eitaa logo
دانلود
[چای‌نعنا]
الان که رفتم توو حیاط، صدای شیهه اسب روحم رو قلقلک داد. دیشب هم توو کوچه داشتم سمت خونه میومدم ‌۴ تا
ساعت داره به یک نزدیک و نزدیک تر میشه. تصمیم میگیرم اسپیلت رو خاموش کنم و پنجره رو باز کنم تا یکم هوای اتاق عوض بشه، شاید این غم پخش شده در هوا بره بیرون و جاش رو به هوای تازه بده. همینکه پنجره رو باز میکنم، دوباره صدای " هی " گفتن سوارکار ها رو می‌شنوم. صداها میگه یه عالمه پسربچه هم رفتن تماشا، دارن توو محوطه‌ی حسینیه اسب‌ها رو دور میدن تا برای پسفردا آماده بشن. برگای پتوس رو کنار میزنم و پنجره رو تا آخر باز می‌کنم. میام میشینم پشت میز، پادکستی که نیم ساعت ازش گذشته رو قطع می‌کنم، ترجیح میدم به صدای بیرون گوش بدم.