۳ماه و ۱۴روز پیش ساعت ۱و ۲۰دقیقه ظهر تازه رسیده بودم خونهـ و یادمه خیلی خسته بودم، فرصت کوتاهی هم داشتم، ساعت ۴مجدد باید میزدم بیرون.بهم زنگ زد و هرفحشی و توهین و تهمت و نفرین و واگذاری بهـ خدا بلد بود نثارم کرد. تماس ۲۱دقیقه بود ولی کاملا یک طرفه، فکر کنم صحبت من اصلا ۱دقیقه هم نبود.... و دیروز حضوری اومد حلالیت طلبید.(:
مهم نیست کی بود و چقدر بهمم ریخت، مهم نیست چرا عصبی بود، حتی مهم نیست کهـ پشیمون بود. مهم این بود کهـ دیگهـ حضور و نفس وجودیتش برام اهمیتی نداشت.(:
#کنایهطور.
داشتم بهـ پاییز فکر میکردم،
انقدر جزئیاتِ ملوسِ زیادی داره
کهـ ۳ماه کمهـ برای لذت بردن ازش...
۵روزه بچهـ مشکل داره، اذیتهـ، درد داره...
میخوام بدون اطلاع پدر مادرش بهش دارو بدم...
|امـ... ـا بعد|
خوااابید🥳😂 بعد یکساعت تلاش! 🚶🏻♀
چقدر اردکای پتوش نازن... 🥺
داشتم بهـ روزی کهـ مادر میشم فکر میکردم...
از فکرش خستهـ شدم، سریع از ذهنم دیلیتش کردم. •_•