هدایت شده از [نگاهِ تو]
شاهرخ مسکوب مدتهای زیادی تلاش کرده و کتابی که خیلی دوستش داشته بالاخره چاپ شده. حالا ببینید حال خودش را یک ماه بعد از چاپ کتابش چهطور توصیف میکند.
📚《در کوی دوست، بیشتر از یک ماهی است که منتشر شده. امیدوارم به زودی از دامِ دلفریبِ کتاب، نجات پیدا کنم. میگویم دلفریب، چون میخواندم و حالت مظفرالدین شاهی به من دست میداد و "خودمان از خودمان خوشمان میآمد". وقتی نویسنده با کتابش اینطوری شد مثل خری میشود که در گِل بماند. دیگر همانجا لنگر میاندازد و کتابش را نشخوار میکند. ولی خوشبختانه دارد تمام میشود و به مرحله دیگری میرسم که من، نویسنده او هستم ولی او، نوشته من نیست. مال من نیست. مال خودش است. دارد از من جدا میشود و من به صورت یکی از خوانندهها درمیآیم. امیدوارم زودتر این کبوتر عزیز ولی مزاحم را از سرِ بامِ فکرم بپرانم و نفس راحتی بکشم. باید همتی کنم و بند ناف ببرم.》
و من دارم به انواعِ دامهای دلفریبِ اینطوری فکر میکنم که گرفتارش هستیم. به تمام چیزهایی که باعث میشوند از خودمان خوشمان بیاید و همانها میشود پاشنه آشیلمان! کاش همهمان این بندِ نافها را پیدا کنیم و تا دیر نشده، بتوانیم بِبُریمشان.
#دلنوشته
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب
@Negahe_To
در "اما بعد" از روزنوشت های جنگ هیچ ننوشتم. اما عجیب ترین روزهای زندگی ام بود. زندگی در عاادی ترین حالت خود ادامه پیدا کرد اما در ذهنم دروازه ای باز شده بود از فکر هایی با جنسِ کاملا متفاوت!! حالت هایی از استیصال را تجربه کردم که تا به حال نمیدانستم موجودیت دارند.
حالا من پیروزی وطن را تبریک میگویم اما خوش بین نیستم و منتظرم تا صهیون_مطابق آنچه که هست_رذیلانه آتش بس را نقض کند. نه چون جنگ دوست دارم بلکه احمقانه میدانم اعتماد به حرفِ دروغگو را. 🦦
بگذارید بگویم چه خبرهابود؛
اول قرار بود برای ۴کتاب تمام شده، یادداشت بنویسم، حالا شدن ۸کتابِ بی یادداشت! 🫠
راااستی من که با سریال مشکل دارم، دوتا سریال تمام کردم.اما حس میکنم هیچ کدوم ارزش معرفی ندارن!):
گل هدیه گرفتم و عزیزانی که خیلی دلتنگشان بودم را دیدم. ✨
مقدار زیادی سعی کردم انسان باشم و خشمم را کنترل کنم اما از درون شکسته شدم! این بده!
بعد از حدود بیست روز دوباره رانندگی کردم و خوشحال شدم که تسلط داشتم. ✓
کیک درست کردم و خرابش کردم! از این بند سریع بگذرید، ناراحت کننده بود!-_-
چای درست کردم و تمام کردم به مقدااار فراواااان! •‿•*
تنها زمانی که داروهام رو منظم و کامل خوردم، همین ۱۲روز جنگ بود.😂
مشکیِ مُحرمِ حسین را تن کردم و الحمدلله رب العالمین.
شما چه خبر؟!
#ایام.
مدت زمان زیادی ست سخنرانی گوش نکرده ام. اعتراف میکنم که کمال گرایی در این مورد هم نفوذ کرده است و سخنرانی هرکسی را تاب نمی آورم.اما تعدادی هستند،صحبت که میکنند کلماتشان میشود نور، میشود آب، نسیم و روح.
"شبکه دو"برنامه شبانه ای دارد به نام _زمانه_ نمیدانم شروع برنامه چه ساعتی ست، اما راس ساعت ۲۳ استاد غلامی سخنرانی زنده دارند.
استاد غلامی از همان تعدادِ خاص هستند.من هربار که صحبت های ایشان را شنیدم و خواندم حالم خوب شده است.ساعتِ ۲۳ شبکه دو را پیشنهاد میکنم.
#پیشنهاد.
ما به این دنیا آمده ایم تا قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم .
