تمام این روزها
بعد از شکستن بغض چهار ماهه ام وقتی چشمانم تابوتی را میدید که همه میگفتند متعلق به اوست و من با خودم فکر میکردم چطور توانستند دریا را در لیوانی جا بدهند .
تمام وقتی که آفتاب طلوع کرد صدای اذان از گلدسته ها بلند و شد و من یادم آمد صبحی که وعده اش به قلبم داده بودم رسید و حالا وقت قرار اشک است .
یک چیز از همه چیز در ذهنم پررنگ تر بود . یک چرا ؟!
چرا میبینم و نمیمیرم ؟ چرا و چطور توانستم بروم و با چشمانم ببینم اش ؟ ما چرا بعد از همه تجربه ها از اسفند من هنوز زنده ام ؟
هدایت شده از « پٰاࢪادۅڪسٖے | ᴘᴀʀᴀᴅᴏxʏ »
•
اگر میخواهی دوستانت را بشناسی؛
در هنگام سختی آنهارا امتحان کن...
هدایت شده از کافه نادری.
ابراهیم!
چه کسی فکر کرد قلب ما
بت است و آنرا شکست؟