eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
702 عکس
77 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌✍️ من که یک عمر است سنگِ وطن را به سینه زده‌ام از فهمِ شما عاجزم. از فهمِ آن پرچمِ کوچکِ خوشرنگ که وصل کرده‌ بودی جلوی دوچرخه رنگ‌ورورفته‌ات. دوچرخه‌ای که وسیله شغلت بود. شغلی که ساعتِ کاری‌اش از انتهای شب است تا صبح. شغلِ شرافتمندانه لابه‌لای زباله‌ها گشتن به امیدِ پیدا کردنِ پلاستیک و مقوا. خوب بود کلاه را کشیده بودی تا روی چشم‌ها، و سفیدیِ محاسنت را هم زیرِ ماسک پنهان کرده بودی. من، شرم داشتم از دیدنت. درد و بلایت بخورد توی سرِ آن نامردهایی که سال‌ها نان و نمکِ این وطن را خوردند و در آشفتگیِ اقتصادیِ کشور، پول‌ها را دولا و سه‌لا کردند و آخرش نمکدان را شکستند. @Negahe_To
‌ ‌📚 بزرگ‌ترین پهلوانان نیز در لحظه‌های تحمل‌ناپذیرِ زندگی به آغوش مادر خود پناه می‌برند. @Negahe_To
‌ ‌📚 آدمی را که بسیار باهوش باشد راحت‌تر از مردمانِ احمق می‌توان فریب داد. شاید چون چشم‌های تیزبینش چنان به دیدن دوردست‌ها خو کرده که گودال جلوی پای خود را نمی‌بیند. @Negahe_To
‌ ‌‌✍️ اگر از احوالاتِ بنده، جویا باشید، خدمتتان عارضم که این روزها اوضاع عجیبی دارم. کتاب "یادداشت‌های جلال" را در همراهی با گروه عزیزی از دوستان می‌خوانم و همزمان "خسی در میقات" را با دوستانِ حلقه کتاب مبنا. نتیجه آن‌که جلال‌ها هی توی هم قاطی می‌شوند! از طرفِ دیگر در همراهی با همان دوستان، برای اولین بار رفته‌ام سراغ شاهنامه و مشغولِ کتاب "برگردان شاهنامه به نثر" هستم و اسمِ یک عالمه پادشاه و اتفاقات ریز و درشت، یک معجونِ درست‌وحسابی در مغزم درست کرده. دوسه شب پیش برای کمی هواخوری رفتم سری بزنم به کتابی که قبل عید هدیه گرفته بودم و این روزها از خوبی و خاص بودنش زیاد می‌شنوم. تورقِ "بی‌چهرگان" همانا و افتادن در دامش همان. حالا در وسطِ رمانِ بی‌چهرگان، بس‌که از گرشاسب و پادشاهان اشکانی و مهرداد و شهرزاد و شهریار ایران زمین حرف زده، مجبور شده‌ام بروم دوباره سراغ کتاب برگردان شاهنامه تا بفهمم کی به کی بوده! تیر خلاص را امروز خوردم. از آن کتاب‌ها‌ پناه آوردم به سروسامان دادن و تمام کردنِ کتاب‌های نصفه مانده از قبل. اولین اولویت، مجله بود که عجب چیزی شده است. این‌که آدم درباره سوگ بخواند و انقدر لذت ببرد، واقعا هنرمندی می‌خواهد. در جذابیتش همین بس که آدم را مجبور می‌کند با آگاهی و اختیار، خودش را بدهد دستِ کلمه‌هایی که مثلِ یک چاقویِ تیز و ظریف، بیفتد به جانِ روحت و کج‌وکوله‌گی‌ها و غفلت‌ها را بتراشد و دور بریزد. @Negahe_To
‌ ‌📚 از دست دادن شاید بزرگ‌ترین ترس مشترک تمام ما باشد. آن‌جور از دست‌دادنی که با مرگ اتفاق می‌افتد قطعی و برگشت‌ناپذیر است. تو ناچاری به پذیرفتن و هرچقدر خودت را به درودیوار بکوبی آن فرفره لعنتی از چرخیدن نمی‌ایستد. یک جور از دست دادن هم هست که تو آدمِ زنده‌ای را از دست می‌دهی. ممکن است سال‌ها از جدایی دو نفر بگذرد اما آدمِ زنده همیشه برای به چالش کشیدنِ دوباره تو، برای یادآوری رنج یا شادی و انگولک‌کردنِ زخم‌های تو آماده است. @Negahe_To