_آیت الله بهجت_
#یکخطی
آجَرَکَ الله یَا مولای یا صَاحِبَ الزَّمان بمصاب استشهاد جَدِّک و ساعدالله قلبک الشریف فی مصیبة جدک المظلوم الشهید، و لعن الله اعدائکم و جعلنا الله من موالیکم و معکم فی الدنیا و الآخره و عجل الله تعالی فی فرجکم الشریف. 🖤
#أئمتی.
|امـ... ـا بعد|
من در زندگی ام حسرت های فراوانی داشتم و دارم.اما هرزمان که بپرسند و بپرسم از خود مطمئن باشید، اولین،
من قصه ی فراق تو را خاک کرده ام
حاصل چه شد ؟
جوانه زدی بیشتر شدی. 🖤
#أئمتی.
غم زده که میشوم نوشته هایم خواندنی ترند.
غم زیباست.کاش دردشان کم بود.
#برآمدهازدل.
#آهروزگار.
#یکخطی.
یک عملیات مهم را مدام عقب می اندازم!
"یادداشت نوشتن و معرفی کتاب های تمام شده طی ۲،۳ماه اخیر" 🫠 تاالان ۷کتاب و دومجله در صف هستند. 😮💨
سعی میکنم مِن بعد روزی یک کتاب را بنویسم. 👩🏻🦯
نصفِ قدِ مرا داشت.پیراهنِ حریرش را با لُپ هایِ گل افتاده اش ست کرده بود.طرحِ کیفِ سفیدِ روی دوشش از لابه لای موهایِ بلند خرمایی اش نامعلوم بود. ووروجک پلک هایش را با اکلینِ صورتی براق کرده بود.
قبل از ورودِ او با خاله اش،مشتری دیگری داشتم. بعد از مدتی که نوبتِ رسیدگی به سفارشِ آنها شد.انتخابِ کیکِ طوسی رنگ غافلگیرم کرد. منتظر بودم رنگِ روشنِ دخترانه ای بگوید. بچه ها چقدر حرف برای گفتن دارند. تمام مدت داشت با خاله اش صحبت میکرد:
"خاله سرکلاس سیماجون خیلی تشویقم کرد"
"خاله من میخوام کیک رو برش بدم باید سعی کنم مثلث خوبی درشون بیارم!"
"خاله میشه بگی اسنپ بیاد من خیلی خسته ام میخوام برم خونه"
خاله یِ یونیفرم پوشیده برای همه حرفهایش حوصله داشت.صرفا تایید نمیکرد بلکه جوابی برای هر مسئله میگفت:
"خب تو خیلی تمرین کردی و کارت واقعا خوبه!"
"باید از مادرت بپرسی که نظرش درباره برش زدن چیه ولی اگر بتونی دقت کنی احتمالا بتونی!"
"اول باید پول کیک رو بدیم بعد اسنپ بگیریم، ممکنه نزدیک باشه!"
من جعبه کیک را تا صندوق بُردم.آنجا بعد از پرداخت هزینه قبل از اینکه خاله اش دست دراز کند برای برداشتن کیک، دو کَفِ دست تپل به طرفینِ جعبه چسبیده بود و میخواست آن را بردار: "من میخوام بلندش کنم!"
خاله اش راضی نبود، نمیخواست آسیبی به کیک برسد ولی دخترک هنوز اصرار میکرد و راضی به کندنِ انگشتهایش از جعبه نبود. سرانجام حریفِ منطقِ خاله اش نشد. صورت جمع شده اش هنگامِ تسلیم شدن خوردنی بود.با چونه چسبیده به سینه و دست های مشت شده پیشاپیش راه افتاد سمتِ خروجی، قبل خارج شدن از چارچوب در، سرش را عقب کشید و گفت: "خاله!! بدون که خیلی بَدی!!" قلبم شکست! خاله اش بی تفاوت رفت. بعد از چنددقیقه جعبهیِ مُکعبیِ سفیدِ کیک، آغوشِ دخترک را پرکرده بود ولی من دیگر لبخند نداشتم.ناخودآگاه از ابتدا او را راحیل دیده بودم،اگر روزی راحیل به من بگوید: خیلی بدی اصلا بعید نیست همانجا پا دراز کنم به گریه!
#خالهشدنمگهتلخیهمداره؟
#انرژیزافقطراحیل.
#یکیمنوبگیرهالانگریهمیکنم.):
#انرژیزا
#ازمغازه.