|امـ... ـا بعد|
عجــم علــوی: حاشیهنگاری از مراسمی جذاب و متفاوت در عراق! اطراف حرم پر از جوانهایی شاد و خندان،
هنوز چند ساعتی تا شروع رسمی مراسم مانده. پس زیر چادرهای برزنتی مسقف اطراف حرم جمع میشوند و جمعخوانی یک شعر یا بهقول خودشان «تنشید» را تمرین میکنند. چندبار تکتک کارهایی که باید در مراسم انجام دهند را باهم مرور میکنند که کسی تپق نزند. بنر بزرگی را روی سر باز میکنند. ظاهرا قرار است در بینالحرمین هم باز کنند برای تصویربرداری هوایی. تصویری بزرگ از آیتالله سیستانی و پرچم عراق و پرچم فلسطین در دوطرف. بهغایت شکوهمند و نقطهزن. اقتضای دانشجویی این است که تا شروع مراسم رسمی، اکیپهای رفاقتی، یواشکی برنامه تمرینها را بپیچانند و به حرم بروند. حدسم درست است. میپیچند. در صف کفشداری دو دانشجو جلوی من هستند. روی کلاه یکیشان نوشته« سیدی انا الصغیر الذی ربّیته». آقای من. من همان طفلیام که شما تربیتام کردی و بدینجا رساندی. روی کلاه آنیکی نوشته« نصرتی لکم معدة» یعنی حالا که درسخوانده و متخصص شدهام، حالا نصرت من برای شما آماده است.
سر صحبت را باز میکنم. دستوپا شکسته تبریک میگویم و میپرسم حضور در مراسم برای همه دانشجوها اجباری بوده؟ میخندند. اجباری؟ میگویند همه مشتاق حضور در مراسماند. چندبرابر ظرفیت ثبت نام میکنند و فقط عده معدودی پس از عبور از فیلترهای خاص، توفیق حضور پیدا میکنند. لطف «امام عباس» بود که ما را پذیرفت. رشتههایشان را میپرسم. مهندساند. ذهن ایرانیام زود میپرسد قصد مهاجرت به اروپا ندارید؟ کاغذ سوگندنامهای که در دستشان دارند نشانم میدهند. قرار است در مراسم بخوانند ولی جلوجلو آمدهاند خودشان پیش عباس قسم بخورند. دست میگذارند روی سطری که نوشته «سوگند یاد میکنم در خدمت وطنم باشم». با خنده، طوری که مطمئن شوند منظورشان را فهمیدهام، میگویند «اروپا لا». گوشی را میدهند ازشان عکس یادگاری بگیرم. از هم جدا میشویم. دور حرم میچرخم و به چیزهایی که دیدهام فکر میکنم. به چیزهایی که ما کمتر داریم.
مراسم عظیم فارغ التحصیلی در حرم!
حضور بدون اجبار دانشجویان.
تقید دیوانهوار نسل جوان به اهلبیت.
دغدغهمندی برای فلسطین و جهان اسلام.
سودای خدمت به وطن در دانشجو.
مهاجرت لا.
اروپا لا.
#یادداشت.
شرمنده ام اگر تا قبل از این عراق یک ذره در نظرم ضعیف بوده و الان بنظرم از قوی ترین هایِ عالم است.
اشتباه اینجاست کهـ ضعف و قوت را بر حسب ملاک های مادی و دنیوی میسنجیم.ملاک هایی که هیچ ضمانتی ندارند برای بقا و جاودانگی!!
بلاخره امروز تونستیم یه تایمی رو هماهنگ کنیم برای صحبت کردن.خیلی وقته همدیگهـ رو میشناسیم،در ظاهر تفاوتی باهم نداریم اما به جاش در افکار خیلییی متفاوتیم.این دفعه من تجربه کوتاه و کوچیکی درباره موضوع مدنظرش داشتم که میخواست باهاش درمیون بذارم و خب منم مشکلی نمیدیدم. صحبت کردیم، ایده هاش رو گفت، نظراتم رو گفتم، انتهای تماس ۴۷دقیقه ای مون بهش گفتم که هرزمان استارتش رو زدی کمکی خواستی بگو، معمولا شلوغم ولی اگر بتونم هستم. صراحتا گفت از تو کمکی نمیخوام. آچمز شدم. چرا؟! به شوخی گفت چون معتقده آدمی هستم کهـ بقیهـ رو مدیون خودم میکنم.خندیدم ولی خیلی بهش فکر کردم.و هنوز هم دارم بهش فکر میکنم.
#مکالمات.
#کنایهطور.
|امـ... ـا بعد|
دلم براش تنگ شده. برای راه رفتنش، بلندشدنش، صندلی و گوشه خاصش، خنده هاش، نگاهاش، تعجب کردناش، دراز ک
دلم براش تنگ شده.
چقدر بهـ نگاهش، لبخندش و حضورش نیاز دارم... خدای من... ❤️🩹
#برآمدهازدل.
اسنپ گرفتم. راننده مرد میانسالی بود کهـ نتونست تعجبش رو از تفاوت چهره بچه سالم با صدای پختهـ ام پنهون کنهـ.... 🚶🏻♀