‌ ‌بسم الله الرحمن الرحیم ‌✍️ اولین بار است هیچ چیزی را جا نینداخته‌ام. از صفحه‌های رنگی تبلیغات بگیر تا فراخوانِ نوروز در آخرین صفحه. مجله‌های قبلی را خودم گلچین می‌کردم کدام متن را بخوانم و کدام را رد کنم. این یکی فرق داشت. خواندنِ یادداشتِ سردبیر، حسِ ناخنک زدن به گوشه کیکی را داشت که تازه از توی فر درآمده. چشیدنِ طعمِ جزیی که هیچ فرقی با کل ندارد. همان‌قدر خوشمزه و دلپذیر. همیشه بخش واقعیت را کمی بیشتر از خیال دوست دارم. این‌بار مکرمه شوشتری در اولین روایت با عنوان ماهی بزرگ، میخ را محکم کوبید در قلبم. یادم افتاد چند سالِ پیش، در یک تمرین مهم نویسندگی، فاطمه سادات موسوی عزیزم خواسته بود از بزرگ‌ترین ترس‌هایمان بنویسیم. گفته بود فکر کنید ترس‌های زندگی‌تان شبیه ماهی‌هایی هستند در یک رودخانه جلوی چشم‌تان. خم بشوید و بزرگ‌ترین ماهی را بگیرید و درباره‌اش بنویسید. آنجا نتوانستم از بزرگ‌ترین ماهی بنویسم. هرکار کردم نشد. ماهیِ اول و دوم را رها کردم و رفتم سراغ سومی. البته آن هم برای خودش ماهی بزرگی بود. مکرمه هم یک جورهایی همین کار را کرده بود. از سوگِ از دست دادن و مردن یک نفر شروع کرده بود و رسیده بود به از دست دادنِ یک آدمِ زنده و دقیقا همان جایی که خیال مخاطب راحت شده بود که اصل جنس دستش رسیده، در یک چرخشِ زیبا، گلِ پایانی را زده بود که نه تمام نشده! و متنش را با روایتِ یک سوگِ جدید و متفاوت تمام کرده بود. چند صفحه جلوتر، رامبد خانلری باز هم با خلاقیتش، یقه‌ام را گرفت. صد تا داستان و روایت هم که از این آدم بخوانی، چیز تکراری تویش پیدا نمی‌کنی. بقیه روایت‌ها هم همگی جان‌دار بودند حتی ترجمه‌ها. فقط متن یاسین حجازی را با صدای خود نویسنده گوش دادم. صدایش موقع خواندن جمله‌ها زنگی دارد که حیف است در مغزت طنین‌انداز نشود. روایتِ شکوفه‌سادات مرجانی از آن‌ها بود که آرزو می‌کردی کاش داستان باشد و خیال. اما با خواندنش، واقعیت، محکم و بی‌ملاحظه، سیلی می‌زد به صورتت. او از سوگی نوشته که تمام نمی‌شود. سوگی روزمره که مثل یک خیمه سیاه روی زندگی هر روز آدم پهن می‌شود. بخشِ خیال هم مثل روایت، وزین و سنگین بود. بین داستان‌ها، «خاکپوشِ» نعیمه‌سادات کاظمی و «زیر بال‌های سفید» از زهرا حسنلو، دو رفیقِ نویسنده مبنایی‌ام، بیشتر از بقیه، درگیرم کرد. جستارِ «آغازِ فقدان» از مژده سالارکیا، تجربه‌ای جذاب بود. نگاه کردن به مساله سوگ و فقدان از زاویه‌ای نو. دوستش داشتم. فکر کردم همین نقطه، جای مناسبی برای بستن پرونده این مجله است که دیدم اشتباه کرده‌ام. نقدِ سیداحمدبطحایی بر داستان «سپرده به زمین» فوق‌العاده بود! یک‌سروگردن بالاتر از خیلی خوب. بی‌اغراق، هر جمله‌اش را که خواندم، عمیقا لذت بردم. معرفیِ بیست‌ودو کتابِ خوب با موضوع «سوگ»، در صفحه‌های پایانی مجله هم یک بخش جدید و کاربردی بود که از این شماره به مجله وزین مدام اضافه شده بود. امروز بالاخره توانستم این مجله سیصدوبیست‌وهفت صفحه‌ای را به پایان برسانم. بیشتر از چهارماه است دارم قطره‌قطره می‌خوانمش. مثلِ خوردنِ یک داروی تلخ که می‌دانی برایت خیلی خوب است ولی اگر اراده هم بکنی باز نمی‌توانی یکجا آن را سر بکشی. @Negahe_To
‌ ‌✍️ سالِ صفرچهار، متاسفانه کم کتاب خواندم؛ فقط ۲۷ تا. مجموعا ۴۶۰۲ صفحه؛ یعنی میانگین کتاب‌هایی که خواندم، ۱۷۷ صفحه داشته. اگر تقسیم کنم بر ۳۶۵ روزِ سال، می‌شود گفت به طور میانگین روزانه ۱۲، ۱۳ صفحه کتاب خوانده‌ام. رسما آمارِ ناراحت‌کننده و تاسف‌برانگیزی است. به‌خصوص که در سال قبلش، یعنی سالِ صفرسه، به طور میانگین، روزانه ۱۶۰ صفحه کتاب خوانده بودم! البته در سالِ صفرچهار چند کتابِ نسبتا قطور دیگر هم بود که داشتم می‌خواندم ولی با هربار شروع جنگ در کشور، همه