امشب از بعد 8 به تمیزکاری اتاق گذشت(البته هنوزم تموم نشده).
کشوهای تخت و کمد رو که خالی میکردم دفترای کلاس هفتمم( 8،9 سال قبل) رو پیدا کردم، کارتای صدآفرین دبستان، امتحانای دبیرستان، اولین عینکم، لیست و رسید اولین خریدمون برای خونه، نوشتههام توو اتاق مصاحبه دانشگاه، نامههای دوستای دبستانم، هدیههای دوستام، وسایل بافتنی و ویترای و گلدوزی، دفترخاطرات سال 94، جوراب مشکیایی که شلمچه پام بود و هنوزم خاک اونجا رو داره و خیلی چیزای دیگه.
وسایلی که قابل استفاده بود از جعبه ها اوردم بیرون تا استفاده کنم، لباس و کیف اضافههامو گذاشتم کنار که مامان بده به کسی نیاز داره. یه عالمه چیز میز نگه داشته بودم، اونا که از خودم و آدمایی که دیگه نیستن بود رو در حد یادگاری یکمشو نگه داشتم و یه کیسه زباله ریختم دور.
توو این 8 ساعت نهایتا یه ساعت و نیم استراحت کردم. حالا کلی خستم. از اون خستگی ها که نه میزاره کارت رو تموم کنی( یه ساعتی دیگه کلا تموم میشه) نه میزاره بخوابی.
صبح دیروقت خوابیده بودم، میخواستم یه امروزو بخوابم که 8 صبح با صدای گوشی بیدار شدم اند گس وات؟ دوتا امتحان ریاضی هشتم و نهم دادم.
کمبود خواب در من به درجه بالایی داره میرسه.
احتمالا توو عکسای قبلی دیدیدش.
سال 402، زمستون بود، نزدیکای عید سرماخورده بودم وحشتناک. توو کتابخونه چند نفر فقط بودیم، دستمال تموم کردم و نزدیک به کتابخونه سوپرمارکت نبود، یه خیابون شلوغ و نزدیک میدون.
به بابا زنگ زدم پرسیدم کجاست( که اگه همین حوالیه بگم برام بگیره بیاره) متاسفانه خیلی فاصله داشت. خیلی سخت راه میرفتم و حالمبد، این بسته دستمال رو از اولین سوپرمارکتی که دیدم گرفتم.
* من از اونام که یا سرمانمیخورن یا اگه بخورن خیلی بد میخورن، چشمام هم کلی اشک میزنه و قرمز میشه:)))
نمیدونم چرا از وسایل دیشب عکس نگرفتم، کلی چیزای این مدلی داشتم.
ولیخب الان مثلا 3 تا دستماله، یکیشو نگه میدارم بقیه رو میندازم دور، از جعبه دستمال رو یه تیکهشو جدا میکنم روش مینویسم و بقیهشو میندازم دور
* اینگونه بود که دیشب یه کیسه زباله پر شد.