شبکه‌های تلویزیون متنوع شده است. انگار تازه داریم خودمان را در شرایط جدید کشور پیدا می‌کنیم. تمهیدات خوبی دارد انجام می‌شود. تمدید مجوزهای کسب‌وکار تا سه ماه، تکمیل زودتر پرونده‌های قضایی مربوط به اتفاقات اخیر، راه‌اندازی کانال در پیام‌رسان روبیکا، تامین بیشتر گوشت و لبنیات و میوه در شهرهای مهمان‌پذیر و شروع فعالیت سینماها. باید تا شب نشده از حجم انبوهِ کارهایی که باید انجام بدهم یکی را انتخاب کنم و شروع کنم. باید هرطور شده تا قبل از خواب، یک تیکِ سبز ولو خیلی کوچک بنشانم پای لیست وظایفم. راستی که فکرِ مرگ، آدم را شجاع می‌کند. باید سعی ‌کنم وابستگی‌هایم را کم کنم. ولو سرعت پیشرفتم به اندازه لاک‌پشت باشد. تنها هنرم در این چند روز این بوده که سمت تلفن نرفته‌ام که صدای فسقلی‌هایم را بشنوم. با مامان هم کوتاه حرف زده‌ام. عکس‌های سفر مشهد را هم نگاه نکرده‌ام. دارم فکر می‌کنم آدم می‌تواند تا چه اندازه شجاع بشود؟ مثلا آیا می‌شود فکرِ مرگ، تو را آن‌قدر شجاع کند که حرف‌های نگفتنی را که هفته‌ها، ماه‌ها یا سال‌هاست در قلبت پنهان کرده‌ای، برسانی دست صاحبش؟ @Negahe_To
‌ ‌ ‌شاهرخ مسکوب مدت‌های زیادی تلاش کرده و کتابی که خیلی دوستش داشته بالاخره چاپ شده. حالا ببینید حال خودش را یک ماه بعد از چاپ کتابش چه‌طور توصیف می‌کند. 📚《در کوی دوست، بیشتر از یک ماهی است که منتشر شده. امیدوارم به زودی از دامِ دلفریبِ کتاب، نجات پیدا کنم. می‌گویم دلفریب، چون می‌خواندم و حالت مظفرالدین شاهی به من دست می‌داد و "خودمان از خودمان خوشمان می‌آمد". وقتی نویسنده با کتابش اینطوری شد مثل خری می‌شود که در گِل بماند. دیگر همان‌جا لنگر می‌اندازد و کتابش را نشخوار می‌کند. ولی خوشبختانه دارد تمام می‌شود و به مرحله دیگری می‌رسم که من، نویسنده او هستم ولی او، نوشته من نیست. مال من نیست. مال خودش است. دارد از من جدا می‌شود و من به صورت یکی از خواننده‌ها درمی‌آیم. امیدوارم زودتر این کبوتر عزیز ولی مزاحم را از سرِ بامِ فکرم بپرانم و نفس راحتی بکشم. باید همتی کنم و بند ناف ببرم.》 و من دارم به انواعِ دام‌های دلفریبِ این‌طوری فکر می‌کنم که گرفتارش هستیم. به تمام چیزهایی که باعث می‌شوند از خودمان خوشمان بیاید و همان‌ها می‌شود پاشنه آشیل‌مان! کاش همه‌مان این بندِ ناف‌ها را پیدا کنیم و تا دیر نشده، بتوانیم بِبُریمشان. @Negahe_To
Mohsen Chavoshi 625680128_-342621330.mp3
زمان: حجم: 13M
‌ ‌ 🎼با تکه‌های پیکرمان با گیسوان دخترمان‌ می‌خواستید چه کار کنید؟ ما زنده‌ایم مثل امید این چند روزه را بروید بر کُشتن افتخار کنید شیپور جنگ را زده و یکباره صلح می‌طلبید ابلیس‌زادگانِ پلید‌ ای بدترینِ اهل زمین با ما رسیدگانِ به یقین پس مایلید قمار کنید! مردم، علاج در وطن است دنیا فقط لب و دهن است این جنگ جنگ تن‌به‌تن است آزادگان کل جهان فکری برای تربیت اقوامِ برده‌دار کنید این ظلم‌های بی‌حدشان افکار تیره و بدشان آژیر‌های ممتدشان سوراخ‌های گنبدشان این موش‌های شب‌زده را‌ ای گربه‌ها شکار کنید! @Negahe_To
‌ ‌ ✍️ روزنگار جنگ تحمیلی یکشنبه ۱ تیر ۱۴۰۴؛ روز دهم صبحِ دل‌انگیزِ اولِ تابستان را با خبرِ حمله آمریکا شروع کردم. می‌دانستم حمله می‌کند اما دوست داشتم باور نکنم و امید داشته باشم اتفاق نمی‌افتد. البته اینکه من چه می‌خواهم یا چه دوست دارم اصلا چیز مهمی نیست. به اضافه اینکه، من برای مسئله‌ها و انتخاب‌های خیلی کوچک‌تر از این، در زندگی شخصی هم خیروصلاح خودم را نمی‌‌دانم چه برسد به مسئله‌های کلانِ کشور و انقلاب و جهان اسلام. وقتی آنقدر ندانسته‌هایت درباره یک موضوع زیاد است که نمی‌توانی به خوب بودن، شدنی بودن یا درست بودن فکرت مطمئن باشی بهتر است زبان به کام بگیری و کار را به کاردان واگذار کنی. حوصله دیدن و شنیدن و خواندن تحلیل‌های رفقای خودم را هم نداشتم چه برسد به آدم‌های دیگر. می‌دانستم الان است که دوباره بازار تحلیل‌های صدمن‌یک‌غازِ همه‌مان، داغِ داغ بشود. به‌خصوص تحلیل‌هایی