نصفه رها شدند. دیگر اینکه در سالِ صفرچهار، خیلی خیلی کم شعر خواندم و خیلی خیلی کم حدیث. از این بابت هم واقعا ناراحتم. البته به خودم کمی حق می‌دهم ولی زیاد نه. حق می‌دهم چون هم جنگ را برای اولین بار این‌قدر رسمی و جدی تجربه کردم و هم اوضاع کاری‌ام به‌خاطر سردرگمی‌ها و نوساناتِ مجازی شدن، حسابی از روتین خارج شد. ولی زیاد به خودم حق نمی‌دهم و حواسم به کم‌کاری‌هایم هست. امسال نمی‌دانم قرار است چه روزها و چه اتفاق‌هایی را در زندگی فردی و جمعی تجربه کنم. ولی می‌دانم اگر زنده باشم، باید بیشتر کتاب بخوانم، بیشتر شعر بخوانم و بیشتر حدیث بخوانم‌. به دعای خیرتان محتاجم و قول می‌دهم گلچینِ چیزهایی که می‌خوانم را اینجا با شما به اشتراک بگذارم. @Negahe_To
‌ ‌💫 رفتارِ من عادی است اما نمی‌دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می‌بیند از دور می‌گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانی‌های ساده و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می‌کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می‌کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی از تو چه پنهان با سنگ‌ها آواز می‌خوانم و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم از روزنامه بی‌خبر هستم حس می‌کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می‌پرستم @Negahe_To
‌ ‌‌📖 قال الإمام عليّ عليه السلام: اَلْمُتَّقونَ اَنْفُسَهُمْ عَفيفَةٌ وَ حاجاتُهُمْ خَفيفَةٌ وَ خَيْراتُهُمْ مَاْمولَةٌ وَ شُرورُهُمْ مَاْمونَةٌ. 📜 امام علی علیه‌السلام: تقواپيشگان، پاك دامن و كم خرج و زحمتند و مردم به خيرشان، اميد دارند و از شرّشان، در امانند. 📚 غرر الحكم، ح ۱۹۳۱. ✍️ پس اگه آدمِ پُرزحمتی باشیم برای بقیه، یا مردم به خیرِ ما امید نداشته باشن، یا از شرِّ ما در امان نباشن، کلا از دایره آدم‌های متقی بیرونیم! در امان بودن از شرّ، یه حالتِ مهمش اینه که مردم از شرِّ زبونِ ما در امان باشن. حواسمون باشه زخمِ زبون نزنیم، سوالی که به ما ربط نداره نپرسیم، فضولی نکنیم، پشت سر همدیگه حرف نزنیم، نیش‌وکنایه نزنیم. @Negahe_To
‌ ‌✍️ زندگی توی دنیا، خودش به اندازه کافی سخت هست. کاش برای همدیگه، سخت‌ترش نکنیم. @Negahe_To
‌ ‌‌🌱 مبادا شما خیال بکنید حیاتِ گیاهان به دست شماست. شما که کشاورز هستید باید بدانید کار شما کشاروزی نیست، خدا می‌فرماید کشاورز، ما هستیم! شما کارتان فقط حرث است، انبارداری است، نقل و انتقال حبه‌ها و بذرها و نهال‌ها از انبار یا از کنار باغ به مزرعه و باغ است، همین! که اینها احیا نیست، اینها که حیاتبخشی نیست شما یک گونی گندم را از انبار به دل خاک می‌سپارید. چقدر این آیات شیرین است! ‌فرمود مبادا خیال کنید که شما زارع هستید؟ أَفَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ. أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ. زارع ما هستیم. شما اهل حرث هستید. ما یک حارث داریم، یک زارع؛ حارث کسی است که این گندم‌ها و این جوها و این برنج‌ها و این جماد را از انبار تحویل یک جماد دیگر می‌دهد، همین! اینکه احیا نیست. آن‌که فرمان می‌دهد، این حبّه مرده را زنده می‌کند، بخشی‌ از آن را به صورت ریشه به دل خاک می‌برد، بخشی از آن را به صورت خوشه و شاخه به بالا می‌آورد، آن را جان می‌دهد خداست. فرمود ما زارع هستیم، شما فقط مقداری بذرپاشی کردید و رفتید، دیگر خبری ندارید! @Negahe_To