که همیشۀ خدا انگشت اتهام‌شان به یک سمتی دراز است؛ رهبر، رئیس جمهورِ فعلی، رئیس جمهورِ قبلی، رئیس جمهورِ قبل از قبلی، رئیس جمهورِ اول انقلاب، وزیر امور خارجه، فرمانده سپاه، فرمانده ارتش، فلان وزیر، فلان مسئولِ امنیتی و ... یا آنهایی که همیشه یک لیستِ بی‌نهایت‌تایی از گزینه‌های قدیمی و جدید با ترتیب اولویت در آستین دارند. همان‌هایی که یک جوری در تحلیل‌های خود بالای منبر می‌روند که خیال می‌کنی یک عمر سابقه کار در فلان نهاد امنیتی یا دولتی یا نظامی را داشته‌اند. «الان وقتشه تنگه هرمز رو ببندیم، الان نباید حتی یه ساعت وقت رو تلف کنیم، الان باید فلان پایگاه آمریکا رو بزنیم، الان باید بمب اتم بسازیم، الان باید موشک بزنیم قلب آمریکا، الان باید نفت رو نفروشیم، الان باید هرکی اسم مذاکره میاره رو خفه کنیم، الان هرکی حرف از فلان چیز بزنه ضدانقلابه، الان باید خط انتقالِ لوله گاز رو ببندیم» و هزاران گزینه متنوع و جذاب دیگر. این وقت‌ها دلم می‌خواهد یک نیروی جادویی در صدایم داشتم که می‌توانستم بایستم وسط جمعیت و فریاد بزنم: «همه ساکت!» و همه آدم‌ها ساکت می‌شدند به غیر از آنهایی که در آن کار، تخصص داشتند، مهارت و تجربه واقعی داشتند، علمش را به دست آورده بودند، سال‌های عمرشان را در راهش خرج کرده بودند، و اصلا برای همین کار تربیت شده بودند. اما حالا که صدای جادویی ندارم، فقط یک راه بلدم. اینکه خودم را از در دسترس قرار گرفتن در این جمع‌ها و تحلیل‌ها، دور کنم و به جایش، خودم را مجبور کنم به بهتر کار کردن. به اینکه سرم را بیندازم پایین و ببینم کجای این میدان جنگم، چه‌کاره‌ام، چه هنری دارم، چه‌کاری از دستم برمی‌آید، چه‌طور می‌توانم کمتر تنبلی کنم، چه‌طور بیشتر درس بخوانم، چه‌طور آدم بهتری بشوم. امروز حتی بعد از نماز ظهر هم تلویزیون را روشن نکردم. هیچ کانال خبری را هم چک نکردم. به‌جایش، توی گروه دوستانه‌ام تولد رفیقم را تبریک گفتم، برای بچۀ مریضِ آن یکی رفیقم دعا کردم، کلاس طب رفتم و تلاش کردم برای هم‌کلاسی‌هایم، پُرانرژی و شاد باشم، عطرِ جدیدی که از سیّدجواد خریده بودم را زدم، بعد از روزها درس نخواندن، یک ساعت درس خواندم، به خواهرم گفتم بیا از امروز، گزارش درس‌خواندن‌مان را برای هم بفرستیم ولو یک ساعت در روز درس خوانده باشیم، بعد از چندماه رفتم دیدنِ رفیقم، گرفتمش در آغوشم و چند جمله امیدوارکننده در گوشش زمزمه کردم، توی برگشت، نان سنگکِ دورو کنجد خریدم، آهنگِ فوق‌العاده محسن چاوشی را گوش کردم و در دلم برایش کفِ ممتد زدم که توی این روزها انقدر خوب جایش را پیدا کرده و انقدر قشنگ کارِ خودش را بلد است؛ و خدا را برای همه داده‌ها و نداده‌هایش شکر کردم و به این فکر کردم که اگر امشب، آخرین شب عمرم باشد، چه حسی دارم. حالا که دارم می‌نویسم، روز دهمِ جنگ هم تمام شده و حالِ من از روزِ اولِ جنگ، خیلی بهتر است. @Negahe_To
‌ ‌ او: صدای هشدار گوشیت برا بیدار شدن صبحا چیه؟ من: یه صدای آرومِ معمولیه. چطور؟ او: آخه گوشی من هر روز به صورت رندم خودش یه آهنگ هشدار انتخاب میکنه🤓 من: عه چه جالب! گوشی باکلاس داشتن اینطوریه دیگه🤪 او: آره جون خودش. امروز صبح برداشته صدای شیهه یه گله اسب رو گذاشته و من توی گیجی خواب‌وبیداری، فقط داشتم فکر می‌کردم اسرائیل چطور تونسته با اسب بهمون حمله کنه🙄 من: 😂😂😂😂😂 @Negahe_To
🌱🌱 🌱 تا حالا خودتون توی خونه سبزی کاشتین؟ می‌دونستین برای کاشتن سبزی نباید یه عالمه بذر رو همینجوری حروم کنین و بریزین کنار هم؟ می‌دونستین سبزی جعفری هم اولش فقط دوتا برگ صافه، بعدش یه‌دفعه یه برگ دالبری خوشگل درمیاره؟ می‌دونستین بذر گشنیز اینجوری بزرگ میشه و تا مدت‌ها اصلا شبیه گشنیزِ واقعی نیست؟ می‌دونستین وقتی سبزی می‌کارین نباید یه هفته ول کنین برین سفر وگرنه گند می‌زنین به کلی جوونه تازه دراومده و همشون خراب میشن؟ و در آخر، آیا کاملا واضحه که وی برای اولین بار سبزی کاشته؟ تا اطلاعاتِ مفیدِ بعدی در کاشت گیاهان بدرود! @Negahe_To